{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر درب

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر دربار که از هوش بالایی برخوردار بود در میان گذاشت ، وزیر دستور داد تا تمام دختران شهر هرکدام غذایی بپزند و برای شاهزاده بیاورند ، روز موعود فرا رسید و دختران شهر هرکدام با غذای لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند ، در میان آنها دختری بود که چهره زیبایی نداشت و همه وی را مسخره میکردند و با زخم زبانشان او را آزار میدادند ، از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود و به او میگوید تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده ای مگر نمیدانی من شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد . در این لحظه اشک از چشمان دختر جاری میشود و با التماس میگوید سرورم شما کمی از غذای من میل کنید ، با مساعدت وزیر آن غذا را میل میکند و از دست پخت دختر خوشش می آید و به دختر میگوید : راز این غذای دلچسب چیست ؟ دختر اشک از چشمان خود پاک میکند و با لحنی مظلومانه میگوید: روغن فرد اعلا ... این روزا یعنی اویلا !!!
دیدگاه ها (۱)

حال نمیدانم این کارم خیانت هست یا نه

.

به ارواح جدم کسی نیست در حدم

♕رِفیــــــــــقْ کــــــــــاشْ ⇨میدونِستــــــــــے ♂اَگــ...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر دربار ...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر دربار ...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند......و موضوع را به وزیر درب...

بخونید خیلی قشنگه:شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند...موضوع را به وزیر دربار که...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند......و موضوع را به وزیر درب...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر دربار ...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند ، و موضوع را به وزیر دربار ...

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند......و موضوع را به وزیر درب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط