آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۰۹
(ویو نیلسو )
با گفتن این حرف تنم لرزید....
بغضم شکست...
صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم...
تحمل این حقیر شدن و آب شدن رو نداشتم...
به بالکن خونه پدر بزرگش رفتم تا بتونم نفسی بکشم...
عشقو عاشقی بدرد نمیخوره؟چی میتونم بگم...
دلم میخواست جیغ بزنمو بگم خستم...
از همچی خستم...
از اینکه لبخند بزنم در حالی که بغض دارم...
از اینکه بگم خوبم...
ازدواج اجباری بود...
آخه چیزی که اجباری شروع شده چطور میخواد تموم شه...
با همین فکر و خیالا سرم گیج رفت و چشمامم سیاهی..
روی صندلی نشستم...
هیچی رو نمیفهمیدم..
همیچی رو تار میدیدم و صدا ها رو نا واضح...
سرم بدجور گیج میرفت و سئول دورم میچرخید..
.........
(ویو جونگ کوک )
بعد از رفتن نیلسو با بالکن مشت دستمو محکم روی میز کوبیدم و زیر سفره ای رو کشیدم که تمامی غذا ها و ظرف ها روی زمین ریخت...
_"کافیه.....واقعا کافیه بس کنید این مسخره بازیتونو...
من با هیچکس جز نیلسو ازدواج نمیکنم...
من مافیام ولی هرگز بی غیرت نیستم که نیلسو مثل یه بی ناموس رفتار کنمو سرش هوو بیارم...
هرگزم وارث و بچه ای نمیخوام که زن دیگه ای به غیر نیلسو مادرش باشه...
من با نیلسو زنده موندم، و اگر اون نباشه جونگ کوکی توی این دنیا نخواهد بود...
دارم آروم حرف میزنم چون خانومم گفته نباید داد بزنم و دردم بیاد و منم به حرفش گوش میدم حالا هم برای جمعه حاضر باشید مراسم ازدواجی که ۱۰ ماه پیش نگرفتیمو میگیریم و اینبار با عشق شروع میکنیم فهیمیدین؟."
همه با شوک و بهت بهم نگاه میکردن و من با پوزخندی از روی میز بلند شدم و به بالکن رفتم...
_"نیلسو؟."
میدونستم داره گریه میکنه..
میدونستم قلب و دل مهربونش طاقت اون ظلم رو نداره....
روی زمین کنار صندلی زانو زدم...
آرنجش روی زانو هاش بود و دستاش روی صورتش..
صدای فین فین آرومش به گوشم میرسید اونقدارا هم پیر نشدم...
_"نگفتم این مروارید ها رو هدر نده فرشته ی من؟."
سرشو بالا اورد و با دستاش موهاشو عقب کشید....
چشمای قشنگش قرمز بود...
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۰۹
(ویو نیلسو )
با گفتن این حرف تنم لرزید....
بغضم شکست...
صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم...
تحمل این حقیر شدن و آب شدن رو نداشتم...
به بالکن خونه پدر بزرگش رفتم تا بتونم نفسی بکشم...
عشقو عاشقی بدرد نمیخوره؟چی میتونم بگم...
دلم میخواست جیغ بزنمو بگم خستم...
از همچی خستم...
از اینکه لبخند بزنم در حالی که بغض دارم...
از اینکه بگم خوبم...
ازدواج اجباری بود...
آخه چیزی که اجباری شروع شده چطور میخواد تموم شه...
با همین فکر و خیالا سرم گیج رفت و چشمامم سیاهی..
روی صندلی نشستم...
هیچی رو نمیفهمیدم..
همیچی رو تار میدیدم و صدا ها رو نا واضح...
سرم بدجور گیج میرفت و سئول دورم میچرخید..
.........
(ویو جونگ کوک )
بعد از رفتن نیلسو با بالکن مشت دستمو محکم روی میز کوبیدم و زیر سفره ای رو کشیدم که تمامی غذا ها و ظرف ها روی زمین ریخت...
_"کافیه.....واقعا کافیه بس کنید این مسخره بازیتونو...
من با هیچکس جز نیلسو ازدواج نمیکنم...
من مافیام ولی هرگز بی غیرت نیستم که نیلسو مثل یه بی ناموس رفتار کنمو سرش هوو بیارم...
هرگزم وارث و بچه ای نمیخوام که زن دیگه ای به غیر نیلسو مادرش باشه...
من با نیلسو زنده موندم، و اگر اون نباشه جونگ کوکی توی این دنیا نخواهد بود...
دارم آروم حرف میزنم چون خانومم گفته نباید داد بزنم و دردم بیاد و منم به حرفش گوش میدم حالا هم برای جمعه حاضر باشید مراسم ازدواجی که ۱۰ ماه پیش نگرفتیمو میگیریم و اینبار با عشق شروع میکنیم فهیمیدین؟."
همه با شوک و بهت بهم نگاه میکردن و من با پوزخندی از روی میز بلند شدم و به بالکن رفتم...
_"نیلسو؟."
میدونستم داره گریه میکنه..
میدونستم قلب و دل مهربونش طاقت اون ظلم رو نداره....
روی زمین کنار صندلی زانو زدم...
آرنجش روی زانو هاش بود و دستاش روی صورتش..
صدای فین فین آرومش به گوشم میرسید اونقدارا هم پیر نشدم...
_"نگفتم این مروارید ها رو هدر نده فرشته ی من؟."
سرشو بالا اورد و با دستاش موهاشو عقب کشید....
چشمای قشنگش قرمز بود...
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۳.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط