{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( قسمت دهم: فرار بزرگ )

( قسمت دهم: فرار بزرگ )
.
.
چشم هام رو بسته بودم و توی حال خودم بودم با خدا صحبت می کردم که یکی زد روی شونه ام و دوباره با وحشت چشم هام رو باز کردم ... .
همون روحانیه بود ... چنان آب گلوم با سر و صدا پایین رفت که خنده اش گرفت ... با خنده گفت: نه به اون داد و بیداد، نه به این حال و احوال ... مرد که اینقدر راحت، غش و ضعف نمی کنه ... .
بعد هم لیوان آب قند رو دوباره گذاشت جلوم ... و رفت سر کارش ... هیچ کس مراقبم نبود ... فکر کردم یه نقشه ای کشیدن و یواشکی مراقبم هستن ... .
زیر چشمی مراقب بودم که در اولین فرصت فرار کنم ... کم کم داشت شرایط برای فرار مهیا می شد ... تمام شجاعت و جسارتم رو جمع کردم که صدای الله اکبر بلند شد ... .
خوشحال شدم و گفتم الان اینها بلند میشن برای نماز، منم از غفلت شون استفاده می کنم فرار می کنم ... اما توهمی بیش نبود ... .
روحانیه که حاج آقا صداش می کردن، درست جایی ایستاد که اشراف کامل به در داشت ... با ناراحتی به خدا گفتم: فقط یک بار می خواستم نمازم رو دیرتر بخونم ... اما بعد استغفار کردم و به نماز ایستادم ... .
اومدم اقامه ببندم که حاجی گفت: نماز بی وضو؟ .
.
پ.ن: طبق فتوای برخی از مفتی های عربستان، یک بار وضو گرفتن برای کل روز کافی است و حتی خوابیدن، آن وضو را باطل نمی کند
.
#شیعه
#ره_یافته
#تازه_مسلمان
دیدگاه ها (۶)

( قسمت یازدهم: به ایران خوش آمدی )..یه لبخندی زد ایستاد به ن...

بفرمایید رنگینک

( قسمت نهم: مرگ در اتاق بازجویی )..خسته و گرسنه، با دل سوخته...

(قسمت هشتم: خدایا! نجاتم بده).وقتی رسیدم به حوزه سوم، چند سا...

{ماه خونی}

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.67  (روایت از زبان جونگ کوک)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط