part : 2
ویو هانا
_ آها راستی دِویل من می گم تو خبری از وانگ ییبو داری ؟
& نه ...... آها آره آره دارم
_ چی
& مثل اینکه اون با جبرئیل دارن میان که دوباره دعوا راه بندازن
_ آها ممنون که خبر دادی
& خواهش
ویو وانگ ییبو
خب .... من باید تمام تلاشمو بکنم چون اگه این جوری پیش بره ما دیگه موجودی به اسم انسان نخواهیم داشت
+ خب خب جبرئیل آماده ای ؟
= آره آمادم ..
رفتیم تو اون دنیا که من هانا رو دیدم چقدر تو این لباس مشکی قرمز جذاب شده بود .... وایسا ییبو چی داری میگی هوووووف
+ خانم هانا
_ بله آقای وانگ ییبو
+ تا کی ؟؟؟ هااا تا کی می خوای ادامه بدی؟؟؟
_ تا زمانی که اون نیکائیل بیاد و ازم عزر خواهی کنه ..... چون اون بود که پدربزرگ من رو تبعید کرد و کشتش
+ فکر کردی نیکائیل مسخره ی توعه ؟؟
اون وضیفشو انجام داد که پدربزرگتو تبعید کرد اینو بفهمو دست از کارات بردار
_ فکر کردی من از همون اوّل اینطوری بودم ؟؟ یا واقعآ نمی خوای باور کنی که اژداد منم به موقش فرشته بودن ؟
وقتی هانا اینارو می گفت بغض تو چشاش می خوندم .... که یوهو رفیقش دِویل اومد و از پشت بهش چاقو زد ( امان از دست رفیق نا رفیق 😓 )
+ ههههییی تو چیگاااار کرررردیییی ؟
مگه تو رفیقش نبووودی ؟
= ییبو راست می گه ... چرا این کارو کردی ؟
& چون اون عشق منو اذیت کرده بود
دیدم هانا با خونی که از دهنش میاد و صدای ضعیف گفت
_ م ..... من ... ف .... فکر ... ک .... کردم ..ت ... تو ( صرفه ای که باهاش خون بالا آورد ) ر .... رفیقمی
که بعد از گفتش ......
بقیه تو پارت بعدی
_ آها راستی دِویل من می گم تو خبری از وانگ ییبو داری ؟
& نه ...... آها آره آره دارم
_ چی
& مثل اینکه اون با جبرئیل دارن میان که دوباره دعوا راه بندازن
_ آها ممنون که خبر دادی
& خواهش
ویو وانگ ییبو
خب .... من باید تمام تلاشمو بکنم چون اگه این جوری پیش بره ما دیگه موجودی به اسم انسان نخواهیم داشت
+ خب خب جبرئیل آماده ای ؟
= آره آمادم ..
رفتیم تو اون دنیا که من هانا رو دیدم چقدر تو این لباس مشکی قرمز جذاب شده بود .... وایسا ییبو چی داری میگی هوووووف
+ خانم هانا
_ بله آقای وانگ ییبو
+ تا کی ؟؟؟ هااا تا کی می خوای ادامه بدی؟؟؟
_ تا زمانی که اون نیکائیل بیاد و ازم عزر خواهی کنه ..... چون اون بود که پدربزرگ من رو تبعید کرد و کشتش
+ فکر کردی نیکائیل مسخره ی توعه ؟؟
اون وضیفشو انجام داد که پدربزرگتو تبعید کرد اینو بفهمو دست از کارات بردار
_ فکر کردی من از همون اوّل اینطوری بودم ؟؟ یا واقعآ نمی خوای باور کنی که اژداد منم به موقش فرشته بودن ؟
وقتی هانا اینارو می گفت بغض تو چشاش می خوندم .... که یوهو رفیقش دِویل اومد و از پشت بهش چاقو زد ( امان از دست رفیق نا رفیق 😓 )
+ ههههییی تو چیگاااار کرررردیییی ؟
مگه تو رفیقش نبووودی ؟
= ییبو راست می گه ... چرا این کارو کردی ؟
& چون اون عشق منو اذیت کرده بود
دیدم هانا با خونی که از دهنش میاد و صدای ضعیف گفت
_ م ..... من ... ف .... فکر ... ک .... کردم ..ت ... تو ( صرفه ای که باهاش خون بالا آورد ) ر .... رفیقمی
که بعد از گفتش ......
بقیه تو پارت بعدی
- ۱۶.۵k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط