bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 22
پدر بزرگ : نه باید جفتتون باشین
جونگ کوک برگشت سمتشون و با حرص گفت
کوک : ا.ت حالش خوب نیس..(حرفش با صدای ا.ت قطع شد)
ا.ت : کوک..عیب نداره..خوبم
کوک باشه ارومی گفت و رفتن دوباره رو کاناپه نشستن
پدربزرگ: خب..هیون چیکار کردی
هیون : کاری نکردم..
کوک : پس اونی که میخواست به زنم تجاوز تو نبودی
م.ک : چیی..تجاوز
کوک : آره..ا.ت و دزدیده...کتکش زده..الان همه جای بدن ا.ت کبوده.. ۱ هفته س ا.ت حرف نمیزنه..هیچی نمیخوره..حالش بده..وقتی پیداش کردم اینقد ترسیده بود که لکنت گرفته بود..بعد صاف صاف تو چشام نگاه میکنی میگی هیچ کاری نکردم (صدای بلند)
هیون : مست بودم
کوک : چون مست بودی باید هر غلطی بکنی(صدای بلند تر)
هیون : تو هم بهم شلیک کردی
کوک : حقت بود..
پدر بزرگ : بس کنید...ا.ت چیشد وقتی هیون دزدیت
ا.ت : تو خونه..تنها بودم (دستاش میلرزید و لکنت داشت کوک دستشو گرفت تا اروم بشه)
کوک : نترس اینجام..(ا.ت سرشو اروم تکون داد)
ا.ت : تو خونه تنها بودم..بعد داشتم فیلم میدیدم..جونگ کوک خونه نبود..دیدم زنگ در و میزنن اولش فک کردم جونگ کوکه ولی جونگ کوک کلید داره..اروم رفتم درو باز کردم که یه لحظه همچی سیاه شد چشامو که باز کردم... دیدم تو یه اتاقی هم دستام بسته بود بعد دیدم اومد تو هیچی تنش نبود بهم گفت یا از کوک جدا میشی...یا همینجا اینقد میزنمت...که خون بالا بیاری..بهم گفت.. (بغضش ترکید و گریه کرد)
کوک ا.ت و کشید تو بغلش عین گنجشک تو بغل کوک گریه میکرد هیون از جاش بلند شد و داد زد
هیون : دختره هرزه چرا اینقد..چرت و پرت میگی من کی اینارو گفتم..میخواست حرفشو بزنه که با سیلی که به صورتش خورده بود ساکت شد مامانش بود
عمه : واقعا برات متاسفم هیون...واقعا متاسفم از خودم که تورو اینطوری بزرگ کردم..
هیون : مامان حرفای اینو باور میکنی
عمه : آره باور میکنم..چون تو چند بار جلو روی خود من گفتی که ا.ت و دوس داری..من خوش خیال فکر کردم دوسش داری نکه همچین نقشه هایی براش داشتی واقعا متاسفم ازت
و بعد از دست هیون گرفت و از عمارت رفت بیرون گریه های ا.ت کمی بند اومده بود که بابا بزرگ دستشو گذاشت رو شونه ا.ت
پدر بزرگ : دخترم..میدونم چقدر سخت بوده هم برای تو هم برای جونگ کوک...ما نمیدونستیم همچین چیزی شده...کوک تو به من زنگ زدی که جاهایی که هیون داره و بدونی پس برای این میخواستی...چرا بهم نگفتی
کوک : نمیخواستم ناراحتتون کنم...اگه دیگه حرفی نیس ما بریم..
پدر بزرگ : نه..حرفی نیس..اگه میخواین برین
کوک و ا.ت خدافظی کردن و نشستن تو ماشین
season : 1
part : 22
پدر بزرگ : نه باید جفتتون باشین
جونگ کوک برگشت سمتشون و با حرص گفت
کوک : ا.ت حالش خوب نیس..(حرفش با صدای ا.ت قطع شد)
ا.ت : کوک..عیب نداره..خوبم
کوک باشه ارومی گفت و رفتن دوباره رو کاناپه نشستن
پدربزرگ: خب..هیون چیکار کردی
هیون : کاری نکردم..
کوک : پس اونی که میخواست به زنم تجاوز تو نبودی
م.ک : چیی..تجاوز
کوک : آره..ا.ت و دزدیده...کتکش زده..الان همه جای بدن ا.ت کبوده.. ۱ هفته س ا.ت حرف نمیزنه..هیچی نمیخوره..حالش بده..وقتی پیداش کردم اینقد ترسیده بود که لکنت گرفته بود..بعد صاف صاف تو چشام نگاه میکنی میگی هیچ کاری نکردم (صدای بلند)
هیون : مست بودم
کوک : چون مست بودی باید هر غلطی بکنی(صدای بلند تر)
هیون : تو هم بهم شلیک کردی
کوک : حقت بود..
پدر بزرگ : بس کنید...ا.ت چیشد وقتی هیون دزدیت
ا.ت : تو خونه..تنها بودم (دستاش میلرزید و لکنت داشت کوک دستشو گرفت تا اروم بشه)
کوک : نترس اینجام..(ا.ت سرشو اروم تکون داد)
ا.ت : تو خونه تنها بودم..بعد داشتم فیلم میدیدم..جونگ کوک خونه نبود..دیدم زنگ در و میزنن اولش فک کردم جونگ کوکه ولی جونگ کوک کلید داره..اروم رفتم درو باز کردم که یه لحظه همچی سیاه شد چشامو که باز کردم... دیدم تو یه اتاقی هم دستام بسته بود بعد دیدم اومد تو هیچی تنش نبود بهم گفت یا از کوک جدا میشی...یا همینجا اینقد میزنمت...که خون بالا بیاری..بهم گفت.. (بغضش ترکید و گریه کرد)
کوک ا.ت و کشید تو بغلش عین گنجشک تو بغل کوک گریه میکرد هیون از جاش بلند شد و داد زد
هیون : دختره هرزه چرا اینقد..چرت و پرت میگی من کی اینارو گفتم..میخواست حرفشو بزنه که با سیلی که به صورتش خورده بود ساکت شد مامانش بود
عمه : واقعا برات متاسفم هیون...واقعا متاسفم از خودم که تورو اینطوری بزرگ کردم..
هیون : مامان حرفای اینو باور میکنی
عمه : آره باور میکنم..چون تو چند بار جلو روی خود من گفتی که ا.ت و دوس داری..من خوش خیال فکر کردم دوسش داری نکه همچین نقشه هایی براش داشتی واقعا متاسفم ازت
و بعد از دست هیون گرفت و از عمارت رفت بیرون گریه های ا.ت کمی بند اومده بود که بابا بزرگ دستشو گذاشت رو شونه ا.ت
پدر بزرگ : دخترم..میدونم چقدر سخت بوده هم برای تو هم برای جونگ کوک...ما نمیدونستیم همچین چیزی شده...کوک تو به من زنگ زدی که جاهایی که هیون داره و بدونی پس برای این میخواستی...چرا بهم نگفتی
کوک : نمیخواستم ناراحتتون کنم...اگه دیگه حرفی نیس ما بریم..
پدر بزرگ : نه..حرفی نیس..اگه میخواین برین
کوک و ا.ت خدافظی کردن و نشستن تو ماشین
- ۲۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط