Lost down
Lost down
Part six:The village:
.
.
.
تو هم دوستم داشتی ولی فقط شاید گاهی؟
کیم تهیونگ، دسامبر
.
.
هردو با تمام سرعت خود میدویدند، دخترک از او فرار میکرد و پسر به دنبال میدوید
پسر داد زد
«تو مگه وقتی بچه بودیم نگفتی دوستت دارم، ها؟ چرا قلبم رو اذیت میکنی روح من؟ »
ناگهان نفس کشیدن رو فراموش کرد و ایستاد، نمیدونست چی بگه، چی باید میگفت؟ اصلا چرا ایستاد؟ تمام خاطراتش از جلوی چشماش گذشت، حتی وقت هایی که برای تفریح تمام خانوادهٔ سلطنتی و سرباز ها به جنگل های سرسبز و همه به آتریا اصرار میکردن که غذا بخوره ولی نمیخورد، و سپس تهیونگ جسم کوچیک آتریا رو توی بغل کوچیکش میگرفت و غذا میذاشت دهنش و آتریا همیشه از دست اون غذا میخورد...
«من نمیدونم چرا تغییر کردم... ولی... ولی احساس میکنم ما برای هم ساخته نشدیم»
تهیونگ خودش رو به آتریا رسوند، از پشت بغلش کرد و چونش رو گذاشت رو شونش
«فقط ۱ سال بعد یکسال اگر از من بدت اومد دیگه تمام میشه همه چیز، از هم جدا میشیم»
آتریا از فرصت استفاده کرد، محکم با آرنج زد تو معدهٔ پسر، و در رفت، احساس گناه میکرد، نمیدونست چرا اخلاقش اینجوری شده، ولی باید فرار میکرد، نباید میزاشت اونا برای سونوشتش تصمیم میگرفتن...
پسر از درد شدید خورد زمین و محکم معده اش رو گرفت، از درد داد بلندی سر داد که همزمان با دادش، اشک های دخترک هم سرازیر میشدند، از درد شدید تهیونگ غش کرده بود، ۲ ساعت بعد سرباز های قصر به پسرک رسیدند، اورا صدا زدند ولی جواب نداد نگران شدند و اورا در کالسکه ای که به همراه خود آورده بودند برگرداندند به قصر...
شاید برایتان سوال بشود که آن سرباز ها چرا آمده بودند؟ پادشاه همهٔ جوانب را در نظر گرفته بود، او به چند سرباز دستور داده بود که تهیونگ را تعقیب کنند و در صورتی که مشکلی پیش آمد. وارد عمل بشوند، و خوشبختانه اونها به موقع رسیدن، وگرنه تهیونگ شاید از دست میرفت (هوییییی،دور از جونش)
خب بریم سراغ آتریا:
دخترک از دست نصف سرباز هایی که دنبالش بودن داشت فرار میکرد، استاد وو بهش گفته بود که وقتی یکی داره تعقیبت میکنه اگر چهار بار به سمت راست بپیچی، فرد ما رو گم میکنه، و همینکار رو هم کرد، اونقدر پیچید به سمت راست که سرباز های قصر اون رو گم کردن
.
.
بعد از ۱ ساعت دخترک که از خستگی نزدیک بود غش کنه، به یک روستا رسید، انقدر خوشحال بود که انگار دنیا رو بهش دادن، نمیتونست از خستگی راه بره...
.
ادامه دارد...
.
.
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو#لیسا#فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
Part six:The village:
.
.
.
تو هم دوستم داشتی ولی فقط شاید گاهی؟
کیم تهیونگ، دسامبر
.
.
هردو با تمام سرعت خود میدویدند، دخترک از او فرار میکرد و پسر به دنبال میدوید
پسر داد زد
«تو مگه وقتی بچه بودیم نگفتی دوستت دارم، ها؟ چرا قلبم رو اذیت میکنی روح من؟ »
ناگهان نفس کشیدن رو فراموش کرد و ایستاد، نمیدونست چی بگه، چی باید میگفت؟ اصلا چرا ایستاد؟ تمام خاطراتش از جلوی چشماش گذشت، حتی وقت هایی که برای تفریح تمام خانوادهٔ سلطنتی و سرباز ها به جنگل های سرسبز و همه به آتریا اصرار میکردن که غذا بخوره ولی نمیخورد، و سپس تهیونگ جسم کوچیک آتریا رو توی بغل کوچیکش میگرفت و غذا میذاشت دهنش و آتریا همیشه از دست اون غذا میخورد...
«من نمیدونم چرا تغییر کردم... ولی... ولی احساس میکنم ما برای هم ساخته نشدیم»
تهیونگ خودش رو به آتریا رسوند، از پشت بغلش کرد و چونش رو گذاشت رو شونش
«فقط ۱ سال بعد یکسال اگر از من بدت اومد دیگه تمام میشه همه چیز، از هم جدا میشیم»
آتریا از فرصت استفاده کرد، محکم با آرنج زد تو معدهٔ پسر، و در رفت، احساس گناه میکرد، نمیدونست چرا اخلاقش اینجوری شده، ولی باید فرار میکرد، نباید میزاشت اونا برای سونوشتش تصمیم میگرفتن...
پسر از درد شدید خورد زمین و محکم معده اش رو گرفت، از درد داد بلندی سر داد که همزمان با دادش، اشک های دخترک هم سرازیر میشدند، از درد شدید تهیونگ غش کرده بود، ۲ ساعت بعد سرباز های قصر به پسرک رسیدند، اورا صدا زدند ولی جواب نداد نگران شدند و اورا در کالسکه ای که به همراه خود آورده بودند برگرداندند به قصر...
شاید برایتان سوال بشود که آن سرباز ها چرا آمده بودند؟ پادشاه همهٔ جوانب را در نظر گرفته بود، او به چند سرباز دستور داده بود که تهیونگ را تعقیب کنند و در صورتی که مشکلی پیش آمد. وارد عمل بشوند، و خوشبختانه اونها به موقع رسیدن، وگرنه تهیونگ شاید از دست میرفت (هوییییی،دور از جونش)
خب بریم سراغ آتریا:
دخترک از دست نصف سرباز هایی که دنبالش بودن داشت فرار میکرد، استاد وو بهش گفته بود که وقتی یکی داره تعقیبت میکنه اگر چهار بار به سمت راست بپیچی، فرد ما رو گم میکنه، و همینکار رو هم کرد، اونقدر پیچید به سمت راست که سرباز های قصر اون رو گم کردن
.
.
بعد از ۱ ساعت دخترک که از خستگی نزدیک بود غش کنه، به یک روستا رسید، انقدر خوشحال بود که انگار دنیا رو بهش دادن، نمیتونست از خستگی راه بره...
.
ادامه دارد...
.
.
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو#لیسا#فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
- ۲.۰k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط