⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p4
«صورتشو میبینی؟»
نینا سرش رو تکون داد.
«نه... هیچوقت.»
«صداش؟»
نینا چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«فقط... یه بار اسممو صدا زد.»
«چی گفت؟»
«فقط گفت... نینا.»
یوری لیوانش رو روی میز گذاشت.
«من جای تو بودم، از امشب هر خوابی دیدم، همون لحظه بعد بیدار شدن مینوشتمش.»
نینا لبخند زد.
«شاید ایدهی بدی نباشه.»
همون موقع، گوشیش دوباره لرزید.
ناخودآگاه اخم کرد.
این بار پیام نبود.
یه شمارهی ناشناس زنگ میزد.
«جواب نمیدی؟»
نینا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
«...نه.»
تماس قطع شد.
اما کمتر از دو ثانیه بعد...
همون شماره دوباره زنگ زد.
نینا نفس عمیقی کشید و این بار انگشتش رو روی دکمهی پاسخ گذاشت.
«الو؟»
...
هیچ صدایی نمیاومد.
فقط صدای نفس کشیدن آروم یه نفر.
و بعد...
تماس قطع شد.
نینا چند ثانیه گوشی رو جلوی صورتش نگه داشت.
«...الو؟»
تماس قطع شده بود.
یوری لیوانش رو کنار گذاشت.
«چی شد؟»
«هیچی... فقط یکی نفس میکشید.»
«شوخی نکن.»
«دارم جدی میگم.»
یوری گوشی رو از دستش گرفت و به شماره نگاه کرد.
«عجیبه... شمارهش هم خیلی معمولیه.»
«ولش کن.»
نینا گوشی رو دوباره توی کیفش انداخت.
«احتمالاً یکی اشتباه گرفته.»
...
بعد از اینکه از کافه بیرون اومدن، یوری توی ایستگاه اتوبوس از نینا جدا شد
قبل از سوار شدن برگشت و گفت:
«امشب اگه دوباره اون خوابو دیدی، فردا برام تعریفش کن.»
«اگه یادم موند.»
«یادت میمونه.»
نینا لبخند زد و دستش رو تکون داد.
«خداحافظ.»
«مواظب خودت باش.»
...
راه خونه زیاد دور نبود.
نینا تصمیم گرفت پیاده بره.
مثل همیشه هدفونش رو گذاشت روی گوشش و آهنگ آرومی پخش کرد.
چند دقیقه بعد، جلوی یه کتابفروشی کوچیک وایساد.
نگاهش روی دفترچههای جلد چرمی افتاد.
p4
«صورتشو میبینی؟»
نینا سرش رو تکون داد.
«نه... هیچوقت.»
«صداش؟»
نینا چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«فقط... یه بار اسممو صدا زد.»
«چی گفت؟»
«فقط گفت... نینا.»
یوری لیوانش رو روی میز گذاشت.
«من جای تو بودم، از امشب هر خوابی دیدم، همون لحظه بعد بیدار شدن مینوشتمش.»
نینا لبخند زد.
«شاید ایدهی بدی نباشه.»
همون موقع، گوشیش دوباره لرزید.
ناخودآگاه اخم کرد.
این بار پیام نبود.
یه شمارهی ناشناس زنگ میزد.
«جواب نمیدی؟»
نینا چند ثانیه به صفحه خیره موند.
«...نه.»
تماس قطع شد.
اما کمتر از دو ثانیه بعد...
همون شماره دوباره زنگ زد.
نینا نفس عمیقی کشید و این بار انگشتش رو روی دکمهی پاسخ گذاشت.
«الو؟»
...
هیچ صدایی نمیاومد.
فقط صدای نفس کشیدن آروم یه نفر.
و بعد...
تماس قطع شد.
نینا چند ثانیه گوشی رو جلوی صورتش نگه داشت.
«...الو؟»
تماس قطع شده بود.
یوری لیوانش رو کنار گذاشت.
«چی شد؟»
«هیچی... فقط یکی نفس میکشید.»
«شوخی نکن.»
«دارم جدی میگم.»
یوری گوشی رو از دستش گرفت و به شماره نگاه کرد.
«عجیبه... شمارهش هم خیلی معمولیه.»
«ولش کن.»
نینا گوشی رو دوباره توی کیفش انداخت.
«احتمالاً یکی اشتباه گرفته.»
...
بعد از اینکه از کافه بیرون اومدن، یوری توی ایستگاه اتوبوس از نینا جدا شد
قبل از سوار شدن برگشت و گفت:
«امشب اگه دوباره اون خوابو دیدی، فردا برام تعریفش کن.»
«اگه یادم موند.»
«یادت میمونه.»
نینا لبخند زد و دستش رو تکون داد.
«خداحافظ.»
«مواظب خودت باش.»
...
راه خونه زیاد دور نبود.
نینا تصمیم گرفت پیاده بره.
مثل همیشه هدفونش رو گذاشت روی گوشش و آهنگ آرومی پخش کرد.
چند دقیقه بعد، جلوی یه کتابفروشی کوچیک وایساد.
نگاهش روی دفترچههای جلد چرمی افتاد.
- ۸۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط