بگذار تا بگویمت!
بگذار تا بگویمت!
مرا نه جادوی چشم آدمت فریفت و نه قامتش...
و نه اشتهای لبم به لبانش باز شد!
من می شنوم تو را که هر دم به آوازِ حزینی گویی: گویی دلش را گویی لرزاند...
بگذار تا بگویمت
این گویِ قرمز رنگ در دستانِ حوّایت، سیب است!
سیب است و ردِ پای دندان تو با یک گاز...
مرا نه جادوی چشم آدمت فریفت و نه قامتش...
و نه اشتهای لبم به لبانش باز شد!
من می شنوم تو را که هر دم به آوازِ حزینی گویی: گویی دلش را گویی لرزاند...
بگذار تا بگویمت
این گویِ قرمز رنگ در دستانِ حوّایت، سیب است!
سیب است و ردِ پای دندان تو با یک گاز...
- ۴۱۴
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط