پارت پنجم:

پارت پنجم:
داستان از دیدگاه یونگی: بالاخره بعد از چندین وقت مامانش باهاش شام خورد ، آلبوم های قدیمی رو مامانش از ته کمد در آورد و با یونگی تماشا میکردن ، یونگی متوجه شد که مامانش بعد از مرگ پدرش بسیار شکسته شده ، این نشان‌دهنده این بود که زندگی براشون سخت گرفته و این سختی ها بیشتر ظاهر مامانش رو پیر کرده ، یونگی روی تختش نشسته بود و از پنجره کنار تختش بیرون رو تماشا میکرد ، خونه ای که اونها در آن زندگی میکردن ، یه خونه ویلایی بود ، از ورودی خونه به راه‌پله وارد میشد ، طبقه اول متعلق به یه خانم و آقای تایلندی بود که برای شغلشون به کره اومده بودن ، مسن بودن اما خوش اخلاق ، تقریباً ۴ سال بود که یونگی و مامانش به این ساختمان اسباب کشی کرده بودن ، این خانم و آقا اینجا بودن ، تمام طبقات تکخوابه و کوچولو بودن ، طبقه دوم متعلق به دوتا دختر تقریباً ۳۰ ساله بود ، این دوتا ۱ سالی بود به اینجا اسباب کشی کرده بودن، معلوم بود که خواهر نیستن و مشخص بود در رابطه هستن ، طبقه آخر متعلق به یونگی اینا بود ، اون تنها اتاق هم متعلق به یونگی بود و تخت و کمد یونگی رو داخل اون اتاق گذاشته بودن ،یک حیاط خلوت کوچولو بود که اگه در راه پله به ته راهرو می‌رفتی ، یه در فلزی کوچولو بود که به حیاط خلوت می‌رسید ، حیاط کوچولویی بود که دورتادورش باغچه بود که توش پر گل رز و لاله بود ، از زیر پله های طبقه همکف یه دریچه کوچولو بود که به زیرزمین یا همون انباری طبقه یک و دو می‌رسید ، انباری طبقه آخر زیرشیروانی بالای آشپزخانه بود ، یونگی به حیاط خیره شده بود و به اتفاقات اخیر فکر میکرد ، نمی‌توانست حسی که نسبت به جیمین داشت رو بفهمه ، همیشه با یاد جیمین لبخندی روی لبش می‌نشست و باعث میشد که بخواد زیاد اونو ببینه ، جیمین اولین نفر بعد مامانش بود که براش حس خوبی داشت با اینکه دوسه روز بود که اونو می‌شناخت اما بازم حس علاقه‌مندی نسبت به جیمین داشت.
پارت پنجم 💞
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

یه آرمی پست گذاشته😭😂:💜: داشتم ویدیوی لخت جونگکوک رو نگاه می‌...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

Part7: بعد از کلی کل کل به خونه ی کار آگاه رسیدن جونگ کوک و ...

پارت ۷

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط