life like hell
life like hell
p:14
چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
چه چیزی رو باید بهم بگی؟
جونگکوک روی صندلی کنار تختم نشست و دستهاشو به هم قفل کرد.
_ چیزی که باید خیلی وقت پیش میگفتم.
صدای قلبم توی گوشم میپیچید.
دربارهی همون مرده؟
سرشو پایین انداخت.
_ آره.
کیه؟
نفس عمیقی کشید.
_ اسمش کیم سئونگهیونه.
اسمش برام ناآشنا بود.
چرا دنبال توئه؟
چند لحظه سکوت کرد.
_ چون چهار سال پیش، قبل از اینکه با تو آشنا بشم، برای یه مدت کوتاه توی شرکت پدرش کار میکردم.
و اونجا چه اتفاقی افتاد؟
جونگکوک نگاهشو ازم گرفت.
_ اولش فکر میکردم یه شرکت معمولیه. ولی کمکم متوجه شدم بعضی از کارهایی که انجام میدن قانونی نیست.
چه کارهایی؟
_ جعل مدارک، پولشویی... و چیزای دیگه.
چشمام گرد شد.
تو هم توی این کارها بودی؟
سریع سرشو تکون داد.
_ نه! من وقتی فهمیدم، خواستم استعفا بدم.
دستشو گرفتم.
پس چرا نگذاشتن بری؟
لبخند تلخی زد.
_ چون یه سری مدارک پیدا کرده بودم.
همون فلش؟
سرشو تکون داد.
_ آره.
پس چرا هنوز دست اوناست؟
چند ثانیه ساکت موند.
_ چون فلش اصلی هیچوقت دست من نبود.
با تعجب پرسیدم:
پس چی توی اون فلشی بود که به ما دادن؟
جونگکوک با نگرانی نگام کرد.
_ نمیدونم.
یعنی ممکنه تله باشه؟
_ دقیقاً.
همون لحظه در اتاق باز شد و پرستار وارد شد.
_ آقای جئون؟
جونگکوک برگشت سمتش.
_ بله؟
_ یک نفر بیرون منتظرتونه.
جونگکوک اخم کرد.
_ کی؟
پرستار شونه بالا انداخت.
_ خودش اسمشو نگفت. فقط گفت موضوع خیلی مهمیه.
جونگکوک به من نگاه کرد.
_ من زود برمیگردم.
دستشو گرفتم.
تنها نرو.
لبخند کوچیکی زد.
_ اینجا بیمارستانه. چیزی نمیشه.
از اتاق خارج شد.
چند دقیقه گذشت.
ده دقیقه...
بیست دقیقه...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
از تخت پایین اومدم و به سمت در رفتم.
همین که در رو باز کردم، صدای دو نفر رو شنیدم.
یکی از صداها متعلق به جونگکوک بود.
_ تو چرا اینجایی؟
صدای مردی جواب داد:
_ چون دیگه نمیتونم صبر کنم.
آروم از گوشهی در نگاه کردم.
مردی با کت مشکی روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
چهرهش برام آشنا نبود.
اما چیزی که باعث شد خشکم بزنه، جملهای بود که گفت:
_ جونگکوک، اگر حقیقت رو به زنت بگی، خودش اولین کسیه که آسیب میبینه.
جونگکوک با عصبانیت یقهشو گرفت.
_ اگه یه تار مو از سرش کم بشه...
مرد لبخند زد.
_ اون موقع دیگه انتخاب با تو نیست.
چشمام پر از اشک شد.
آروم عقب رفتم.
اما درست همون لحظه پام به پایهی صندلی خورد.
صدای افتادنش توی راهرو پیچید.
هر دو نفر برگشتن سمت من.
چشمهای جونگکوک با دیدنم گرد شد.
_ ا/ت...
مرد لبخند زد.
_ پس خودش شنید.
جونگکوک سریع به طرفم اومد.
اما قبل از اینکه به من برسه، مرد گوشیشو بالا آورد.
روی صفحه، عکسی از خونهمون بود.
و کنار عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«ما فقط منتظر یه فرصتیم.»
ادامه دارد...
(خانومیا دستم شکست بمولا هیچی حمایت نمیکنین چرا😭😭)
p:14
چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
چه چیزی رو باید بهم بگی؟
جونگکوک روی صندلی کنار تختم نشست و دستهاشو به هم قفل کرد.
_ چیزی که باید خیلی وقت پیش میگفتم.
صدای قلبم توی گوشم میپیچید.
دربارهی همون مرده؟
سرشو پایین انداخت.
_ آره.
کیه؟
نفس عمیقی کشید.
_ اسمش کیم سئونگهیونه.
اسمش برام ناآشنا بود.
چرا دنبال توئه؟
چند لحظه سکوت کرد.
_ چون چهار سال پیش، قبل از اینکه با تو آشنا بشم، برای یه مدت کوتاه توی شرکت پدرش کار میکردم.
و اونجا چه اتفاقی افتاد؟
جونگکوک نگاهشو ازم گرفت.
_ اولش فکر میکردم یه شرکت معمولیه. ولی کمکم متوجه شدم بعضی از کارهایی که انجام میدن قانونی نیست.
چه کارهایی؟
_ جعل مدارک، پولشویی... و چیزای دیگه.
چشمام گرد شد.
تو هم توی این کارها بودی؟
سریع سرشو تکون داد.
_ نه! من وقتی فهمیدم، خواستم استعفا بدم.
دستشو گرفتم.
پس چرا نگذاشتن بری؟
لبخند تلخی زد.
_ چون یه سری مدارک پیدا کرده بودم.
همون فلش؟
سرشو تکون داد.
_ آره.
پس چرا هنوز دست اوناست؟
چند ثانیه ساکت موند.
_ چون فلش اصلی هیچوقت دست من نبود.
با تعجب پرسیدم:
پس چی توی اون فلشی بود که به ما دادن؟
جونگکوک با نگرانی نگام کرد.
_ نمیدونم.
یعنی ممکنه تله باشه؟
_ دقیقاً.
همون لحظه در اتاق باز شد و پرستار وارد شد.
_ آقای جئون؟
جونگکوک برگشت سمتش.
_ بله؟
_ یک نفر بیرون منتظرتونه.
جونگکوک اخم کرد.
_ کی؟
پرستار شونه بالا انداخت.
_ خودش اسمشو نگفت. فقط گفت موضوع خیلی مهمیه.
جونگکوک به من نگاه کرد.
_ من زود برمیگردم.
دستشو گرفتم.
تنها نرو.
لبخند کوچیکی زد.
_ اینجا بیمارستانه. چیزی نمیشه.
از اتاق خارج شد.
چند دقیقه گذشت.
ده دقیقه...
بیست دقیقه...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
از تخت پایین اومدم و به سمت در رفتم.
همین که در رو باز کردم، صدای دو نفر رو شنیدم.
یکی از صداها متعلق به جونگکوک بود.
_ تو چرا اینجایی؟
صدای مردی جواب داد:
_ چون دیگه نمیتونم صبر کنم.
آروم از گوشهی در نگاه کردم.
مردی با کت مشکی روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
چهرهش برام آشنا نبود.
اما چیزی که باعث شد خشکم بزنه، جملهای بود که گفت:
_ جونگکوک، اگر حقیقت رو به زنت بگی، خودش اولین کسیه که آسیب میبینه.
جونگکوک با عصبانیت یقهشو گرفت.
_ اگه یه تار مو از سرش کم بشه...
مرد لبخند زد.
_ اون موقع دیگه انتخاب با تو نیست.
چشمام پر از اشک شد.
آروم عقب رفتم.
اما درست همون لحظه پام به پایهی صندلی خورد.
صدای افتادنش توی راهرو پیچید.
هر دو نفر برگشتن سمت من.
چشمهای جونگکوک با دیدنم گرد شد.
_ ا/ت...
مرد لبخند زد.
_ پس خودش شنید.
جونگکوک سریع به طرفم اومد.
اما قبل از اینکه به من برسه، مرد گوشیشو بالا آورد.
روی صفحه، عکسی از خونهمون بود.
و کنار عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«ما فقط منتظر یه فرصتیم.»
ادامه دارد...
(خانومیا دستم شکست بمولا هیچی حمایت نمیکنین چرا😭😭)
- ۱۳۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط