{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی...

هانا
همش بع خاطره منه
من نباید اون کارو میکردم ببخشمنو
(گریه)
هانا من واقعا ادمه بدی هستم میدونم فقط لطفا به هوش بیا
*سه ماه بعد
سه ماهه هانا رو تخته بیمارستانه میخواستن دست گاه ها رو بردارن ولی
وای من نمیزارم اون قول داد هیچ وقت از پیشم نمیره
ویو هانا
صدا ها رو میشنیدم ولی نمیتونستم چشمامو باز کنم صدای نامجون رو هر روز میشنیدم ولی
نمیدونم باید چی کار کنم
میخواستم ی باره دیگه تلاش کنم تا چشمامو باز کنم
تمام تلاشمو کردم و...


...




....



پ(پرستار)
پ: دکتررررر ب.... بهوش... اومدن
د(دکتر)
د: و... واقعا 😳🙂

ویو نامی
داشتم میرفتم به هانا سر بزنم که
پ:(با دو اومد سمت نامجون) ا.. اقای کیم خانم هانا
_هانا چی
چی شده
پ: ایشون به هوش اومدن
دیدگاه ها (۳)

زندگی...

زندگی...

زندگی...

زندگی...

Part 4بعده چند مین رسیدن عمارت همه جلوی در صف کشیده بودن و و...

ویو جونگکوک گذاشتمش رو تخت و پتو رو روش کشیدمویو آتبا تکوناش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط