ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۵۲
میرم خونه خودم..خونه محقر و داغون خودم.. جايي که ازش اين بازي رو شروع کردم.. حتي تصورشم درداور بود که این خونه هم به اسم جیمز بود.. اما چاره دیگه ای نداشتم جاي ديگه اي رو براي رفتن نداشتم..حداقل فعلاً.. با ذهني اشفته و قلبي شکسته پیاده رفتم خونه.. مسير خيلي زيادي بود اما بهش نیاز داشتم.. بهش نیاز داشتم که ذهن پر از اشفتگي و شوك و دردم رو اروم كنم.. هرچند نشد. کلید انداختم. سرم گیج رفت و تلو تلو خوردم اخ.. درمونده چشمامو بستم و دستمو به سرم گرفتم. من نباید زمین بخورم.. چون هیچ کس جز خودم رو ندارم که دستامو بگیره یه روزي په کوه محکمي داشتم که تو هيچ شرايطي و حتي به بهانه قرارداد هم دستامو ول نکرد اما... چونه ام از بغض شدید لرزید. اما الان ولم کرده بود. دیگه نداشتمش دیگه نمیدیدمش با نفس خيلي سنگيني رفتم داخل وسایل خونه انگار بهم دهن کجی میکردن و میگفتن:زمین گرده الا خانوم.. به چي دل خوش کرده بودي؟ هه... به عشق به شازده؟ کور خوندي.
عشق نبود اما واقعاعشق نبود؟ جونی تو تنم نبود بيخوابي و فشار و عذاب دیشب و فکر و خیال مثل خوره داشت جونم رو میخورد. درمونده و بی رمق رفتم تو اتاق و توی تشکم دراز کشیدم تنم خيلي سرد بود.. زمين براي من همیشه گرد بوده
عشق.. شاید تب این عشق.. براي من زيادي مهم و ارزشمند بود..شايد براي اون... فقط .. یه حس عادي بود. اون فقط... نگرانم بود چون بچه شو میخواست.. اخرم دید که بهش نمیرسه..عین یه موش دمم رو گرفت و پرتم کرد بیرون چقدر باور کردن این جمله سخت بود. اصلا تو ذهن و قلبم نمیگنجید. اصلا توان باورشو تو الاي عاشق نميديدم.. عاشق؟ فك كنم خريت و عشق مترادف باشن.. چطور میتونم الان ازش متنفر نباشم؟ چرا نمیتونم نفرینش کنم و فوش بدم؟ مگه اون نابودم نکرد؟ مگه خردم نکرد؟ چي مونده از الا بيكر؟ اخ.. به زور نفسم رو بیرون دادم. حتی اینجور فك كردن به جیمین
تنمو میلرزوند جیمز اینطور نبود. اصلا.. جیمینی
که امشب دیدم با
جیمین همیشگیم فرق داشت. انگار یه ادم دیگه بود. سعی میکرد یه ادم دیگه باشه... شکست و درد رو توي چشماش میدیدم و دقیقا همین قلبمو بیشتر میسوزوند. بي تفاوتي با جیمین
( فصل سوم ) پارت ۵۵۲
میرم خونه خودم..خونه محقر و داغون خودم.. جايي که ازش اين بازي رو شروع کردم.. حتي تصورشم درداور بود که این خونه هم به اسم جیمز بود.. اما چاره دیگه ای نداشتم جاي ديگه اي رو براي رفتن نداشتم..حداقل فعلاً.. با ذهني اشفته و قلبي شکسته پیاده رفتم خونه.. مسير خيلي زيادي بود اما بهش نیاز داشتم.. بهش نیاز داشتم که ذهن پر از اشفتگي و شوك و دردم رو اروم كنم.. هرچند نشد. کلید انداختم. سرم گیج رفت و تلو تلو خوردم اخ.. درمونده چشمامو بستم و دستمو به سرم گرفتم. من نباید زمین بخورم.. چون هیچ کس جز خودم رو ندارم که دستامو بگیره یه روزي په کوه محکمي داشتم که تو هيچ شرايطي و حتي به بهانه قرارداد هم دستامو ول نکرد اما... چونه ام از بغض شدید لرزید. اما الان ولم کرده بود. دیگه نداشتمش دیگه نمیدیدمش با نفس خيلي سنگيني رفتم داخل وسایل خونه انگار بهم دهن کجی میکردن و میگفتن:زمین گرده الا خانوم.. به چي دل خوش کرده بودي؟ هه... به عشق به شازده؟ کور خوندي.
عشق نبود اما واقعاعشق نبود؟ جونی تو تنم نبود بيخوابي و فشار و عذاب دیشب و فکر و خیال مثل خوره داشت جونم رو میخورد. درمونده و بی رمق رفتم تو اتاق و توی تشکم دراز کشیدم تنم خيلي سرد بود.. زمين براي من همیشه گرد بوده
عشق.. شاید تب این عشق.. براي من زيادي مهم و ارزشمند بود..شايد براي اون... فقط .. یه حس عادي بود. اون فقط... نگرانم بود چون بچه شو میخواست.. اخرم دید که بهش نمیرسه..عین یه موش دمم رو گرفت و پرتم کرد بیرون چقدر باور کردن این جمله سخت بود. اصلا تو ذهن و قلبم نمیگنجید. اصلا توان باورشو تو الاي عاشق نميديدم.. عاشق؟ فك كنم خريت و عشق مترادف باشن.. چطور میتونم الان ازش متنفر نباشم؟ چرا نمیتونم نفرینش کنم و فوش بدم؟ مگه اون نابودم نکرد؟ مگه خردم نکرد؟ چي مونده از الا بيكر؟ اخ.. به زور نفسم رو بیرون دادم. حتی اینجور فك كردن به جیمین
تنمو میلرزوند جیمز اینطور نبود. اصلا.. جیمینی
که امشب دیدم با
جیمین همیشگیم فرق داشت. انگار یه ادم دیگه بود. سعی میکرد یه ادم دیگه باشه... شکست و درد رو توي چشماش میدیدم و دقیقا همین قلبمو بیشتر میسوزوند. بي تفاوتي با جیمین
- ۶۲۹
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط