سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۶۵
با گفتن این جمله ها صدا نرم موزیک قط شد و نگاه همه سمته تهیونگ و ات جم شدن ( ملکه ) شنیدن این جمله برای آن ها شوکه کننده بود
دختره چرخید سمته تهیونگ و با دیدن کفشزیبا اش شوکه و مردد نگاهش کرد شاهزاده تهیونگ جلوش زانو زد و دامن بزرگ دختره رو بالا زد
تهیونگ : اجازه میدید
دختره شوکه آب دهنش را قورت داد و لب هایش تو دهنش سری تکون داد تهیونگ با گرفتن پا برهنه دختره کفش اش را به پاش کرد
رفائلا و ارولیا فلاویا بئاتریس نیکلاس فیلیکس آن ها از دور به آن دو نفر نگاه میکردن چه صحنه زیبایی چه صحنه رمانتیک ای چه صحنه رویایی که سبت شد در کتاب و تاریخ
تهیونگ با گرفتن دست دختره کنارش ایستاد ..... با صدا بلند شروع به حرف شد ...تهیونگ : معرفی میکنم ملکه آینده کشوره فرانسه وانتورا ات
اولین نفری که دست زد و گفت ... رفائلا: بیشتر از قبل خوشحال شدیم
با شنیدن این جلمه رفائلا همه شروع به دست زدن کرد آن سالن بزرگ و پر از آدم صدا های دستشان بزرگ تر میبود
تهیونگ نگاهش پر از عشق را به دختره دوخت و لبخند زیبایی رو لب هایش نشست
تهیونگ : برای رقص بریم
دختره با هیچ حرفی نگفت یا هیچ واکنشی نشان نداد تهیونگ همان جور که دستش را گرفته بود سمته جایگاه رقص رفتند
نیکلاس: آخه عاشقا تازه بهم رسیده بودن ولی باید از هم جدا شن ..
با بردن لیوان شراب سمته لب هایش به افکارش پناه برد ...
جوری که تهیونگ و فیلیکس جلو اتاق تهیونگ بحثشون شده بود و حرف های که به هم زدن را به یاد خود آورد
نیکلاس: وانتورا ات ببینم وقتی بفهمی ژنرال فیلیکس برادرت هست و این رو تهیونگ هم میدانست باهاش ازدواج میکنی یا نه
از آن فضای دور شدن و گره زدن دست تو دست هم میان چمن ها قدم میزدند کله روز بارون میبارید و زمین کمی خیس بود هیچ ابری رو آسون زیبا درخشان معلوم نمیشد
تهیونگ : فردا میریم بیرون
ات : واقعا راست میگی
تهیونگ : معلومه من به ملکه خودم اهمیت میدم
دختره خجالت زده به زمین خیره شد
تهیونگ : چی شده عزیزم
ات : هیچی
تهیونگ .....
پارت ۶۵
با گفتن این جمله ها صدا نرم موزیک قط شد و نگاه همه سمته تهیونگ و ات جم شدن ( ملکه ) شنیدن این جمله برای آن ها شوکه کننده بود
دختره چرخید سمته تهیونگ و با دیدن کفشزیبا اش شوکه و مردد نگاهش کرد شاهزاده تهیونگ جلوش زانو زد و دامن بزرگ دختره رو بالا زد
تهیونگ : اجازه میدید
دختره شوکه آب دهنش را قورت داد و لب هایش تو دهنش سری تکون داد تهیونگ با گرفتن پا برهنه دختره کفش اش را به پاش کرد
رفائلا و ارولیا فلاویا بئاتریس نیکلاس فیلیکس آن ها از دور به آن دو نفر نگاه میکردن چه صحنه زیبایی چه صحنه رمانتیک ای چه صحنه رویایی که سبت شد در کتاب و تاریخ
تهیونگ با گرفتن دست دختره کنارش ایستاد ..... با صدا بلند شروع به حرف شد ...تهیونگ : معرفی میکنم ملکه آینده کشوره فرانسه وانتورا ات
اولین نفری که دست زد و گفت ... رفائلا: بیشتر از قبل خوشحال شدیم
با شنیدن این جلمه رفائلا همه شروع به دست زدن کرد آن سالن بزرگ و پر از آدم صدا های دستشان بزرگ تر میبود
تهیونگ نگاهش پر از عشق را به دختره دوخت و لبخند زیبایی رو لب هایش نشست
تهیونگ : برای رقص بریم
دختره با هیچ حرفی نگفت یا هیچ واکنشی نشان نداد تهیونگ همان جور که دستش را گرفته بود سمته جایگاه رقص رفتند
نیکلاس: آخه عاشقا تازه بهم رسیده بودن ولی باید از هم جدا شن ..
با بردن لیوان شراب سمته لب هایش به افکارش پناه برد ...
جوری که تهیونگ و فیلیکس جلو اتاق تهیونگ بحثشون شده بود و حرف های که به هم زدن را به یاد خود آورد
نیکلاس: وانتورا ات ببینم وقتی بفهمی ژنرال فیلیکس برادرت هست و این رو تهیونگ هم میدانست باهاش ازدواج میکنی یا نه
از آن فضای دور شدن و گره زدن دست تو دست هم میان چمن ها قدم میزدند کله روز بارون میبارید و زمین کمی خیس بود هیچ ابری رو آسون زیبا درخشان معلوم نمیشد
تهیونگ : فردا میریم بیرون
ات : واقعا راست میگی
تهیونگ : معلومه من به ملکه خودم اهمیت میدم
دختره خجالت زده به زمین خیره شد
تهیونگ : چی شده عزیزم
ات : هیچی
تهیونگ .....
- ۶.۹k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط