{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 6 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

با حس خشکی دهنش بیدار شد با تعجب نگاهی به تخت خالی انداخت..
روی تخت نشست و به ساعت دیجیتالی که روی میز کتار تخت گذاشته بود نگاه کرد ۳ شب رو نشون میداد
روپوش لباس خوابش رو پوشید ... تقی به در سرویس بهداشتی
ویوا : جونگکوک اونجایی
وقتی جوابی ازش نشنید لحظه‌ای ترس وجودش رو گرفت ... فکر میکرد بخاطر دعوا که کردن اونو رو توی خونه تنها گذاشته .. تک تک اتاق ها رو می‌گشت اما اثری از جونگکوک نبود با فکر به اینکه بخاطر دعوایی کوچک اونو توی خونه تنها گذاشته بغض بدی گلوش رو چنگ میزد
آخرین جا اتاق کارش بود با عجله در اتاق رو باز کرد و با دیدن جونگکوک که توی تاریکی مطلق نشسته بود نفس راحتی کشید
اما وقتی شیشه ویسکی رو روی میز دید اخم کرد و میز کارش رو دور زد و کنار صندلی جونگکوک ایستاد
ویوا : معلوم هست داری چیکار میکنی تمام خونه دنبالت گشتم
جونگکوک لیوان مشروبش رو سر کشید و شیشه ویسکی رو برداشت که دوباره لیوانش‌ رو پر کنه لحن و کلماتش بخاطر خوردن الکل و مست بود کش دار و بریده بریده می‌گفت
جونگکوک : معلوم نیست... فکر نکنم تا این ... حد دهاتی باشی ..که نفهمی دارم چیکار میکنم ..
بعد از این حرف پوزخندی زد و لیوانش رو نزدیک لب هاش برد ... اون دختر‌ به شدت از مشروب خوردن بدش میومد به همین دلیل لیوان رو از دستش گرفت و با عصابی گفت
ویوا : با خوردن این زهره ماری چی درست میشه ... اگه دردی داری اجازه بده من مسکنت باشم نه این لجن
سکوت کرد و هیچ جوابی به سوالش نداد ... توی حالت عادی ظرفیتش بالا بود اما حالا انگار میخواست حتا اگه مست هم نیست عدای مست ها رو در بیاره دستش رو سمته لیوان دراز کرد تا دوباره اونو‌ ازش بگیره و اون دختر مشروب لیوان رو به گوشه ریخت و لیوان رو به میز کوبید
و این باعث عصبانیت جونگکوک شد و عصبانی غرید
جونگکوک : چه قلتی می‌کنی ها... با این کارات چیو میخواهی سابت کنی..که مراقبمی نگران میشی همه تون مثل همین....
ویوا : من نمیخوام چیزی رو به کسی سابت کنم فقد از مست کردن کسی خوشم نمیاد
جونگکوک دوباره پوزخندی زدم و صندلیش رو به سمته دختر چرخوند
جونگکوک : توی زندگیم دخترا زیادی خواستن با خروندن یه سری چیزا منو بدست بیارن تو اولین نفری هستی که سعی داره اینو ازم بگیره
اون دختر که از حرف یهویی جونگکوک تعجب کرد سرش رو پایین انداخت و با آروم ترین صدای کمکن گفت
ویوا : من نیاز ندارم با خروندن چیزی ترو به دست بیارم .... ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۱)

اسلاید ها آپارتمان

اسلاید ها اتاق خواب جونگکوک و ویوا

ادامه پارت 5وارد پنت هاوس شدن و جونگکوک بازم ساکت با عصابی د...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 5 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جونگ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:06پوزخندی زد.....-مجردی؟عصبان...

Porsche

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط