عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۶۲
ویو فردا صبح ویو هانیل
همزمان با لارا بیدار شدیم اونم خواب از سرش پریده بود و رفتیم دستشویی و کارمونو کردیم و رفتیم برای صبحونه.
لارا: واقعا میخوای اینکارو کنی؟
(هانیل به لارا درموردش گفته)
هانیل: به خاطر ارامیص خواهرم معلومه هرکاری براش انجام میدم
لارا: پس حست نسبت به تهیونگ چی؟
هانیل: اونم چند ماه بعد فراموشم میکنه مگه جونکوک و ندیدی تا یه دختر دید دلش براش لرزید همه مردا همینن
لارا: ولی بازم میگم زود قضاوت میکنی
هانیل:(لبخند) بگذریم میرم چمدونمو ببندم
لارا: بیام کمکت؟
هانیل: نه
رفتم تو چمدون و از زیر تخت درآورد و باز کردم گذاشتم رو تخت به ثانیه نکشید که گریم گرفت؛ اشک هایی بابت مردی که دوسش داشتم و موضوع همینه اینکه نمیدونی کدوم طرف بری از یه طرف هم اون حس دلتنگی لعنتی نسبت به هردوشون نمیفهمم
با صدای لارا از فکر و خیال دراومدم که گفت
لارا: دارم میام داخل سریع اشکامو پاک کردم و لبخند زدم
لارا: نمیخوای راجبش حرف بزنی؟
هانیل: هنوز وقتش نشده ولی ازت میخوام مراقب هینا باشی نزار کار احمقانه ای بکنه چون میدونم سر به هواس
بعداز ۱ ساعتی وسایل هاشو جمع کرد و همراه با لارا رفتند بیرون و جلوی ورودی هتل ایستادند بادیگارد ها دم در منتظرشون بودند و سوار شدند پس از نیم ساعتی رسید.
بادیگارد: از اینطرف بعداز طی کردن مسافت کمی تا عمارت و باز شدن در توسط خدمتکار رفتیم داخل که صدای کفش های مردونه ای را از بالای پله ها می شنیدم که به سمت پایین میومد
جونگ هی: خوش اومدی
هانیل: اوم
جونگ هی: یکم بخند خوش حال باش که قراره بقیه زندگیت و با من باشی یادته که گفتم حتی اگه خودتم نخوای باید زن من شی
هانیل: زر زدنت تموم شد؟
که اومد سمتم و دستشو انداخت دور کمرم و خودشو چسبوند بهم و گفت
جونگ هی: دلت تنبیه میخواد بیبی؟
هانیل: بهتره برات روشن کنم هروقت که میخوای بهم دست بزنی باید ازم اجازه بگیری
و دست جونگ هی و از دورش باز کرد
جونگ هی: متاسفانه امکان پذیر نیست بانو
هانیل: هینا کجاست؟
جونگ هی: تو اتاقشه همراه با اجوما برو بعد بیا پایین کارت دارم
آجوما: از اینطرف
همراهمش رفتم که اتاقی رو نشونم داد و پس از در زدن رفتم داخل
هینا: هانیلللل
هانیل: هیناااا(ذوق)
هینا: هانیللللللللللل
هانیل: هیناااااا
همو سفت بغل کردند که
هینا: بیا بشین رو تخت و توضیح بده (کیوت عصبانی)
هانیل: خب ببین میدونم دیروز با یه مردی آشنا شدی
هینا: جونگ هون
هانیل: درسته اون پسره هوانگه و همچنین برادر جونگ هی که به دلایلی نامعلوم جونکوک و ته ازشون متنفرن و..
هینا: و جونگ هون میخواست با من ازدواج کنه؟
هانیل: بهت دست زد؟(نگران)
هینا: نه فقط از رفتارش معلوم بود
هانیل: ولی معلوم نیست چقدر حرف این عوضی راست باشه اگه دوباره با جونگ هون روبه رو شدی اولین کاری که میکنی با لارا هتل و عوض میکنید
هینا: باشه اما حالا که تنها شدیم باید چیزای بیشتری رو توضیح بدی
هانیل: چیو؟
از توی کشو بغل تختم همون عکسی که اونروز از تو کشو کار جونگ هی برداشتم و درآوردم و تا خواستم راجبش حرف بزنم...
❤😎پارت ۶۲
ویو فردا صبح ویو هانیل
همزمان با لارا بیدار شدیم اونم خواب از سرش پریده بود و رفتیم دستشویی و کارمونو کردیم و رفتیم برای صبحونه.
لارا: واقعا میخوای اینکارو کنی؟
(هانیل به لارا درموردش گفته)
هانیل: به خاطر ارامیص خواهرم معلومه هرکاری براش انجام میدم
لارا: پس حست نسبت به تهیونگ چی؟
هانیل: اونم چند ماه بعد فراموشم میکنه مگه جونکوک و ندیدی تا یه دختر دید دلش براش لرزید همه مردا همینن
لارا: ولی بازم میگم زود قضاوت میکنی
هانیل:(لبخند) بگذریم میرم چمدونمو ببندم
لارا: بیام کمکت؟
هانیل: نه
رفتم تو چمدون و از زیر تخت درآورد و باز کردم گذاشتم رو تخت به ثانیه نکشید که گریم گرفت؛ اشک هایی بابت مردی که دوسش داشتم و موضوع همینه اینکه نمیدونی کدوم طرف بری از یه طرف هم اون حس دلتنگی لعنتی نسبت به هردوشون نمیفهمم
با صدای لارا از فکر و خیال دراومدم که گفت
لارا: دارم میام داخل سریع اشکامو پاک کردم و لبخند زدم
لارا: نمیخوای راجبش حرف بزنی؟
هانیل: هنوز وقتش نشده ولی ازت میخوام مراقب هینا باشی نزار کار احمقانه ای بکنه چون میدونم سر به هواس
بعداز ۱ ساعتی وسایل هاشو جمع کرد و همراه با لارا رفتند بیرون و جلوی ورودی هتل ایستادند بادیگارد ها دم در منتظرشون بودند و سوار شدند پس از نیم ساعتی رسید.
بادیگارد: از اینطرف بعداز طی کردن مسافت کمی تا عمارت و باز شدن در توسط خدمتکار رفتیم داخل که صدای کفش های مردونه ای را از بالای پله ها می شنیدم که به سمت پایین میومد
جونگ هی: خوش اومدی
هانیل: اوم
جونگ هی: یکم بخند خوش حال باش که قراره بقیه زندگیت و با من باشی یادته که گفتم حتی اگه خودتم نخوای باید زن من شی
هانیل: زر زدنت تموم شد؟
که اومد سمتم و دستشو انداخت دور کمرم و خودشو چسبوند بهم و گفت
جونگ هی: دلت تنبیه میخواد بیبی؟
هانیل: بهتره برات روشن کنم هروقت که میخوای بهم دست بزنی باید ازم اجازه بگیری
و دست جونگ هی و از دورش باز کرد
جونگ هی: متاسفانه امکان پذیر نیست بانو
هانیل: هینا کجاست؟
جونگ هی: تو اتاقشه همراه با اجوما برو بعد بیا پایین کارت دارم
آجوما: از اینطرف
همراهمش رفتم که اتاقی رو نشونم داد و پس از در زدن رفتم داخل
هینا: هانیلللل
هانیل: هیناااا(ذوق)
هینا: هانیللللللللللل
هانیل: هیناااااا
همو سفت بغل کردند که
هینا: بیا بشین رو تخت و توضیح بده (کیوت عصبانی)
هانیل: خب ببین میدونم دیروز با یه مردی آشنا شدی
هینا: جونگ هون
هانیل: درسته اون پسره هوانگه و همچنین برادر جونگ هی که به دلایلی نامعلوم جونکوک و ته ازشون متنفرن و..
هینا: و جونگ هون میخواست با من ازدواج کنه؟
هانیل: بهت دست زد؟(نگران)
هینا: نه فقط از رفتارش معلوم بود
هانیل: ولی معلوم نیست چقدر حرف این عوضی راست باشه اگه دوباره با جونگ هون روبه رو شدی اولین کاری که میکنی با لارا هتل و عوض میکنید
هینا: باشه اما حالا که تنها شدیم باید چیزای بیشتری رو توضیح بدی
هانیل: چیو؟
از توی کشو بغل تختم همون عکسی که اونروز از تو کشو کار جونگ هی برداشتم و درآوردم و تا خواستم راجبش حرف بزنم...
- ۲.۸k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط