پارت
#پارت320
درِ حیاط را محکم بست و بلند گفت:
_خدایا منو از دست اینا نجات بده!
مهری ک ب دیوار کنار در تکیه داده بود از جا پرید و گفت:
_هوی ترسیدم ای کاراچیه؟؟
عاطفه بادیدن مهری پوفی کشید و جلو رفت و گفت:
_هیچی بابا همایون گیر داد بهم اعصابمو ریخت بهم.
مهری خندید .
_این که کار همیشگیتونه!
بیا بریم بابا ول کن خودتو ناراحت نکن...
عاطفه اطراف را نگاه کرد وناامیدانه گفت:
_ماشین کو؟؟
مهری خندید و گفت :
خیلی چاق شدی یکم راه بیا چربیات آب شه!
عاطفه غرغرکنان گفت:
_ماشین نیاوردیییییی؟
نه من نمیتونم راه بیام ! ینی چی خو چقد نامردی می آوردی خووو...
مهری مچ دست عاطفه را گرفت و او را پشت سر خودش کشید.
_بیا گفتم ، ایقد حرف نزننننن ...
جا غر زدن ،نیتت رو صاف کن تا راحت تر راه بری...
...
درِ حیاط را محکم بست و بلند گفت:
_خدایا منو از دست اینا نجات بده!
مهری ک ب دیوار کنار در تکیه داده بود از جا پرید و گفت:
_هوی ترسیدم ای کاراچیه؟؟
عاطفه بادیدن مهری پوفی کشید و جلو رفت و گفت:
_هیچی بابا همایون گیر داد بهم اعصابمو ریخت بهم.
مهری خندید .
_این که کار همیشگیتونه!
بیا بریم بابا ول کن خودتو ناراحت نکن...
عاطفه اطراف را نگاه کرد وناامیدانه گفت:
_ماشین کو؟؟
مهری خندید و گفت :
خیلی چاق شدی یکم راه بیا چربیات آب شه!
عاطفه غرغرکنان گفت:
_ماشین نیاوردیییییی؟
نه من نمیتونم راه بیام ! ینی چی خو چقد نامردی می آوردی خووو...
مهری مچ دست عاطفه را گرفت و او را پشت سر خودش کشید.
_بیا گفتم ، ایقد حرف نزننننن ...
جا غر زدن ،نیتت رو صاف کن تا راحت تر راه بری...
...
- ۲.۰k
- ۳۰ مهر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط