این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است- من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
دیدگاه ها (۲۱)

یک عمر قفس بست مسیر نفسم راحالا که دری هست مرا بال و پری نیس...

من اگر عاشقانه می نویسم…نه عاشقـم !، نه شکست خورده …فقط می ن...

وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی، آنها چاره ای ن...

هیچ ثروتی چون عقل،و هیچ فقری چون نادانی نیست.هیچ ارثی چون اد...

"صحنهٔ ناگهانی"هوای صخره ناگهان سنگین شد... گویی اکسیژن داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط