{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخر شب بود؛

آخر شب بود؛
باحالی خراب عز کوچه ای میگذشتم ،
ناگهان دورو برم پر از گرگهای ناشناس شد,
سردسته آنها جلو آمد سر بالا آوردم ودیدم او همان است که به یادش خراب بودم!!!!
نیش خندی زدمو گفتم:بزن …
زد!!!
باورم نمیشد او همان بره ای بود , که خودم
گرگش کرده بودم…!!!!
دیدگاه ها (۷)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁸....

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 30چند ماه بعد...جنگ رسماً پایان ...

اخرین دعا 20

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۳۸ صبح زود، حیاط ویل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط