{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعدعمارت رو ساعت ظهرنیو

"صبح روز بعد-عمارت رو- ساعت ۱۳:۰۶ ظهر-نیو"
از خواب بلند شدم و میخواستم برم پایین که دیدم در باز نمیشه...ترسیدم و باز هم در رو به جلو هل دادم که بالاخره کمی باز شد...از لای در اومدم بیرون که جسم سیاه و افتاده روی زمین توجهمو جلب کرد...جیمی بود...رفتم کنارش و نشستم رو جفت زانوهام...موهای رو صورتشو کنار زدم و با قیافه ی غرق در خوابش روبه رو شدم...یکم که دقت کردم دیدم نفس نمیکشه...شروع کردم صدا زدنش
-جیمی...جیمی...جیمی بلند شو....داری میترسونیم
که جیم با صدایی لرزون و نفس هایی تنگ شده لب زد
-م...من خو...خوبم
-جیمی مطمئنی حالت خوبه؟
-اره نی...نیو
و بعد بی جون تر از قبل بیهوش شد...شاید بپرسید چرا؟چون که تنگی نفسی شدید داشت و نباید سیگار میکشید ولی گوش نکرد و الانم بیهوش شده...نیو به سرعت تلفن همراهش رو برداشت و سریعا زنگ زد به پدرش و با صدایی لرزون و ترسیده گفت
-الو...پدر
-بله نیو
-پدر جیمی...بیهوش شده
-چی...چرا؟
-نمیدونم صبح بیدار شدم دیدم بیهوشه
-باشه باشه سعی کن بیدارش کنی تا دکتر و بادیگاردا بیان
-باشه
و بعد تلفن رو قطع کرد و پی هم سریعا زنگ زد به دکتر و بهش خبر داد...در واقع دکتر جاسوس پی بود...اونم تو همه جا
دیدگاه ها (۲)

"نیو"یه چند دقیقه ای بود که منتظر بودم تا دکتر بیاد...دیگه ب...

زنگ زد به پدرش-پدر...به یکی از بادیگاردا بگو بره از اقای کور...

نانازای من ببخشید که منتظرتون میزارم ولی منتظرم یکم پیجم جون...

سلام سلام.من کارنم.این پیج قبلیم بود @kaxarn ولی براش مشکلی ...

"پسفردا-ساعت ۰۴:۱۷ صبح-شخص سوم"نیو و جیم تمام زندگیشون رو تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط