زنگ زد به پدرش
زنگ زد به پدرش
-پدر...به یکی از بادیگاردا بگو بره از اقای کورس مراقبت کنه
-اقای کورس؟تو تا دیروز جیمی صداش میکردی که
-پدر الان واقعا حال ندارم باهات بحث کنم
و بعد تلفن رو قطع کرد و مسیرشو به سمت یکی از کافه های دنج شهر کشوند...داشت مسیرشو میرفت که قطره ابی چکید رو صورتش...داشت بارون میگرفت...سرعت قدم هاش رو تندتر کرد ولی حیف که مسیر اون کافه خیلی دور بود...داشت همینجور میرفت که کتی روی شونش گذاشته شد...فهمید که جیمه ولی حتی نگاهشم نکرد فقط صداش رو میشنید که میگفت
-کجا میری؟
جوابی نگرفت
-چرا لباس نپوشیدی؟
باز هم جوابی نگرفت برای همین بیخیال شد و فقط همراهش شد
-پدر...به یکی از بادیگاردا بگو بره از اقای کورس مراقبت کنه
-اقای کورس؟تو تا دیروز جیمی صداش میکردی که
-پدر الان واقعا حال ندارم باهات بحث کنم
و بعد تلفن رو قطع کرد و مسیرشو به سمت یکی از کافه های دنج شهر کشوند...داشت مسیرشو میرفت که قطره ابی چکید رو صورتش...داشت بارون میگرفت...سرعت قدم هاش رو تندتر کرد ولی حیف که مسیر اون کافه خیلی دور بود...داشت همینجور میرفت که کتی روی شونش گذاشته شد...فهمید که جیمه ولی حتی نگاهشم نکرد فقط صداش رو میشنید که میگفت
-کجا میری؟
جوابی نگرفت
-چرا لباس نپوشیدی؟
باز هم جوابی نگرفت برای همین بیخیال شد و فقط همراهش شد
- ۲.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط