Chapter Seven, Part ¹⁸
Chapter Seven, Part ¹⁸
... خوشبختانه صدمه ای ندیدن. همون نشونه های قبل بوده که بهشون حمله کرده، درست مثل قبل ولی اینبار قوی تر. من همه چیز رو چک کردم و محل خونریزی رو هم کامل تمیز کردم. بعد از دقایقی خواب مثل قبلشون سرپا میشن.
° میتونی بری
ادای احترام مرد رو ندید و فقط در سکوت کنار پسرش نشست.
نمیخواست هرگز این صحنه رو مقابل چشماش ببینه. اینکه پسرش توی لباس سفید روی بستر افتاده.
آستین هاش رو بالا زد و دستمال مرطوب شده رو روی پیشونیه مین کشید تا عرق سردش رو پاک کنه.
° فرمانده کانگ
× بله بانوی من
° بیشتر مراقب امپراطور باش...
× حتما همینطور خواهد بود
.
° میتونی بری
وقتی که میخواست پاش رو از دروازه اتاق بیرون بزاره صدا زدنش رو دوباره شنید و سر برگردوند.
° یه دستور برات دارم.. از طرف خودم
نگاه کنجکاو کانگ به چهره ی مصمم ملکه افتاد..
.
.
***
چند ساعتی از رفتن استاد یو به کوهستان گذشته بود و بالاخره صدای در چوبیه خونه اومد.
جیمین با سرعت سمت در رفت تا ببینه نتیجه ی مراسم چی بوده.
ولی وقتی که به نزدیکیه در رسید گروهی از سربازان سلطنتی رو دید که وارد شدن.
قیافه اش به کل عوض شد و سریعا آستینش رو جلوی نیمی از صورتش گرفت.
< افسر کیم از قصر سلطنتی هستم. دستوری داریم از طرف ملکه مادر. میخواستم شمن پارک رو ببینم.
+... خودم.. هستم...
.
.
***
چشم های ملکه مادر هنوز هم به چهره ی پسرش دوخته شده بود
و بالاخره باز شدن چشم هاش رو دید.
° آروم! آروم آروم بشین...
_ اینجا چه خبر شده
° موقع تمرین حالتون بد شد و بیهوش شدید برای همین اینجایید سرورم
به لباس هاش نگاه کرد و وقتی لحظه ی کوتاهی رو صرف فکر کردن کرد، متوجه همه چیز شد.
_ من خوبم، ممنون برای مراقبت، میتونید برید
° مطمئنید؟... نمیخواید کمی بیشتر پیشتون بمونم؟
_ بله مطمئنم، نیازی به موندن نیست
° هر طور خودتون بخواید، به ندیمه میگم لباسی نو براتون بیاره
مخالفت اونم در حالی که نقشه ای توی ذهنش بود درست نبود.
برای همین صحنه رو ترک کرد و به امپراطور زمانی برای تنها بودن داد.
.
.
***
صدایی به گوشش خورد و سرش رو با ملاحضه از دروازه در بیرون داد.
^ این اداها چیه
+ استاد یو!
با خوشحالی رفت سمت استادش.
+ چیشد؟؟ تونستی چیزی بفهمی؟؟
^ وقت استراحت ندی یه وقت
+ استراحت؟ برو بشین الآن میام!
وسایل رو سر جاشون گذاشت و روی بالشتک همیشگیش نشست.
جیمین با دستای خودش سینی ای با چای سبز آورد و رو به روی استاد یو نشست.
^ هیچی دستگیرم نشد
+ چی!
خودشیرینی کردناش در لحظه با توقف دستاش که در حال ریختن چای بودن پایان یافت و صورتش با اخم ریز و تعجبی همیشگی ظاهر شد.
^ مراسم رو به درستی و با رعایت قوانین و مراحل و هر چیزی که فکرش رو بکنی انجام دادم
+ خب؟
^ ولی هیچی اتفاق نیفتاد
+ نمیشه که، اصلا یعنی چی؟ یعنی هیچ روحی یا چیزی که بتونه کمکت کنه ندیدی؟
^ نه، ذهنم فقط عکس کوهستانو بازتاب میکرد، مثل اینکه هیچ کسی رو به روم نباشه
+ این یعنی چی...
^ فکر کنم هر چیزی که باشه یعنی باید خودت پیداش کنی. کس دیگه ای نمیتونه بهت کمک کنه، باید خودت همچیو حل کنی.
حرفای استاد یو چهره و افکار جیمین رو در هم کرد.
نمیتونست بفهمه این معمای ناگهانی و عجیب غریب از کجا اومده و اصلا چرا اومده سراغش!
کار هر روزش شده بود فکر کردن به این صحنه ها و حالا که استادش میگه نتونسته کمکش کنه بیش از حد ناامید کننده اس براش.
^ خب دیگه نمیخواد انقدر بهش فکر کنی، چی گفتم؟ هرچی که قرار باشه بفهمی رو خواهی فهمید. امروز قرار بود آقای چیسونگ برام یسری بسته ی گیاهی بیاره، وقتی نبودم نیومد؟
+ نه... عااا! امروز... از کاخ سلطنتی اینجا اومده بودن
^ قصر؟!.. برای چی؟ کی بودن؟
+ گفت.. افسر کیم؟ یه گروه بودن که سرجوخه اشون جلو اومد. حتی اگه نمیگفتنم از لباساشون مشخص بود که از کاخ سلطنتی اومدن.
^ خب برای چی اینجا بودن؟
+ پیامی آورده بودن
^ برای کی؟
+ من..
... خوشبختانه صدمه ای ندیدن. همون نشونه های قبل بوده که بهشون حمله کرده، درست مثل قبل ولی اینبار قوی تر. من همه چیز رو چک کردم و محل خونریزی رو هم کامل تمیز کردم. بعد از دقایقی خواب مثل قبلشون سرپا میشن.
° میتونی بری
ادای احترام مرد رو ندید و فقط در سکوت کنار پسرش نشست.
نمیخواست هرگز این صحنه رو مقابل چشماش ببینه. اینکه پسرش توی لباس سفید روی بستر افتاده.
آستین هاش رو بالا زد و دستمال مرطوب شده رو روی پیشونیه مین کشید تا عرق سردش رو پاک کنه.
° فرمانده کانگ
× بله بانوی من
° بیشتر مراقب امپراطور باش...
× حتما همینطور خواهد بود
.
° میتونی بری
وقتی که میخواست پاش رو از دروازه اتاق بیرون بزاره صدا زدنش رو دوباره شنید و سر برگردوند.
° یه دستور برات دارم.. از طرف خودم
نگاه کنجکاو کانگ به چهره ی مصمم ملکه افتاد..
.
.
***
چند ساعتی از رفتن استاد یو به کوهستان گذشته بود و بالاخره صدای در چوبیه خونه اومد.
جیمین با سرعت سمت در رفت تا ببینه نتیجه ی مراسم چی بوده.
ولی وقتی که به نزدیکیه در رسید گروهی از سربازان سلطنتی رو دید که وارد شدن.
قیافه اش به کل عوض شد و سریعا آستینش رو جلوی نیمی از صورتش گرفت.
< افسر کیم از قصر سلطنتی هستم. دستوری داریم از طرف ملکه مادر. میخواستم شمن پارک رو ببینم.
+... خودم.. هستم...
.
.
***
چشم های ملکه مادر هنوز هم به چهره ی پسرش دوخته شده بود
و بالاخره باز شدن چشم هاش رو دید.
° آروم! آروم آروم بشین...
_ اینجا چه خبر شده
° موقع تمرین حالتون بد شد و بیهوش شدید برای همین اینجایید سرورم
به لباس هاش نگاه کرد و وقتی لحظه ی کوتاهی رو صرف فکر کردن کرد، متوجه همه چیز شد.
_ من خوبم، ممنون برای مراقبت، میتونید برید
° مطمئنید؟... نمیخواید کمی بیشتر پیشتون بمونم؟
_ بله مطمئنم، نیازی به موندن نیست
° هر طور خودتون بخواید، به ندیمه میگم لباسی نو براتون بیاره
مخالفت اونم در حالی که نقشه ای توی ذهنش بود درست نبود.
برای همین صحنه رو ترک کرد و به امپراطور زمانی برای تنها بودن داد.
.
.
***
صدایی به گوشش خورد و سرش رو با ملاحضه از دروازه در بیرون داد.
^ این اداها چیه
+ استاد یو!
با خوشحالی رفت سمت استادش.
+ چیشد؟؟ تونستی چیزی بفهمی؟؟
^ وقت استراحت ندی یه وقت
+ استراحت؟ برو بشین الآن میام!
وسایل رو سر جاشون گذاشت و روی بالشتک همیشگیش نشست.
جیمین با دستای خودش سینی ای با چای سبز آورد و رو به روی استاد یو نشست.
^ هیچی دستگیرم نشد
+ چی!
خودشیرینی کردناش در لحظه با توقف دستاش که در حال ریختن چای بودن پایان یافت و صورتش با اخم ریز و تعجبی همیشگی ظاهر شد.
^ مراسم رو به درستی و با رعایت قوانین و مراحل و هر چیزی که فکرش رو بکنی انجام دادم
+ خب؟
^ ولی هیچی اتفاق نیفتاد
+ نمیشه که، اصلا یعنی چی؟ یعنی هیچ روحی یا چیزی که بتونه کمکت کنه ندیدی؟
^ نه، ذهنم فقط عکس کوهستانو بازتاب میکرد، مثل اینکه هیچ کسی رو به روم نباشه
+ این یعنی چی...
^ فکر کنم هر چیزی که باشه یعنی باید خودت پیداش کنی. کس دیگه ای نمیتونه بهت کمک کنه، باید خودت همچیو حل کنی.
حرفای استاد یو چهره و افکار جیمین رو در هم کرد.
نمیتونست بفهمه این معمای ناگهانی و عجیب غریب از کجا اومده و اصلا چرا اومده سراغش!
کار هر روزش شده بود فکر کردن به این صحنه ها و حالا که استادش میگه نتونسته کمکش کنه بیش از حد ناامید کننده اس براش.
^ خب دیگه نمیخواد انقدر بهش فکر کنی، چی گفتم؟ هرچی که قرار باشه بفهمی رو خواهی فهمید. امروز قرار بود آقای چیسونگ برام یسری بسته ی گیاهی بیاره، وقتی نبودم نیومد؟
+ نه... عااا! امروز... از کاخ سلطنتی اینجا اومده بودن
^ قصر؟!.. برای چی؟ کی بودن؟
+ گفت.. افسر کیم؟ یه گروه بودن که سرجوخه اشون جلو اومد. حتی اگه نمیگفتنم از لباساشون مشخص بود که از کاخ سلطنتی اومدن.
^ خب برای چی اینجا بودن؟
+ پیامی آورده بودن
^ برای کی؟
+ من..
- ۱۰۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط