پارت²⁷
پارت²⁷
.....................
فضایه داخل خونه رو بیشتر از بیرونش دوس دارم دکورش ساده بود مبلا و میز ابی بودن و پرده هایه مشکی و عجیب بود برام که تو خونش پر از گل بود نه گل هایه رز و این چرتو پرتا گل هایی مثل پاپیتال و پتوس و زبرینا داشت خونش و یه چندتا تابلو هایه هنری که هیچی ازشون نمیفهمیدم ●~●
تو حیاطشم یه حوض کوچیک داشت یه تاب بزرگ گوشه حیاط داشت که خیلی ازش خوشم اومد یکم اونور ترش میز و صندلی بود
نشستیم داشتن درمورد کارشون حرف میزدن منم که حوصله این چیزارو نداشتم رفتم یکم تو خونه قدم زدم
این خونه پر از انرژی مثبت بود به تابلوها نگا کردم و سعی کردم درک کنم که چی روشون کشیدن وقتی به نتیجه ای نرسیدم بیخیال رفتم نشستم پیششون
؛؛ نمیتونید درمورد چیز دیگه ای حرف بزنید؟
_ چطور مگه
؛؛ اخه الان باید درمورد کار حرف بزنین حدقل درمورد چیزی حرف بزنین که منم بتونم حرف بزنم
_ تو مگه کارمند من نیستی؟
؛؛ هستم
_ پس الان بشین و گوش کن ببین رئیست و شریک جدیدش دارن چی میگن
؛؛ نمیخوام گوش کنم و نخواهم گوش داددددد
_ اصن به من چه
باز به کترشون ادامه دادن منم به مبل تکیه دادم و سرمو گذاشتم رو دسته مبل که چشمام گرم خواب شد و خوابم برد ........... صدایه محوی رو میشنیدم کامل که هوشیار شدم دیدم که جونگکوک داره صدتم میزنه بریم شام بخوریم رفتم سر میز و داشتم غذا میخوردم که چشمم خورد به جونگکوک ... تاحالا دقت نکرده بودم وقتی غذا میخوره شبیح بچه ۲ ساله ها میشه همینجوری نگاش میکردم یهو یه لبخند پلیدانه ای زدم و یکم خم شدم
؛؛ اوخیی چقدر کیوتی تو بچهههه
جیهوپ " یونا حالت خوبه؟
؛؛ اره چرا بد باشم؟
_ ببینم به کی گفتی بچه
؛؛ به تو
_ بچه تویی کوتوله
؛؛ ولی من نیستم که شبیح بچه ها غذا میخورم
_ حدقل من فکرم بزرگه تو درحد یه بچه سه یا چهار ساله فکر میکنی تازه .... هیچی
؛؛ تازه چی؟ نه بگو
_ کوتوله هم هستی .... بهت میخوره بچه باشی
؛؛ ها؟ کوتوله عمته درست حرف بزن
_ چیه حقیقت رو گفتم
بعد از دعوامون غذامونو تموم کردیم و یکم نشستیم دوباره درمورد کارو یه سری امضا بازی رفتیم خونه
.....................
فضایه داخل خونه رو بیشتر از بیرونش دوس دارم دکورش ساده بود مبلا و میز ابی بودن و پرده هایه مشکی و عجیب بود برام که تو خونش پر از گل بود نه گل هایه رز و این چرتو پرتا گل هایی مثل پاپیتال و پتوس و زبرینا داشت خونش و یه چندتا تابلو هایه هنری که هیچی ازشون نمیفهمیدم ●~●
تو حیاطشم یه حوض کوچیک داشت یه تاب بزرگ گوشه حیاط داشت که خیلی ازش خوشم اومد یکم اونور ترش میز و صندلی بود
نشستیم داشتن درمورد کارشون حرف میزدن منم که حوصله این چیزارو نداشتم رفتم یکم تو خونه قدم زدم
این خونه پر از انرژی مثبت بود به تابلوها نگا کردم و سعی کردم درک کنم که چی روشون کشیدن وقتی به نتیجه ای نرسیدم بیخیال رفتم نشستم پیششون
؛؛ نمیتونید درمورد چیز دیگه ای حرف بزنید؟
_ چطور مگه
؛؛ اخه الان باید درمورد کار حرف بزنین حدقل درمورد چیزی حرف بزنین که منم بتونم حرف بزنم
_ تو مگه کارمند من نیستی؟
؛؛ هستم
_ پس الان بشین و گوش کن ببین رئیست و شریک جدیدش دارن چی میگن
؛؛ نمیخوام گوش کنم و نخواهم گوش داددددد
_ اصن به من چه
باز به کترشون ادامه دادن منم به مبل تکیه دادم و سرمو گذاشتم رو دسته مبل که چشمام گرم خواب شد و خوابم برد ........... صدایه محوی رو میشنیدم کامل که هوشیار شدم دیدم که جونگکوک داره صدتم میزنه بریم شام بخوریم رفتم سر میز و داشتم غذا میخوردم که چشمم خورد به جونگکوک ... تاحالا دقت نکرده بودم وقتی غذا میخوره شبیح بچه ۲ ساله ها میشه همینجوری نگاش میکردم یهو یه لبخند پلیدانه ای زدم و یکم خم شدم
؛؛ اوخیی چقدر کیوتی تو بچهههه
جیهوپ " یونا حالت خوبه؟
؛؛ اره چرا بد باشم؟
_ ببینم به کی گفتی بچه
؛؛ به تو
_ بچه تویی کوتوله
؛؛ ولی من نیستم که شبیح بچه ها غذا میخورم
_ حدقل من فکرم بزرگه تو درحد یه بچه سه یا چهار ساله فکر میکنی تازه .... هیچی
؛؛ تازه چی؟ نه بگو
_ کوتوله هم هستی .... بهت میخوره بچه باشی
؛؛ ها؟ کوتوله عمته درست حرف بزن
_ چیه حقیقت رو گفتم
بعد از دعوامون غذامونو تموم کردیم و یکم نشستیم دوباره درمورد کارو یه سری امضا بازی رفتیم خونه
۱۱.۲k
۱۰ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.