╭╌┄
╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۳
وقتی لیزا چشمهاش رو باز کرد، اولش فکر کرد هنوز توی کلبه است ولی وقتی کامل به هوش شد متوجه شد سقف چوبی نیست، نه شومینه بود، نه بوی نان مادربزرگ، نه حتی صدای باد که از لای درز پنجره میوزید.... هیچ کدوم نبودن
فقط مه بود،مهای غلیظ، گرم، و عجیب... قرمز
لیزا پلک زد...یه بار... دو بار... سه بار...
اما هیچ چیز تغییر نکرد
به آرامی سعی کرد بلند شود، بدنش سنگین بود، انگار سالها خوابیده بود دستهایش را روی زمین گذاشت تا خودش را بالا بکشد—زمین زیر دستش نرم نبود، نه مثل خزه یا برگ...خشک بود و ترک خورده
به پایین نگاه کرد... خاک سیاه بود، سیاه مثل زغال و هر جا که نگاه میکرد، اثری از زندگی نبود نه علفی، نه گلی، نه حتی یک حشره
لیزا سرش را بالا گرفت...درختهایی که دورش ایستاده بودند، تنههای ضخیم و پیچخورده داشتند، اما هیچ برگ سبزی روی شاخههاشان نبود فقط شاخههای خشک و شکسته، مثل انگشتهای یک اسکلت غولپیکر که به آسمان چنگ زده بودند
و آسمون...آسمون قرمز بود
نه مثل غروب نه مثل طلوع بلکه قرمزِ سوخته، قرمزِ زخم کهنه حتی با وجود این رنگ خونآلود، هوا روشن بود—روز بود، اما خورشیدی دیده نمیشد فقط یک نور پراکنده و سرخ که از لای مه غلیظ نفوذ میکرد
انگار که کل جنگل زیر یک حجاب قرمز غرق شده بود
«کجا... من کجام؟»
صدای لیزا گرفته بود نفس کشیدن توی این هوا سخت بود هر نفس مثل قورت دادن دود بود
خواست قدم بردارد که ناگهان متوجه چیزی شد...
لباسهایش عوض شده بودند
با وحشت به پایین نگاه کرد، شلوار گرم زمستانی و پشمتنهاش نبودند به جایشان... پارچهای سفید، نرم و سبک، مثل نخهای ابریشم بود که دور بدنش پیچیده شده بود
یک جامه بلند سفید برفی، با حاشیههایی از نقره که زیر نور سرخ مه میدرخشید پارچههای بیشتری دور کمرش بسته شده بود، شبیه ارسی اما ظریفتر، با گلدوزیهایی به شکل صلیبهای کوچک و پیچدرپیچ
بالاتنهاش را یک شنل نیمهشفاف پوشانده بود، همان سفیدی برف، که از شانههایش تا پشت زانوانش کشیده میشد موهای بلوند و یخیاش—تنها چیزی که هنوز خودش بود—حالا روی این پارچه سفید افتاده بود و فرقش را عجیب نشان میداد
و بازوهاش...
روی بازوهاش، از مچ تا آرنج، بندهایی از چرم نازک نقرهرنگ بسته شده بود که رویشان سنگهای کوچک آبی درخشانی—همرنگ چشمهای خودش— بودند
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۳
وقتی لیزا چشمهاش رو باز کرد، اولش فکر کرد هنوز توی کلبه است ولی وقتی کامل به هوش شد متوجه شد سقف چوبی نیست، نه شومینه بود، نه بوی نان مادربزرگ، نه حتی صدای باد که از لای درز پنجره میوزید.... هیچ کدوم نبودن
فقط مه بود،مهای غلیظ، گرم، و عجیب... قرمز
لیزا پلک زد...یه بار... دو بار... سه بار...
اما هیچ چیز تغییر نکرد
به آرامی سعی کرد بلند شود، بدنش سنگین بود، انگار سالها خوابیده بود دستهایش را روی زمین گذاشت تا خودش را بالا بکشد—زمین زیر دستش نرم نبود، نه مثل خزه یا برگ...خشک بود و ترک خورده
به پایین نگاه کرد... خاک سیاه بود، سیاه مثل زغال و هر جا که نگاه میکرد، اثری از زندگی نبود نه علفی، نه گلی، نه حتی یک حشره
لیزا سرش را بالا گرفت...درختهایی که دورش ایستاده بودند، تنههای ضخیم و پیچخورده داشتند، اما هیچ برگ سبزی روی شاخههاشان نبود فقط شاخههای خشک و شکسته، مثل انگشتهای یک اسکلت غولپیکر که به آسمان چنگ زده بودند
و آسمون...آسمون قرمز بود
نه مثل غروب نه مثل طلوع بلکه قرمزِ سوخته، قرمزِ زخم کهنه حتی با وجود این رنگ خونآلود، هوا روشن بود—روز بود، اما خورشیدی دیده نمیشد فقط یک نور پراکنده و سرخ که از لای مه غلیظ نفوذ میکرد
انگار که کل جنگل زیر یک حجاب قرمز غرق شده بود
«کجا... من کجام؟»
صدای لیزا گرفته بود نفس کشیدن توی این هوا سخت بود هر نفس مثل قورت دادن دود بود
خواست قدم بردارد که ناگهان متوجه چیزی شد...
لباسهایش عوض شده بودند
با وحشت به پایین نگاه کرد، شلوار گرم زمستانی و پشمتنهاش نبودند به جایشان... پارچهای سفید، نرم و سبک، مثل نخهای ابریشم بود که دور بدنش پیچیده شده بود
یک جامه بلند سفید برفی، با حاشیههایی از نقره که زیر نور سرخ مه میدرخشید پارچههای بیشتری دور کمرش بسته شده بود، شبیه ارسی اما ظریفتر، با گلدوزیهایی به شکل صلیبهای کوچک و پیچدرپیچ
بالاتنهاش را یک شنل نیمهشفاف پوشانده بود، همان سفیدی برف، که از شانههایش تا پشت زانوانش کشیده میشد موهای بلوند و یخیاش—تنها چیزی که هنوز خودش بود—حالا روی این پارچه سفید افتاده بود و فرقش را عجیب نشان میداد
و بازوهاش...
روی بازوهاش، از مچ تا آرنج، بندهایی از چرم نازک نقرهرنگ بسته شده بود که رویشان سنگهای کوچک آبی درخشانی—همرنگ چشمهای خودش— بودند
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۳۱۸
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط