سری تکون دادم و درحالی که اشک میریختم گفتم:
سری تکون دادم و درحالی که اشک میریختم گفتم:
مرده به دنیا نیومده ، هیون بهم دروغ گفت ، امروز رفتم خونه ی قبلیمون ، اتاق بچه خالی خالی بود همسایمون گفت همرو همون چندسال قبل بعد از رفتنم اومد و برد ، شک کردم رفتم اون بیمارستان که زایمان کردم ، نوشته بود یک ماه بعد از بدنیا اومدنش پدر بچه اومده دنبالش ، میفهمی این یعنی چی ؟ یعنی هیون ۸ سال بچه رو از من مخفی کرده
°چ...چرا داداشم...همچین کاری کرده؟
نمیدونم...تو چیزی نمیدونی ؟ بعد از رفتنم چیز مشکوکی ازش ندیدی ؟
کمی که فکر کرد گفت:
°حالا که فکر میکنم تماس های مشکوک زیاد داشت ، وقتی رفتی همش مست میکرد اما از اون به بعد اینکارو نمیکرد ، بعضی شبا نمیومد و میگفت که سفر کاری باید برم ، چطور اونموقع شک نکردم ؟
حالا باید چیکار کنم یجی؟ اصلا دلیل اینکارش چی بود؟ چرا از من مخفیش کرد؟
°نمیدونم یونا ، نمیدونم...خودم هنوز تو شوکم
توی همین فکر بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ، نگاهی به صفحه انداختم و با دیدن اسم یوجون اخمی کردم
مرده به دنیا نیومده ، هیون بهم دروغ گفت ، امروز رفتم خونه ی قبلیمون ، اتاق بچه خالی خالی بود همسایمون گفت همرو همون چندسال قبل بعد از رفتنم اومد و برد ، شک کردم رفتم اون بیمارستان که زایمان کردم ، نوشته بود یک ماه بعد از بدنیا اومدنش پدر بچه اومده دنبالش ، میفهمی این یعنی چی ؟ یعنی هیون ۸ سال بچه رو از من مخفی کرده
°چ...چرا داداشم...همچین کاری کرده؟
نمیدونم...تو چیزی نمیدونی ؟ بعد از رفتنم چیز مشکوکی ازش ندیدی ؟
کمی که فکر کرد گفت:
°حالا که فکر میکنم تماس های مشکوک زیاد داشت ، وقتی رفتی همش مست میکرد اما از اون به بعد اینکارو نمیکرد ، بعضی شبا نمیومد و میگفت که سفر کاری باید برم ، چطور اونموقع شک نکردم ؟
حالا باید چیکار کنم یجی؟ اصلا دلیل اینکارش چی بود؟ چرا از من مخفیش کرد؟
°نمیدونم یونا ، نمیدونم...خودم هنوز تو شوکم
توی همین فکر بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ، نگاهی به صفحه انداختم و با دیدن اسم یوجون اخمی کردم
- ۶.۷k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط