bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 24
کوک : عیب نداره..درستش میکنم
ا.ت : درست نمیشه
کوک : میشه
کوک رفت سمت پاستا ها پاستا هارو ریخت بیرون و دوباره قارچ هارو خورد کرد موادش درست کرد و پاستا هارو گذاشت تو آب جوش
ا.ت : پس بلدی پاستا درست کنی
کوک : همچی بلدم
ا.ت : مثلا چی
کوک : مثلا..کیک توت فرنگی
ا.ت : واقعا(با ذوق)
کوک : آره...دوس داری؟
ا.ت : خیلیی
کوک : یادم باشه یه بار برات درست کنم (با انگشتش اروم زد رو بینی ا.ت )
ا.ت : فک نمیکردم یه پسر بتونه آشپزی کنه
کوک : از اونجایی که...چند سال تنها زندگی کردم پس آشپزی هم سعی کردم یاد بگیرم
ا.ت : چند سال (با تعجب )
کوک : اره...از اون موقع هایی که رفتی بودی...انگلیس..من چند سال تنها زندگی کردم...از ۲۰سالگی تنها زندگی کردم تا همین چند ماه پیش..که اومدی پیشم.(الان کوک ۲۶ سالشه و ا.ت هم ۱۸ سالگی رفت انگلیس و ۴ سال بعد برگشت که اون موقع ۲۲ سالش بود ۱ سال هم تو کره زندگی کرد و الان آخرای ۲۳ سالشه که با جونگ کوک ازدواج کرد)
ا.ت از این حرفش یه لبخندی به لبش اومد که کوک دوباره حرف زد
کوک : میخوای یه چیزی بهت بگم
ا.ت : چی
کوک : بخاطر لنا تنها زندگی میکردم
ا.ت : لنا(دوباره تعجب)
کوک : آره دیگه نمیدونی
ا.ت : نه..
کوک : دوس دخترم دیگه..بخاطر اینکه با لنا راحت تر باشم تنها زندگی میکردم...بعد اتفاقی لنا حامله شد...اولش میخواست سقتش کنه ولی من نذاشتم بلاخره بابای اون بچه منم الان بچم ۴ سالشه خیلی گوگولوعه البته لنا میدونه تو تو زندگیمی..ولی..
ا.ت : ولی چی جونگ کوک.. (وقتی کوک تمام این حرفارو میگفت ا.ت بغض کرده بود)
کوک : هیچی خواستم بگم بدونی
ا.ت : تو بچه ۴ ساله داری...زنم داری..ولی من الان باید بدونم(بغضش ترکید و گریه هاش شروع شد )
کوک ا.ت و گرفت تو بغلش
کوک : فسقلی...شوخی کردم..چرا اینقد جدی گرفتی..
ا.ت : خیلی عوضیی (چند بار محکم زد به بازوش )
کوک : چرا اینقد برات مهم شد..شوخی کردم نمیتونستم اینقد ناراحت میشی...
ا.ت : خیلی بیشعوری(گریه و هق هق)
کوک : ببخشید..خب نمیدونستم اینقد حساسی از اینکه کسی نزدیکم بشه
ا.ت : برو گمشو..(از بغلش اومد بیرون و روی یکی از صندلی ها نشست و زانو هاشو بغل کرد)
کوک : الان قهری؟
ا.ت :...
کوک : فسقلی
ا.ت :.....
کوک : ا.ت
ا.ت : ....
کوک : با توهم
ا.ت : با من حرف نزن..من با کسی که ناراحتم کرد حرف نمیزنم..همین که الان نمیزنمت برو خداتو شکر کن
season : 1
part : 24
کوک : عیب نداره..درستش میکنم
ا.ت : درست نمیشه
کوک : میشه
کوک رفت سمت پاستا ها پاستا هارو ریخت بیرون و دوباره قارچ هارو خورد کرد موادش درست کرد و پاستا هارو گذاشت تو آب جوش
ا.ت : پس بلدی پاستا درست کنی
کوک : همچی بلدم
ا.ت : مثلا چی
کوک : مثلا..کیک توت فرنگی
ا.ت : واقعا(با ذوق)
کوک : آره...دوس داری؟
ا.ت : خیلیی
کوک : یادم باشه یه بار برات درست کنم (با انگشتش اروم زد رو بینی ا.ت )
ا.ت : فک نمیکردم یه پسر بتونه آشپزی کنه
کوک : از اونجایی که...چند سال تنها زندگی کردم پس آشپزی هم سعی کردم یاد بگیرم
ا.ت : چند سال (با تعجب )
کوک : اره...از اون موقع هایی که رفتی بودی...انگلیس..من چند سال تنها زندگی کردم...از ۲۰سالگی تنها زندگی کردم تا همین چند ماه پیش..که اومدی پیشم.(الان کوک ۲۶ سالشه و ا.ت هم ۱۸ سالگی رفت انگلیس و ۴ سال بعد برگشت که اون موقع ۲۲ سالش بود ۱ سال هم تو کره زندگی کرد و الان آخرای ۲۳ سالشه که با جونگ کوک ازدواج کرد)
ا.ت از این حرفش یه لبخندی به لبش اومد که کوک دوباره حرف زد
کوک : میخوای یه چیزی بهت بگم
ا.ت : چی
کوک : بخاطر لنا تنها زندگی میکردم
ا.ت : لنا(دوباره تعجب)
کوک : آره دیگه نمیدونی
ا.ت : نه..
کوک : دوس دخترم دیگه..بخاطر اینکه با لنا راحت تر باشم تنها زندگی میکردم...بعد اتفاقی لنا حامله شد...اولش میخواست سقتش کنه ولی من نذاشتم بلاخره بابای اون بچه منم الان بچم ۴ سالشه خیلی گوگولوعه البته لنا میدونه تو تو زندگیمی..ولی..
ا.ت : ولی چی جونگ کوک.. (وقتی کوک تمام این حرفارو میگفت ا.ت بغض کرده بود)
کوک : هیچی خواستم بگم بدونی
ا.ت : تو بچه ۴ ساله داری...زنم داری..ولی من الان باید بدونم(بغضش ترکید و گریه هاش شروع شد )
کوک ا.ت و گرفت تو بغلش
کوک : فسقلی...شوخی کردم..چرا اینقد جدی گرفتی..
ا.ت : خیلی عوضیی (چند بار محکم زد به بازوش )
کوک : چرا اینقد برات مهم شد..شوخی کردم نمیتونستم اینقد ناراحت میشی...
ا.ت : خیلی بیشعوری(گریه و هق هق)
کوک : ببخشید..خب نمیدونستم اینقد حساسی از اینکه کسی نزدیکم بشه
ا.ت : برو گمشو..(از بغلش اومد بیرون و روی یکی از صندلی ها نشست و زانو هاشو بغل کرد)
کوک : الان قهری؟
ا.ت :...
کوک : فسقلی
ا.ت :.....
کوک : ا.ت
ا.ت : ....
کوک : با توهم
ا.ت : با من حرف نزن..من با کسی که ناراحتم کرد حرف نمیزنم..همین که الان نمیزنمت برو خداتو شکر کن
- ۲۹۰
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط