آخر شب بود؛
آخر شب بود؛
باحالی خراب عز کوچه ای میگذشتم ،
ناگهان دورو برم پر از گرگهای ناشناس شد,
سردسته آنها جلو آمد سر بالا آوردم ودیدم او همان است که به یادش خراب بودم!!!!
نیش خندی زدمو گفتم:بزن …
زد!!!
باورم نمیشد او همان بره ای بود , که خودم
گرگش کرده بودم…!!!!
باحالی خراب عز کوچه ای میگذشتم ،
ناگهان دورو برم پر از گرگهای ناشناس شد,
سردسته آنها جلو آمد سر بالا آوردم ودیدم او همان است که به یادش خراب بودم!!!!
نیش خندی زدمو گفتم:بزن …
زد!!!
باورم نمیشد او همان بره ای بود , که خودم
گرگش کرده بودم…!!!!
- ۱.۰k
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط