{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p7
همون موقع...
جایی خیلی دورتر از خونه‌ی نینا...
داخل یه سالن سنگی بزرگ...
مردی با لباس مشکی کنار پنجره ایستاده بود.
پشت سرش، مرد دیگه‌ای آروم سرش رو پایین انداخت.
«قربان...»
چند ثانیه سکوت.
بعد گفت:
«دوباره خوابش رو دیده.»
مرد کنار پنجره بدون اینکه برگرده، خیلی آروم پرسید:
«مطمئنی؟»
«بله.»

صدای آروم و محکمی توی سالن پیچید.
«فعلاً فقط مراقبش باشید.»
«و اگر بقیه پیداش کردن؟»
مرد برای اولین بار سرش رو کمی چرخوند.
فقط نیم‌رخش دیده می‌شد.
«قبل از اونا... من پیداش می‌کنم.»

........

صبح اون روز، هوا برخلاف چند روز قبل آفتابی بود.
نینا کیفش رو برداشت و از خونه بیرون اومد.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که گوشی‌ش زنگ خورد.
یوری.
«بله خانم؟»
صدای خواب‌آلود یوری از اون طرف خط اومد.
«کجایی؟»
«تو راه دانشگاه.»
«صبر کن، منم دارم میام.»
«یوری، تو هنوز خونه‌ای؟»
«...شاید.»
نینا خندید.
«پنج دقیقه بهت وقت میدم.»
«ده دقیقه.»
«هفت.»
«قبوله.»
...
چند دقیقه بعد، یوری با موهای نصفه‌بسته و یه لیوان قهوه توی دستش از اون سر خیابون دوید سمت نینا.
«نخند!»
نینا نتونست جلوی خودش رو بگیره.
«این چه وضعشه؟»
«دیشب تا دو نصفه‌شب فیلم دیدم.»
«بعد به من میگی زود بخواب.»
«فرق داره.»
«چه فرقی؟»
«من انتخاب خودمه، تو بیچاره مجبوری بیدار شی.»

نینا لبخندش کم‌رنگ شد.
«آره... کاش خودم انتخابش می‌کردم »

یوری متوجه تغییر حالتش شد، ولی چیزی نگفت.
موضوع رو عوض کرد.
«امروز بعد کلاس وقت داری؟»
«فکر کنم آره.»
«بریم کتابخونه؟ برای امتحان هفته بعد.»
«تو و درس؟ معجزه شده؟»
یوری با غرور گفت:
«آدم باید گاهی شخصیتش رو عوض کنه.»
هر دو خندیدن.
...
با قدم های آروم راه می‌رفتم و حرف می‌زدن تا به دانشگاه رسیدن، نینا ناخودآگاه سرش رو بالا آورد.
نمی‌دونست چرا...
فقط یه حس عجیب داشت.
انگار یکی داشت نگاهش می‌کرد.
آروم دوروبرش رو نگاه کرد.
دانشجوها مثل همیشه توی محوطه رفت‌وآمد می‌کردن.
هیچ چیز غیرعادی‌ای دیده نمی‌شد.

«چیزی شده؟» یوری پرسید.
نینا چند ثانیه مکث کرد.
بعد سرش رو تکون داد.
«نه... هیچی.»
ولی تا وقتی وارد ساختمون شدن...
اون حس از بین نرفت.
انگار...
یه نفر، از خیلی دور، بدون اینکه دیده بشه...
برای اولین بار، نینا رو زیر نظر گرفته بود.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p4«صورتشو می‌بینی؟»نینا سرش رو تکون داد.«...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p3«دیشب بابابزرگم یه چیز عجیب تعریف می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط