عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 30
ویو ات
به دیوار خیره شدم تمام خاطرات مثل یه برق یادم افتاد سرمو تکون دادم از افکارم بیرون اومدم غذامو خوردم وقتی غذا رو خوردم انگار سنگ از حلقم میرفت بعد از خوردن غذا بلند شدم از دیوار گرفتم درو باز کردم به اطرافم نگاه کردم همه با تعجب بهم نگاه میکردن جیمین کنار یونا نشسته بود با صدای در بهم نگاه کرد میخواستم گریه کنم ولی مجبور بودم خودمو قوی نشون بدم از دیوار کمک گرفتم رفتم بالا تو اتاقم درو بستم روی تخت دراز کشیدم چشامو آروم بستم خوابیدم
پرش زمانی به چهار ساعت بعد
چشامو باز کردم حس کردم دستی درو کمرم حلقه شده یکم چرخیدم بهش نگاه کردم با دیدن جیمین تعجب کردم اونم آروم خوابیده بود شبیه فرشته ها دلم میخواست منم بغلش کنم ولی مجبورم اونو فراموش کنم از این جهنم فرار کنم چشاشو باز کرد تو چشاش زل زدم
جیمین: با اون چشمای خوشگلت چیکار کردی
ات: نمیدونم
جیمین: بازم میخوایی باهام حرف نزنی منو نادیده بگیری
ات: من میخوام برم
جیمین: میدونی که نمیزارم بری
ات: ولی
جیمین: هوشش حرف نزن من عاشقتم هیچوقت اجازه نمیدم جایی بری
ات: جیمین
جیمین: همینی که هست بیا بغلم یکم آروم باش
سرمو گذاشتم رو سینش آروم لبخند زدم
جیمین: دیگه نشنوه نبینم هاااا میخوایی بری
ات: هوم باشه
جیمین: دو روز دیگه عروسیمون هست میدونی دیگه
ات: آره مینجی گفت
جیمین: خوبه
ات: جیمین من میرم زود میام
جیمین: زود بیا
بلند شدم از اتاق خارج شدم از جلوی اتاق یونا رد شدم با صدای حرفاش وایسادم
یونا: اون یه احمق هست آره دروغ گفتم حامله ام ولی اون نمیدونه بعد از اینکه پول هاشو بالا کشیدم میفهمه من کی هستم
با ناباروری به حرفاش گوش دادم سریع رفتم پیش جیمین
ات : جیمین جیمین
جیمین : چی شده عزیزم بگو
کنارش نشستم
ات: یونا
جیمین: چی شده حالش خوبه
ات: خوبه ولی یونا داره بهت دروغ میگه
جیمین: یکم واضح تر توضیح بده
ات : اون حامله نیست فقط برای اینکه پول هاتو بالا بکشه دروغ گفته
جیمین: شوخی نمیکنی آره
ات: بخدا نه همشو شنیدم
جیمین: تو اینو به هیچکس نگو میخوام امتحانش کنم
ات: چجوری
جیمین: یه گیاه که برای بچه ضرر داره میریزم تو چای بخش میدم
ات: باشه فکر خوبیه
ادامه دارد...
Part 30
ویو ات
به دیوار خیره شدم تمام خاطرات مثل یه برق یادم افتاد سرمو تکون دادم از افکارم بیرون اومدم غذامو خوردم وقتی غذا رو خوردم انگار سنگ از حلقم میرفت بعد از خوردن غذا بلند شدم از دیوار گرفتم درو باز کردم به اطرافم نگاه کردم همه با تعجب بهم نگاه میکردن جیمین کنار یونا نشسته بود با صدای در بهم نگاه کرد میخواستم گریه کنم ولی مجبور بودم خودمو قوی نشون بدم از دیوار کمک گرفتم رفتم بالا تو اتاقم درو بستم روی تخت دراز کشیدم چشامو آروم بستم خوابیدم
پرش زمانی به چهار ساعت بعد
چشامو باز کردم حس کردم دستی درو کمرم حلقه شده یکم چرخیدم بهش نگاه کردم با دیدن جیمین تعجب کردم اونم آروم خوابیده بود شبیه فرشته ها دلم میخواست منم بغلش کنم ولی مجبورم اونو فراموش کنم از این جهنم فرار کنم چشاشو باز کرد تو چشاش زل زدم
جیمین: با اون چشمای خوشگلت چیکار کردی
ات: نمیدونم
جیمین: بازم میخوایی باهام حرف نزنی منو نادیده بگیری
ات: من میخوام برم
جیمین: میدونی که نمیزارم بری
ات: ولی
جیمین: هوشش حرف نزن من عاشقتم هیچوقت اجازه نمیدم جایی بری
ات: جیمین
جیمین: همینی که هست بیا بغلم یکم آروم باش
سرمو گذاشتم رو سینش آروم لبخند زدم
جیمین: دیگه نشنوه نبینم هاااا میخوایی بری
ات: هوم باشه
جیمین: دو روز دیگه عروسیمون هست میدونی دیگه
ات: آره مینجی گفت
جیمین: خوبه
ات: جیمین من میرم زود میام
جیمین: زود بیا
بلند شدم از اتاق خارج شدم از جلوی اتاق یونا رد شدم با صدای حرفاش وایسادم
یونا: اون یه احمق هست آره دروغ گفتم حامله ام ولی اون نمیدونه بعد از اینکه پول هاشو بالا کشیدم میفهمه من کی هستم
با ناباروری به حرفاش گوش دادم سریع رفتم پیش جیمین
ات : جیمین جیمین
جیمین : چی شده عزیزم بگو
کنارش نشستم
ات: یونا
جیمین: چی شده حالش خوبه
ات: خوبه ولی یونا داره بهت دروغ میگه
جیمین: یکم واضح تر توضیح بده
ات : اون حامله نیست فقط برای اینکه پول هاتو بالا بکشه دروغ گفته
جیمین: شوخی نمیکنی آره
ات: بخدا نه همشو شنیدم
جیمین: تو اینو به هیچکس نگو میخوام امتحانش کنم
ات: چجوری
جیمین: یه گیاه که برای بچه ضرر داره میریزم تو چای بخش میدم
ات: باشه فکر خوبیه
ادامه دارد...
- ۱۹.۴k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط