{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چاي را كه در قهوه خانه ي كنار مرداب خورديم، به عادت هميشه

چاي را كه در قهوه خانه ي كنار مرداب خورديم، به عادت هميشه سكوت كردم و از پنجره بيرون را نگاه كردم كه چقدر تماشاييست اين دنياي گاهي مرد و گاهي نامرد.
يك كار خوبي كه هميشه مي كرد، اين بود كه هروقت ساكت بوديم و من جوري رفتار مي كردم كه انگار دارم به يكسري از مهم تـرين چيزهاي دنيا فكر ميكنم، يك بيتي از خودش مي خواند؛
آنروز هم سخت منتظر بودم ببينم چه مي خواند كه شنيدم آخرين قلپ چاي را خورد و بي مكث گفت:
بگرد بر سرم اي آسياي دور زمان
به هر جفا كه تواني،
كه سنگِ زيرينم
دیدگاه ها (۳۰)

يكبار هم در تقاطع آن خيابان وسط شهر كه اسمش را نمي دانم، ديد...

اندوه اولين كلمه ات را به ياد داري؟ كه گفته بودي و غمِ تو غم...

بر حديث من و حسن تو نيافزود كسيحـد همينست سخن داني و زيبايي ...

من به اينكه آدميزاد در غايت امر، دلش به چي خوش مي شود و چي م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط