{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Lost down

Lost down:
Part five:Memoirs:
.
پنجره ای رو به دیوار
ابری خالی از باران
تمام اینها را در توصیف من به کار میبرند...
.
.
صبح در قصر زمان صبحانه رسید، همگی جمع شدند اما، یک نفر نبود، آتریا!
پادشاه تعجب کرده بود
ملکه ترسیده بود
تهیونگ دلشکسته بود، دلش برای معشوقه اش تنگ بود...
«تهیونگ! آتریای من کجاست؟ »
«ع... عموجان، راستش... راستش... »
ملکه جی چون که دیگه نمیتونست صبر کنه گفت:
«پسرم تهیونگ، خواهش میکنم بگو اگر میدونی آتریا کجا رفته»
«زنعمو... اون.. اون دیشب فرار کرد»
همه شوکه شدن، قاشق توی دست ملکه سویون افتاد تو ظرف و گفت:
«تهیونگ... جدی میگی؟ خب چرا نرفتی دنبالش؟ »
«آخه مادرجان داشتم میرفتم که گمش کردم»
سوهیون تصمیم گرفت وارد عمل بشه
«چجور اون دختر رو گم کردی؟ »
«اون... اون خیلی سریع بود»
سونگمین سرش رو بین دستاش گرفته بود، اعصابش خورد شده بود
«همین امروز نیرو هامو اعزام میکنم تا برن دنبال اون دختر خودسر بگردن»
«نه نه عموجان! خودم میرم دنبالش»
«آخه تنهایی نمیتونی! »
«میتونم، لطفا همین یکبار بهم اعتماد کنید»
«مطمئن شم؟»
«بله عموجان»
«قبل از اینکه بری، ازت یه سوال میپرسم، دوستش داری؟ »
«بله عمو جان، من عاشقشم، اون نیمهٔ گمشدهٔ منه، من از بچگی دوستش داشتم»
«باشه پسرم، میتونی از امروز بری دنبالش، ولی مثل چشم هات دنبالش باش»
«حتما»
پسر به اتاقش رفت به حمام مخصوص شاهی رفت، و سپس لباس های مناسب و مشکی سامورایی اش رو پوشید، وسایل کمی برداشت، پارچه ای مشکی دور سرش بست، بدلیل موهای کوتاهش (مدلی که سال ۲۰۲۲ بود) دیگه نیازی نبود م هاش رو بالا ببنده، خانوادهٔ خودش و عمویش وقتی بدرقه اش کردند راه افتاد...
بریم سراغ خونه درختی:
دخترک پس از خواب نسبتا آرامی که داشت چشمانش رو باز کرد، باید اونجا رو ترک میکرد،داشت از گرسنگی غش میکرد، ولی باید ، برای آخرین بار به خونهٔ دوست داشتنیش نگاه کرد، و از درخت پرید پایین، و سپس فرار کرد، با تمام توان میدوید تا آیا بتواند سرپناهی پیدا کند یا خیر...
.
تقریبا شب شده بود، به شهری کوچک اما باصفا رسید، خیابان های شهر زیبا بودند، او بایستی هویت خود را مخفی میکرد، تا بلکه شناخته شود، رستوران کوچک و زیبایی پیدا کرد، وارد آنجا شد، اما نمیدانست چه اتفاق هایی درپیش رو دارد...
.
.


ویو ته:
از صبح داشتم با اسبم میرفتم، خیلی خسته بودم، باید جایی استراحت میکردم، شب شده بود، به شهر کوچکی رسیدم، خیابان های باصفایی داشت، خیلی خسته بودم، رستوران کوچکی و زیبایی دیدم، تصمیم گرفتم کمی آنجا بمانم، وارد آنجا شدم، جای قشنگی بود، کمی غذا گرفتم، باید هویتم رو مخفی میکردم، رفتم گوشهٔ رستوران نشستم، غذایم رو در کمال آرامش خوردم، ناگهان چهره ای آشنا دیدم، ن... نکنه اون آتریای من بود؟ یکم بیشتر دقت کردم، آره.. آره اون آتریای منه!
به طرفش رفتم، هرجوری بود باید برش میگردوندم، استرس داشتم... دستم و گذاشتم رو شونش و برش گردوندم، تا من رو دید سریع ایستاد، محکم من و زد زمین، آخخخ... یادم رفته بود اون یه مبارز خوبه، ولی من از اون بهترم
سریع بلند شدم، زدمش زمین
«بالاخره پیدات کردم! »
سریع از اونجا کشیدمش از اونجا بیرون نمیخواستم کسی دعوامون رو ببینه
مبارز مون شروع شد، خیلی محکم همدیگه رو میزدیم، محکم با مشت زد تو دهنم، از دیوار از بالا بهم خورد زمین وقتی خواست بلند شه، کشیدمش پایین و محکم چسبوندنش به دیوار، با دلتنگی به دخترک نگاه میکرد
«چرا از دستم فرار میکنی همسر زیبای من؟ »
دخترک صبرش تمام شده بود، بغض کرده بود
«من نمیخوام باهات ازدواج کنم، لطفا ولم کن»
«فقط یکسال، اگر از دستم خسته شدی قول میدم از هم جدا شیم»
«نه! »
پسر نمیتونست صبر کنه، برای همین لب هاش رو روی لب های دخترک گذاشت، و عمیق میبوسید، وقتی جدا شدن، آتریا زد تو گوش تهیونگ
«تو عملا داری به من تجا. وز میکنی!، چرا دست از سرم بر نمیذاری؟ »
محکم تهیونگ رو هول داد عقب و سریع دوید و از اونجا دور شد، ولی تهیونگ اینبار تسلیم نشد، دوباره دنبالش میدوید
و...
ادامه دارد...
۵ تا لایک بزارید، ۴ تا کامنت بزارید، ۲ تا بازنشر کنید💝
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو#لیسا#فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
دیدگاه ها (۱)

Lost downPart six:The village:. . . تو هم دوستم داشتی ولی فق...

های گایزززززززززحالتون چطوره؟ امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده...

Lost down:Part four:The Lost:. . و حالا زندگی مانند غریبه ای...

Last dawn.Part three:run! . و آن شب... آن شب... شاید پایان م...

پارت ۴ازدواج اجباری 🩵ویو راویدخترک در آغوش سرد پسر جا گرم کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط