جنون مافیا
جنون مافیا
☆part34S1☆
جونگکوک*
با دیدن اون خرایکاری حرفمو زدم... من ادم دل رحم و حتی یه شهروند ساده نبودم!
من کاملا به درد اون دختر نمیخوردم.
تنها کاری که میتونستم براش بکنم.. دور نگه داشتنش از کارای الودس!
....
_خیلی خب...کافیه
سری تکون دادم و از بغلش درومدم...کتشو برداشت و درو کوبید و رفت
من چرا بخاطر این پسر گریه میکنن اصلا
من فقط بخاطر اینکه دارم عذاب میکشم گریه میکنم!
ویو شرکت*
+جیمین کو
تهیونگ: چند روزه نیومده شرکت
+این چه بچه بازیه
تهیونگ: بزار به حال خودش باشه
+نخیر...
تهیونگ: کجا داری میری
+خونش
تهیونگ: وایسا منم بیام... هی
+بشین سر جات
....
صدای زنگ پیچید
جیمین: کیه
+منم
جیمین: گمشو
+درو باز کن
جیمین درو باز کرد...موهای ژولیده و چشمایی که زیرشون بخاطر مس. تی دیشب کبود و خماره
جونگکوک خنده مسخره و پوزخندی زد
+نیومدم ناز کشی...بپوش شرکت کار داریم
جیمین: هع... ازت انتظار میرفت... نمیام!
+: پرنسس شدی؟
جیمین: اره.. پرنسس دومت شدم
+: اولیش کیه؟
جیمین پوزخندی زد و گفت:برای تو متغیره
+: عجب...
امروزم که همه برا من پرنسس شدن
جیمین: گمشو ببرون
+تو ماشبن منتظرم
بدون حرفی توی ماشین نشست
بعد از چند دقیقه جیمین یجورایی تسلیم شد و رفت داخل ماشین...
+هنوز پوزت کجه
جیمین: میتونه
+کلی کار داریم...ناز نکن
بعد از رسیدن وارد شرکت شدن
تهیونگ: اوو میبینم ناز کشیتون تاثیر داشته
+ناز کشی به کتفم
همون لحظه گوشی جیمین زنگ خورد
جیمین: سواعه!
روی بلندگو زد.
جیمین: بله
_کجایی
جیمین: شرکت
_لطفا به کسی که کنارته بگو میخوام با دوستم برم بیرون
جیمین نیم نگاهی به جونگکوک کرد
تهیونگ: سوجین دست من امانته
_برو بینم بابا.. دو سه روزه اشنا شدی باهاش .. صاحبم شدی
تهیونگ خنده کوتاهی کرد
_من میرم دیگه
جیمین: صبر کن...فعلا نرید بیرون.. ممکنه خطری باشه
_خب چیکار کنم؟؟
جیمین: جونگکوک میخواد ببرتت بیرون
_شوخی جالبی بود
جونگکوک با شوخی جیمین سرخ شد و نزدسک بود تا خفش کنه
جیمین: شوخی نبود.. ساعت هشت شب اماده باش..
و بیب....
+از جونت سیر شدی
جیمین: قول دادی باید ببریش
+من تورو خفت میکنن
انگشتشو به نشانه تهدید جلوش گرفت
سوا*
یعنی واقعا اون میخواد ببرتم بیرون.. قطعا نه.. معلومه جیمسن حرف دراورده
نودلی درست کردم و با. فیلم خوردم... ساعتای شش بود که دو به شک بودم واقعا قراره ببرتم بیرون
اهمیتی ندادم و ساعت هشت شد
ساعتای هشت و ربع بود که جونگکوک زنگم زد
+سلام
_بله
+امشب کارام زیاده.. بیرون باشه برای بعد
_منم قصد رفتن نداشتم
گوشسو غط کردم
عصبس شده بودم... من که میدونستم نمیریم ولس اون انتظار لعنتی اخر منو اتیش میزنه
☆part34S1☆
جونگکوک*
با دیدن اون خرایکاری حرفمو زدم... من ادم دل رحم و حتی یه شهروند ساده نبودم!
من کاملا به درد اون دختر نمیخوردم.
تنها کاری که میتونستم براش بکنم.. دور نگه داشتنش از کارای الودس!
....
_خیلی خب...کافیه
سری تکون دادم و از بغلش درومدم...کتشو برداشت و درو کوبید و رفت
من چرا بخاطر این پسر گریه میکنن اصلا
من فقط بخاطر اینکه دارم عذاب میکشم گریه میکنم!
ویو شرکت*
+جیمین کو
تهیونگ: چند روزه نیومده شرکت
+این چه بچه بازیه
تهیونگ: بزار به حال خودش باشه
+نخیر...
تهیونگ: کجا داری میری
+خونش
تهیونگ: وایسا منم بیام... هی
+بشین سر جات
....
صدای زنگ پیچید
جیمین: کیه
+منم
جیمین: گمشو
+درو باز کن
جیمین درو باز کرد...موهای ژولیده و چشمایی که زیرشون بخاطر مس. تی دیشب کبود و خماره
جونگکوک خنده مسخره و پوزخندی زد
+نیومدم ناز کشی...بپوش شرکت کار داریم
جیمین: هع... ازت انتظار میرفت... نمیام!
+: پرنسس شدی؟
جیمین: اره.. پرنسس دومت شدم
+: اولیش کیه؟
جیمین پوزخندی زد و گفت:برای تو متغیره
+: عجب...
امروزم که همه برا من پرنسس شدن
جیمین: گمشو ببرون
+تو ماشبن منتظرم
بدون حرفی توی ماشین نشست
بعد از چند دقیقه جیمین یجورایی تسلیم شد و رفت داخل ماشین...
+هنوز پوزت کجه
جیمین: میتونه
+کلی کار داریم...ناز نکن
بعد از رسیدن وارد شرکت شدن
تهیونگ: اوو میبینم ناز کشیتون تاثیر داشته
+ناز کشی به کتفم
همون لحظه گوشی جیمین زنگ خورد
جیمین: سواعه!
روی بلندگو زد.
جیمین: بله
_کجایی
جیمین: شرکت
_لطفا به کسی که کنارته بگو میخوام با دوستم برم بیرون
جیمین نیم نگاهی به جونگکوک کرد
تهیونگ: سوجین دست من امانته
_برو بینم بابا.. دو سه روزه اشنا شدی باهاش .. صاحبم شدی
تهیونگ خنده کوتاهی کرد
_من میرم دیگه
جیمین: صبر کن...فعلا نرید بیرون.. ممکنه خطری باشه
_خب چیکار کنم؟؟
جیمین: جونگکوک میخواد ببرتت بیرون
_شوخی جالبی بود
جونگکوک با شوخی جیمین سرخ شد و نزدسک بود تا خفش کنه
جیمین: شوخی نبود.. ساعت هشت شب اماده باش..
و بیب....
+از جونت سیر شدی
جیمین: قول دادی باید ببریش
+من تورو خفت میکنن
انگشتشو به نشانه تهدید جلوش گرفت
سوا*
یعنی واقعا اون میخواد ببرتم بیرون.. قطعا نه.. معلومه جیمسن حرف دراورده
نودلی درست کردم و با. فیلم خوردم... ساعتای شش بود که دو به شک بودم واقعا قراره ببرتم بیرون
اهمیتی ندادم و ساعت هشت شد
ساعتای هشت و ربع بود که جونگکوک زنگم زد
+سلام
_بله
+امشب کارام زیاده.. بیرون باشه برای بعد
_منم قصد رفتن نداشتم
گوشسو غط کردم
عصبس شده بودم... من که میدونستم نمیریم ولس اون انتظار لعنتی اخر منو اتیش میزنه
- ۱.۰k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط