میخواستم روی میزِ تهِ کافه بشینم و واسشون از آرزوهام بگم

میخواستم روی میزِ تهِ کافه بشینم و واسشون از آرزوهام بگم . اینکه چجوری میخوام دنیا رو توی مُشتم جا بدم... اینکه چجوری میخوام خودم رو تویِ دلِ این دنیا جا بدم.
میخواستم دستاشونو توی دستم بگیرم و توی پارک قدم بزنم، بدوم... پرواز کنم و به دنیای خیالاتم برسم.
میخواستم باورم کنن. میخواستم اشکامو دور بریزم و روی شونه ی اونا فقط بخندم. میخواستم وقتی بیرون میرم دلم نگیره. وقتی میبینمشون دلم براشون تنگ نشه.
من خیلی چیزا میخواستم اما اونا هیچوقت وجود نداشتن. اونا هیچوقت نبودن. من گُمشون کرده بودم. من بدجوری گُمشون کرده بودم.
#تِدی
#deep_feeling
دیدگاه ها (۳)

وقتی پسر عموی بدنسازت توی سفرش عاشقت شده بود🩶پارت ۲رفته بودی...

____[The Forbidden Crossing]____

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏 نفس عمیقی کشید و عمیق موهامو بوسید.... ح...

معامله نهاییپارت ۷۰هیچوقت دغدغه ام این نبوده که چیزی رو چجور...

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

چند پارتی (درخواستی)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁵لب‌هام رو روی هم فشار دادم.+اره..دوست...

#چند پارتی تهیونگ و اتنزدیکای عصر بود. توی خیابون ها قدم میز...

وقتی دوست پسرت بود💚پارت ۱ویو مین هی:از وقتی کمپانیشون من رو ...

تکه ای از تو 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط