𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟓
جونگ وو در حالی که پوشه های مدارک رو مرور میکرد گفت..
جونگوو: این همه ثروت... و اون همه رو به خیریه بخشیده؟
جیمین کنارش نشسته بود.. نگاهش به دور دست ها خیره بود.
جیمین: جونگکوک همیشه پیچیده بود..کینه و عشق دو روی یه سکه برای اون بودن و در نهایت عشقش پیروز شد.
جونگ وو به وصیت نامه نگاه کرد..
توی اون جونگکوک نه تنها تموم دارایی های عظیمش رو به بنیادهای خیریه برای کودکان یتیم و نیازمند بخشیده بود بلکه دستورالعمل های دقیقی برای حمایت از شرکت تهیونگ و تضمین آینده مالی سوجین و سئوجون هم داده بود. اون حتی برای ا.ت یه صندوق امانی بزرگ برای هزینه های پزشکی آینده اش در نظر گرفته بود بدون اینکه اسمی از خودش ببره.
جونگ وو با صدایی که نشون از درد و تحسین داشت گفت..
جونگوو: اون... اون واقعا میخواست همه چیز رو جبران کنه
جیمین: اون همیشه به فکر شما بود ..حتی وقتی داشت نابودتون میکرد.. این تناقض تموم زندگی جونگکوک بود
جونگ وو درگیر کارهای اداری و قانونی مربوط به وصیت نامه بود. اون با وکلای جونگکوک ملاقات میکرد. از حساب های بانکی و دارایی ها با خبر میشد و همه چیز رو طبق خواسته ی اون به خیریه ها واریز میکرد..
این کار بهش فرصت میداد تا با مرگ جونگکوک کنار بیاد و در عین حال با میراث پیچیده ی جونگکوک روبرو بشه. اون حالا وارث این حقیقت بود؛ هم حقیقت عشق و فداکاری جونگکوک و هم حقیقت کینه و انتقامش.
______
شب شده بود.. ا.ت بعدِ مرخصی از بیمارستان رو تختخواب دراز کشید...
تهیونگ کنارش نشست و دست ا.ت رو آروم گرفت.
سکوتی سنگین بینشون حکمفرما بود.. سکوتی پر از ناگفته ها..
تهیونگ با صدایی آروم و نگران گفت..
تهیونگ: درد نداری؟چیزی نمیخوای؟...خیلی نگرانت بودم ا.ت... چطور شد که به من نگفتی در مورد بیماریت؟
ا.ت نفس عمیقی کشید. حالا زمانش بود..زمان گفتن حقیقتی که قلبش رو سنگین کرده بود قلبی که دیگه متعلق به خودش نبود.
ا.ت با صدایی لرزان نگاهش رو به تهیونگ دوخت..
ا.ت: متاسفم تهیونگ نمیخواستم بیشتر از این بار روی دوشت بذارم با تموم مشکلاتی که داشتی... اما ... یه چیز دیگه هست که باید بدونی یه راز دیگه...
تهیونگ با نگرانی بهش خیره شد.
تهیونگ: چی شده؟
اشکای ا.ت بی اختیار از چشماش سرازیر شد..
ا.ت: تهیونگ... قلب من... این قلبی که الان تو سینه ام میتپه... مال من نیست.
چشمای تهیونگ گرد شد..
تهیونگ: چی میگی؟ یعنی چی که مال تو نیست؟
ا.ت با گریه گفت..
ا.ت: وقتی بیهوش شدم... نیاز به پیوند قلب داشتم..و یه اهدا کننده ای پیدا شد..
تهیونگ با حالتی آشفته به ا.ت نگاه میکرد حرفهای ا.ت براش نامفهوم بود.
ا.ت : اهدا کننده... جونگکوک بود...
کلمه جونگکوک مثل رعد و برق تو اتاق پیچید.. تهیونگ لحظه ای خشکش زد.. رنگ از صورتش پرید. جونگکوک؟ مردی که تموم زندگیشون رو نابود کرده بود؟
دنیای تهیونگ برای دومین بار فرو ریخت.. اول کشف جونگ وو پسر گمشده اش و حالا این مردی که سال ها زندگیشون رو به جهنم تبدیل کرده بود ،همون کسیه که ا.ت رو نجات داده بود.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟓
جونگ وو در حالی که پوشه های مدارک رو مرور میکرد گفت..
جونگوو: این همه ثروت... و اون همه رو به خیریه بخشیده؟
جیمین کنارش نشسته بود.. نگاهش به دور دست ها خیره بود.
جیمین: جونگکوک همیشه پیچیده بود..کینه و عشق دو روی یه سکه برای اون بودن و در نهایت عشقش پیروز شد.
جونگ وو به وصیت نامه نگاه کرد..
توی اون جونگکوک نه تنها تموم دارایی های عظیمش رو به بنیادهای خیریه برای کودکان یتیم و نیازمند بخشیده بود بلکه دستورالعمل های دقیقی برای حمایت از شرکت تهیونگ و تضمین آینده مالی سوجین و سئوجون هم داده بود. اون حتی برای ا.ت یه صندوق امانی بزرگ برای هزینه های پزشکی آینده اش در نظر گرفته بود بدون اینکه اسمی از خودش ببره.
جونگ وو با صدایی که نشون از درد و تحسین داشت گفت..
جونگوو: اون... اون واقعا میخواست همه چیز رو جبران کنه
جیمین: اون همیشه به فکر شما بود ..حتی وقتی داشت نابودتون میکرد.. این تناقض تموم زندگی جونگکوک بود
جونگ وو درگیر کارهای اداری و قانونی مربوط به وصیت نامه بود. اون با وکلای جونگکوک ملاقات میکرد. از حساب های بانکی و دارایی ها با خبر میشد و همه چیز رو طبق خواسته ی اون به خیریه ها واریز میکرد..
این کار بهش فرصت میداد تا با مرگ جونگکوک کنار بیاد و در عین حال با میراث پیچیده ی جونگکوک روبرو بشه. اون حالا وارث این حقیقت بود؛ هم حقیقت عشق و فداکاری جونگکوک و هم حقیقت کینه و انتقامش.
______
شب شده بود.. ا.ت بعدِ مرخصی از بیمارستان رو تختخواب دراز کشید...
تهیونگ کنارش نشست و دست ا.ت رو آروم گرفت.
سکوتی سنگین بینشون حکمفرما بود.. سکوتی پر از ناگفته ها..
تهیونگ با صدایی آروم و نگران گفت..
تهیونگ: درد نداری؟چیزی نمیخوای؟...خیلی نگرانت بودم ا.ت... چطور شد که به من نگفتی در مورد بیماریت؟
ا.ت نفس عمیقی کشید. حالا زمانش بود..زمان گفتن حقیقتی که قلبش رو سنگین کرده بود قلبی که دیگه متعلق به خودش نبود.
ا.ت با صدایی لرزان نگاهش رو به تهیونگ دوخت..
ا.ت: متاسفم تهیونگ نمیخواستم بیشتر از این بار روی دوشت بذارم با تموم مشکلاتی که داشتی... اما ... یه چیز دیگه هست که باید بدونی یه راز دیگه...
تهیونگ با نگرانی بهش خیره شد.
تهیونگ: چی شده؟
اشکای ا.ت بی اختیار از چشماش سرازیر شد..
ا.ت: تهیونگ... قلب من... این قلبی که الان تو سینه ام میتپه... مال من نیست.
چشمای تهیونگ گرد شد..
تهیونگ: چی میگی؟ یعنی چی که مال تو نیست؟
ا.ت با گریه گفت..
ا.ت: وقتی بیهوش شدم... نیاز به پیوند قلب داشتم..و یه اهدا کننده ای پیدا شد..
تهیونگ با حالتی آشفته به ا.ت نگاه میکرد حرفهای ا.ت براش نامفهوم بود.
ا.ت : اهدا کننده... جونگکوک بود...
کلمه جونگکوک مثل رعد و برق تو اتاق پیچید.. تهیونگ لحظه ای خشکش زد.. رنگ از صورتش پرید. جونگکوک؟ مردی که تموم زندگیشون رو نابود کرده بود؟
دنیای تهیونگ برای دومین بار فرو ریخت.. اول کشف جونگ وو پسر گمشده اش و حالا این مردی که سال ها زندگیشون رو به جهنم تبدیل کرده بود ،همون کسیه که ا.ت رو نجات داده بود.
- ۱۴.۵k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط