𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟔
تهیونگ از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت.
دستاش رو روی شقیقه هاش فشرد.. ذهنش پر از تناقض بود... کینه ،نفرت، انتقام. اینها تموم احساساتی بودن که نسبت به جونگکوک داشت. سالها بود که اونو مسبب تموم بدبختی هاش میدونست اما حالا این هیولا بزرگترین فداکاری رو برای عشق زندگیش انجام داده بود.
تهیونگ با صدایی خفه و پر از درد گفت..
تهیونگ: این... این دیگه چه بازی ایه؟ اون چطور میتونه این کارو بکنه؟ چطور میتونه اینقدر پست باشه که زندگی ما رو نابود کنه بعد خودش رو فدا کنه ؟
نفرت تهیونگ حالا به بغض تبدیل شده بود..بغضی که نفس کشیدن رو براش سخت کرد..یهو بی اختیار..با فراموش کردن اون همه زجر ، یاد خاطرات گذشته شیرینی که با جونگکوک داشت افتاد..اون جونگکوک خوشرو ومهربونی که تا قبل از اومدن ا.ت به زندگیش میشناخت..
اشک گوشه چشمش قبل از اینکه پایین بیاد رو با انگشتش گرفت و گفت..
تهیونگ: این... این دروغه.. اون نمیتونه این کارو کنه..من..من باورم نمیشه که مرده
ا.ت سرش رو به نشونه تایید تکون داد.. اشکاش بی پایان بودن..
ا.ت: اون مرده تهیونگ اون خودش رو فدا کرد تا من زنده بمونم
ا.ت به آرومی از روی تخت بلند شد و کنار تهیونگ ایستاد.دستش رو روی بازوی تهیونگ گذاشت.
با صدای خفه به سختی نفس میکشید گفت..
ا.ت. من... من با قلب اون زنده ام تهیونگ..
تهیونگ به ا.ت نگاه کرد تو چشماش دردی عمیق تر از همیشه وجود داشت ،ا.ت زنده بود اما با قلبی که متعلق به دشمنش بود
این زندگی چه معنایی داشت؟ آیا میتونست با این حقیقت کنار بیاد؟ آیا میتونست قلب جونگکوک رو تو سینه همسرش بپذیره؟
تهیونگ با صدایی لرزان گفت..
تهیونگ: ما چطور باید با این زندگی کنیم ا.ت؟ با این حقیقت؟ بچه ها ... جونگ وو... سوجين... همه چی... بهم ریخته
با ناامیدی ادامه داد..
تهیونگ: اون همه چیز رو بهم ریخت...تموم زندگی ما رو و حالا... خودش رو فدا کرد؟ من نمی فهمم ا.ت...من واقعا نمی فهمم.
ا.ت سرش رو روی شونه تهیونگ گذاشت.
ا.ت: میدونم تهیونگ.. میدونم که سخته برای منم سخته اما ما باید قوی باشیم. برای جونگ وو برای بچه ها باید راهی پیدا کنیم که با این حقیقت کنار بیایم..
تهیونگ: همه چیز خیلی پیچیده شده
ا.ت: میدونم اما...تائه هیونگ اون پسر ماست اون سالها بدون ما زندگی کرده الان که پیداش کردیم باید کنارش باشیم
تهیونگ چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید تصویر پسر کوچیکی که تو عکسهای قدیمی دیده بود تو ذهنش زنده شد. حالا این پسر بزرگ شده بود اما تموم این سالها رو زیر سایه ی کینه ی جونگکوک گذرونده بود.
تهیونگ با صدایی که هنوز کمی گرفته بود گفت...
تهیونگ:الان کجاست؟
ا.ت: اون... اون پیش جیمین مونده داره وصیت جونگکوک رو انجام میده.. اون رنج زیادی کشیده. اما حالا... باید به خونه برگرده این خونه ی اونه ما باید دوباره یه خانواده بشیم من میخوام براش جبران کنم.
تهیونگ چرخید و ا.ت رو تو آغوشش گرفت.. بوی آشنای ا.ت حالا با ضربان قلبی بیگانه تو سینه اش براش هنوز هم آرامش بخش بود.
صداش تو موهای ا.ت گم شد..
تهیونگ: آره... حق با توئه اون باید برگرده خونه ما باید باهاش صحبت کنیم با سوجین و سئوجون.. باید راهی پیدا کنیم تا همه چیز رو حل کنیم
ا.ت سرش رو بالا آورد و به چشمای تهیونگ نگاه کرد. تو نگاهش با وجود تموم دردها هنوز هم عشق رو میدید عشقی که سالها در سختی و اسونی زندگیشون دووم آورده بود.
ا.ت: تو کنارمی تهیونگ؟ با این همه راز... با این قلب...
تهیونگ دستش رو روی قلب ا.ت گذاشت میتونست ضربانش رو حس کنه.. ضربانی که حالا برای اون معنایی فراتر از یه عضو بدن داشت.
تهیونگ با لحنی عاشقانه و محکم گفت..
تهیونگ : همیشه کنارتم ا.ت... مهم نیست چه اتفاقی افتاده.. مهم نیست چه رازی هست. ما از همه اینا قوی تریم.. تو زنده موندی این بزرگترین معجزه ست و من... من تو رو دوست دارم. بیشتر از همیشه..
اشکای ا.ت دوباره سرازیر شد.. اما این بار اشکای آرامش بودن..
ا.ت:منم دوست دارم تهیونگ.. خیلی دوست دارم
تهیونگ حلقه دستاش رو دور کمر ا.ت تنگ تر کرد و اونو بیشتر به خودش فشرد...و اروم اروم به سمت تخت حرکت کردن...
برای اولین بار پس از مدتها آرامشی عمیق رو حس کردن آرامشی که با پذیرش حقایق تلخ گذشته و امید به ساختن آینده ای جدید به دست اومده بود.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟔
تهیونگ از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت.
دستاش رو روی شقیقه هاش فشرد.. ذهنش پر از تناقض بود... کینه ،نفرت، انتقام. اینها تموم احساساتی بودن که نسبت به جونگکوک داشت. سالها بود که اونو مسبب تموم بدبختی هاش میدونست اما حالا این هیولا بزرگترین فداکاری رو برای عشق زندگیش انجام داده بود.
تهیونگ با صدایی خفه و پر از درد گفت..
تهیونگ: این... این دیگه چه بازی ایه؟ اون چطور میتونه این کارو بکنه؟ چطور میتونه اینقدر پست باشه که زندگی ما رو نابود کنه بعد خودش رو فدا کنه ؟
نفرت تهیونگ حالا به بغض تبدیل شده بود..بغضی که نفس کشیدن رو براش سخت کرد..یهو بی اختیار..با فراموش کردن اون همه زجر ، یاد خاطرات گذشته شیرینی که با جونگکوک داشت افتاد..اون جونگکوک خوشرو ومهربونی که تا قبل از اومدن ا.ت به زندگیش میشناخت..
اشک گوشه چشمش قبل از اینکه پایین بیاد رو با انگشتش گرفت و گفت..
تهیونگ: این... این دروغه.. اون نمیتونه این کارو کنه..من..من باورم نمیشه که مرده
ا.ت سرش رو به نشونه تایید تکون داد.. اشکاش بی پایان بودن..
ا.ت: اون مرده تهیونگ اون خودش رو فدا کرد تا من زنده بمونم
ا.ت به آرومی از روی تخت بلند شد و کنار تهیونگ ایستاد.دستش رو روی بازوی تهیونگ گذاشت.
با صدای خفه به سختی نفس میکشید گفت..
ا.ت. من... من با قلب اون زنده ام تهیونگ..
تهیونگ به ا.ت نگاه کرد تو چشماش دردی عمیق تر از همیشه وجود داشت ،ا.ت زنده بود اما با قلبی که متعلق به دشمنش بود
این زندگی چه معنایی داشت؟ آیا میتونست با این حقیقت کنار بیاد؟ آیا میتونست قلب جونگکوک رو تو سینه همسرش بپذیره؟
تهیونگ با صدایی لرزان گفت..
تهیونگ: ما چطور باید با این زندگی کنیم ا.ت؟ با این حقیقت؟ بچه ها ... جونگ وو... سوجين... همه چی... بهم ریخته
با ناامیدی ادامه داد..
تهیونگ: اون همه چیز رو بهم ریخت...تموم زندگی ما رو و حالا... خودش رو فدا کرد؟ من نمی فهمم ا.ت...من واقعا نمی فهمم.
ا.ت سرش رو روی شونه تهیونگ گذاشت.
ا.ت: میدونم تهیونگ.. میدونم که سخته برای منم سخته اما ما باید قوی باشیم. برای جونگ وو برای بچه ها باید راهی پیدا کنیم که با این حقیقت کنار بیایم..
تهیونگ: همه چیز خیلی پیچیده شده
ا.ت: میدونم اما...تائه هیونگ اون پسر ماست اون سالها بدون ما زندگی کرده الان که پیداش کردیم باید کنارش باشیم
تهیونگ چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید تصویر پسر کوچیکی که تو عکسهای قدیمی دیده بود تو ذهنش زنده شد. حالا این پسر بزرگ شده بود اما تموم این سالها رو زیر سایه ی کینه ی جونگکوک گذرونده بود.
تهیونگ با صدایی که هنوز کمی گرفته بود گفت...
تهیونگ:الان کجاست؟
ا.ت: اون... اون پیش جیمین مونده داره وصیت جونگکوک رو انجام میده.. اون رنج زیادی کشیده. اما حالا... باید به خونه برگرده این خونه ی اونه ما باید دوباره یه خانواده بشیم من میخوام براش جبران کنم.
تهیونگ چرخید و ا.ت رو تو آغوشش گرفت.. بوی آشنای ا.ت حالا با ضربان قلبی بیگانه تو سینه اش براش هنوز هم آرامش بخش بود.
صداش تو موهای ا.ت گم شد..
تهیونگ: آره... حق با توئه اون باید برگرده خونه ما باید باهاش صحبت کنیم با سوجین و سئوجون.. باید راهی پیدا کنیم تا همه چیز رو حل کنیم
ا.ت سرش رو بالا آورد و به چشمای تهیونگ نگاه کرد. تو نگاهش با وجود تموم دردها هنوز هم عشق رو میدید عشقی که سالها در سختی و اسونی زندگیشون دووم آورده بود.
ا.ت: تو کنارمی تهیونگ؟ با این همه راز... با این قلب...
تهیونگ دستش رو روی قلب ا.ت گذاشت میتونست ضربانش رو حس کنه.. ضربانی که حالا برای اون معنایی فراتر از یه عضو بدن داشت.
تهیونگ با لحنی عاشقانه و محکم گفت..
تهیونگ : همیشه کنارتم ا.ت... مهم نیست چه اتفاقی افتاده.. مهم نیست چه رازی هست. ما از همه اینا قوی تریم.. تو زنده موندی این بزرگترین معجزه ست و من... من تو رو دوست دارم. بیشتر از همیشه..
اشکای ا.ت دوباره سرازیر شد.. اما این بار اشکای آرامش بودن..
ا.ت:منم دوست دارم تهیونگ.. خیلی دوست دارم
تهیونگ حلقه دستاش رو دور کمر ا.ت تنگ تر کرد و اونو بیشتر به خودش فشرد...و اروم اروم به سمت تخت حرکت کردن...
برای اولین بار پس از مدتها آرامشی عمیق رو حس کردن آرامشی که با پذیرش حقایق تلخ گذشته و امید به ساختن آینده ای جدید به دست اومده بود.
- ۱۷.۸k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط