آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۱۱
(ویو جونگ کوک)
لباش لرزید...
دستاشو دور مچم حلقه کرد و با صدایی که از بین گریه هاش میشکست گفت:
+"ولی اونا کوتاه نمیان جونگ کوک...من از نگاهشون میترسم...از اینکه یه روز تو رو روبهروم بذارن و مجبور شی بین من و...همهچی یکی رو انتخاب کنی."
تلخ خندیدم...
اون خندهای که حتی خودمم از صداش بدم میاومد...
_"تو هنوز منو نشناختی فرشتهی من؟"
صورتمو نزدیکتر بردم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم...
_"من از روزی که دستت رو گرفتم انتخابم رو کردم...تو."
+"اما—"
_"هیچ امایی نداریم."
با انگشت شستم اشک گوشهی چشمش رو پاک کردم...
دلم میخواست همهی اشکاشو با جونم بخرم که دیگه هیچوقت گریه نکنه...
_"اگه کل این خاندان جلوم بایستن، اگه همهشون پشت کنن، اگه هزار تا دشمن بخوان از همین نقطه ضعف استفاده کنن...بازم انتخاب من تویی."
سرشو آروم تکون داد اما معلوم بود هنوز ته دلش آروم نشده...
+"تو نمیفهمی...من نمیخوام بارت باشم..."
_"بار؟"
این کلمه رو اونقدر با نفرت تکرار کردم که خودش هم از گفتنش پشیمون شد...
دستم رو از روی گونهش بردم و هر دو شونهش رو آروم گرفتم:
_"یه بار دیگه اینو بگی ناراحت میشم نیلسو...خیلی."
نگاهش لرزید...
_"تو پناه منی...نه بارم."
چند ثانیه فقط نگاش کردم...
بعد نفس عمیقی کشیدم تا آتیشی که از حرفای پدربزرگم توی سینهم روشن شده بود، دوباره زبونه نکشه...
زخم سینم از عصبانیت تیر میکشید اما مهم نبود...
هیچ دردی مهمتر از حال نیلسو نبود...
_"بلند شو."
با تعجب نگام کرد:
+"کجا؟"
_"میبرمت داخل."
ابروهاش تو هم رفت:
+"الان؟ بعد از اون حرفا؟"
_"دقیقا الان...بعد از همون حرفا."
دستم رو سمتش گرفتم...
چند لحظه به دستم خیره شد و بعد دست کوچیکش رو توی دستم گذاشت...
انگشتامو دورش قفل کردم و کمکش کردم از روی صندلی بلند شه...
همون لحظه که ایستاد، تلوتلو خورد...
اخمام تو هم رفت و سریع دست دیگهمو دور کمرش حلقه کردم:
_"آروم..."....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۱۱
(ویو جونگ کوک)
لباش لرزید...
دستاشو دور مچم حلقه کرد و با صدایی که از بین گریه هاش میشکست گفت:
+"ولی اونا کوتاه نمیان جونگ کوک...من از نگاهشون میترسم...از اینکه یه روز تو رو روبهروم بذارن و مجبور شی بین من و...همهچی یکی رو انتخاب کنی."
تلخ خندیدم...
اون خندهای که حتی خودمم از صداش بدم میاومد...
_"تو هنوز منو نشناختی فرشتهی من؟"
صورتمو نزدیکتر بردم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم...
_"من از روزی که دستت رو گرفتم انتخابم رو کردم...تو."
+"اما—"
_"هیچ امایی نداریم."
با انگشت شستم اشک گوشهی چشمش رو پاک کردم...
دلم میخواست همهی اشکاشو با جونم بخرم که دیگه هیچوقت گریه نکنه...
_"اگه کل این خاندان جلوم بایستن، اگه همهشون پشت کنن، اگه هزار تا دشمن بخوان از همین نقطه ضعف استفاده کنن...بازم انتخاب من تویی."
سرشو آروم تکون داد اما معلوم بود هنوز ته دلش آروم نشده...
+"تو نمیفهمی...من نمیخوام بارت باشم..."
_"بار؟"
این کلمه رو اونقدر با نفرت تکرار کردم که خودش هم از گفتنش پشیمون شد...
دستم رو از روی گونهش بردم و هر دو شونهش رو آروم گرفتم:
_"یه بار دیگه اینو بگی ناراحت میشم نیلسو...خیلی."
نگاهش لرزید...
_"تو پناه منی...نه بارم."
چند ثانیه فقط نگاش کردم...
بعد نفس عمیقی کشیدم تا آتیشی که از حرفای پدربزرگم توی سینهم روشن شده بود، دوباره زبونه نکشه...
زخم سینم از عصبانیت تیر میکشید اما مهم نبود...
هیچ دردی مهمتر از حال نیلسو نبود...
_"بلند شو."
با تعجب نگام کرد:
+"کجا؟"
_"میبرمت داخل."
ابروهاش تو هم رفت:
+"الان؟ بعد از اون حرفا؟"
_"دقیقا الان...بعد از همون حرفا."
دستم رو سمتش گرفتم...
چند لحظه به دستم خیره شد و بعد دست کوچیکش رو توی دستم گذاشت...
انگشتامو دورش قفل کردم و کمکش کردم از روی صندلی بلند شه...
همون لحظه که ایستاد، تلوتلو خورد...
اخمام تو هم رفت و سریع دست دیگهمو دور کمرش حلقه کردم:
_"آروم..."....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۳.۶k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط