{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(قسمت هشتم: خدایا! نجاتم بده)

(قسمت هشتم: خدایا! نجاتم بده)
.
وقتی رسیدم به حوزه سوم، چند ساعت معطل شدم اما اونجا هم پذیرشم نکردن ... .
با خودم گفتم: آخه این چه غلطی بود که کردی ... سرت رو پایین انداختی بدون آشنا و راه بلد اومدی کشور غریب؟ ... تا همین جا هم زنده موندنت معجزه است ... .
گرسنگی، خستگی، ترس، وحشت، غربت، تنهایی، سرگردانی توی کشور دشمن، اون هم برای یه نوجوون 16 ساله ... .
.
برگشتم حرم ... یکم آب خوردم و به صورتم آب زدم ... حالم که جا اومد، خسته و کوفته، زیر سایه یکی از صحن ها به دیوار تکیه دادم و به خدا گفتم: خدایا! خودت دیدی که من به خاطر تو این همه راه اومدم ... اومدم با دشمنانت مبارزه کنم ... همه عمر در ناز و نعمت و مرفه زندگی کردم ... تمام اون راحتی و آسایش رو رها کردم و فقط به خاطر تو، تن به این سختی و آوارگی دادم ... اما ضعیف و ناتوان و غریبم ... نه جایی دارم نه پولی ... وسط کشور دشمنان تو گیر کردم و هیچ پناهی ندارم ... اگر از بودن من و مبارزه با دشمنانت راضی هستی کمکم کن ... و الا منو برگردون عربستان و از محاصره این همه شیعه نجات بده ...
.


#شیعه
#ره_یافته
#تازه_مسلمان
دیدگاه ها (۳)

( قسمت نهم: مرگ در اتاق بازجویی )..خسته و گرسنه، با دل سوخته...

( قسمت دهم: فرار بزرگ )..چشم هام رو بسته بودم و توی حال خودم...

.همیشه فکر می کردم #پری_ های دریایی زن هستن ولی این روزها فه...

( قسمت هفتم: تحت تعقیب ).وارد حرم که شدم صدای اذان بلند شد ....

رمان: ببر من p7بعد از ۷ ساعت مدرسه...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط