{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه آخرین سطر برایش می‌‌نوشتم

همیشه آخرین سطر برایش می‌‌نوشتم
” روزی بیا که برایِ آمدن دیر نشده باشد ”
می‌ نوشتم
” روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم
که هنوز دوستم داشته باشی‌ ”
می‌ نوشتم
در نبودنت به تمام ذرات زندگی‌ کافر شده ام
جز ایمانِ به بازگشتِ تو
امروز می‌‌نویسم
یقینا آمده است
ولی‌ روزی که من از هراسِ دیوار ها
خانه را که نه
خودم را ترک کرده بودم.
دیدگاه ها (۱)

تو مرا می فهمیمن تورا می خواهمو همین ساده ترین قصه یک انسان ...

چند سال دیگر ‎دلت میلرزد‎برای منی که دیگر تو را در گوشه ترین...

خدا ” تو ” را که می آفریدحواسش پرت آرزو های من بود !شدی همان...

کاش می شد …تمام داستان های دنیا رااز دهان تو بشنوم !تمام عاش...

قلم به دست تنها نشسته ای در نظرمآری بگذار از تو بنویسماز تو ...

با اینکه میترسم از اینکه چه خواهم نوشت اما فکری بر سرم زد شا...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط