{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p2

اون نمی‌دونست...
بعضی خواب‌ها، فقط خواب نیستن.

..........

«خانم نینا... خانم نینا...؟»
نینا که سرش روی میز افتاده بود، با صدای استاد سریع صاف نشست.
«بله؟»
چند نفر ته کلاس خندیدن.

استاد با لبخند گفت:
«خوشحالم بالاخره از خوابتون بیدار شدین.»
نینا با خجالت لبش رو گاز گرفت.
«ببخشید استاد...»
«جلسه بعد اگه باز خوابتون برد، باید از کلاس برین بیرون.»
«چشم.»
همین که کلاس تموم شد، یوری خودش رو روی صندلی کنارش انداخت.
« واقعا دیشب اصلاً خوابیدی؟»

نینا کیفش رو برداشت.
«نمی‌دونم... انگار خوابیدم ولی انگار نه.»
«باز همون خواب؟»
«آره...»
«این دفعه چی دیدی؟»
نینا چند ثانیه فکر کرد.
«راستش... فقط یه راهرو یادمه. بعدش هیچی. هرچی بیشتر می‌گذره، کمتر یادم میاد.»

یوری با نگرانی نگاهش کرد.
«من بودم می‌رفتم پیش دکتر.»

نینا خندید.
«دکتر برای خواب دیدن؟»
«نه، برای این قیافه‌ات. زیر چشمت سیاه شده.»

نینا آرنجش رو آروم به بازوی یوری زد.
«خیلی بدجنسی.»
هر دو خندیدن و از کلاس بیرون اومدن.
...
حیاط دانشگاه شلوغ بود.
چند نفر روی نیمکت‌ها نشسته بودن و بقیه هم بین ساختمون‌ها رفت‌وآمد می‌کردن.

یوری یه بستنی از کافه گرفت و یکی هم برای نینا خرید.
«بگیر، شاید حالت بهتر شد.»
«مرسی.»

چند دقیقه همون‌طور که قدم می‌زدن، درباره امتحان هفته بعد حرف زدن.
بعد یوری یهویی گفت:
«راستی...»
«هوم؟»
«تو تا حالا داستان دو دنیا رو شنیدی؟»
نینا اخم کرد.
«نه... چرا؟»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

معرفی فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط