هوای بارانی سپیده دم که پس از بیداری جلوی چشمش ظاهر شد ر
هوای بارانیِ سپیده دم که پس از بیداری جلوی چشمش ظاهر شد را با کشیدنِ پرده ها خفه کرد و روی تختش نشست .
همسرش روی تخت در خواب عمیقی بود و نفس های گرمِ او ، تختِ نرم و پرتویی که معصومانه از حرارت بدنِ همسرش گرم شده بود ، او را واداشت که روی تخت دراز بکشد و پتو را روی خودش بکشد و از سرما ، به آغوش همسرش و به زیر پتو پناه ببرد .
پشت پنجره ، مه سنگینی افتاده بود و آنطرفش ، آفتابِ کم سویی میتابید .
هرگز .... خورشید را آنقدر بی رحم ندیده بود .... خورشیدی که هیچ گرمایی ندارد در سرد ترین روزهای عمرِ او ...
و در کودکی اش از پشتِ پنجره ، یک فریب بود !
همسرش روی تخت در خواب عمیقی بود و نفس های گرمِ او ، تختِ نرم و پرتویی که معصومانه از حرارت بدنِ همسرش گرم شده بود ، او را واداشت که روی تخت دراز بکشد و پتو را روی خودش بکشد و از سرما ، به آغوش همسرش و به زیر پتو پناه ببرد .
پشت پنجره ، مه سنگینی افتاده بود و آنطرفش ، آفتابِ کم سویی میتابید .
هرگز .... خورشید را آنقدر بی رحم ندیده بود .... خورشیدی که هیچ گرمایی ندارد در سرد ترین روزهای عمرِ او ...
و در کودکی اش از پشتِ پنجره ، یک فریب بود !
- ۱۵۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط