{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Fateful Destiny

My Fateful Destiny

سرنوشت شوم من

part6



تهیونگ قدم هایش را به آرامی برداشت و پا به خانه گذاشت ..
پسر 18 ساله خانواده کیم
به ظاهر قدرت مند اما متکی به قدرت پدرش و نازک‌نارنجی

جونگ کوک برای دیدن برادرش کلی ذوق داشت ..
اما با دیدن چهره تهیونگ چهره اش رنگ تعجب به خودش گرفت
چشمانش رو کمی ریز کرد
چهره تهیونگ برایش آشنایی داشت
او ، کیم تهیونگ ، برادر جدیدش ، همان پسر در کافه الین نبود ؟
خودش بود ...
ذهن جونگ کوک کاملا در گیر شده بود و اتفاقات اون روز رو در ذهنش مرور می‌کرد
آن دختر که اصرار بر جدایی داشت ..
گریه های پسرک ...
از حال رفتنش . در آخر قدر نشناسیش بخاطر تشکر نکردنش

با صدای سوآ از افکارش دست کشید ..

《 سلام پسرم ، خسته نباشی ... بیا اینجا . 》

تهیونگ در حالی که میگفت
《 سلام مامانی ... دلم واست تنگ شده بود 》
به سمت جونگ کوک و سوآ قدم بر می‌داشت

توجهش به جونگ کوک جلب شد
چهرش کمی رنگ تعجب به خودش گرفت
قبل از اینکه سوالی بپرسه سوآ گفت:

《 ایشون جونگ کوک هست .. برادر جدیدت 》

به نظر می‌رسید سوآ کمی مضطرب باشه

تهیونگ نگاه سرتاپایی به جونگ کوک انداخت و بعد رو به سوآ گفت:

《 از پرورشگاه اوردیش ؟ 》

این حرف مثل تیری در قبل جونگ کوک بود
همیشه نقطه ضعفش همین بود ...
و دقیقا تهیونگ به همون نقطه زد
همین حرف کافی بود تا چشمای جونگ کوک رنگ غم به خودش بگیره
بلافاصله سوآ گفت :

《 عاممم .. پسرم ... فکر کنم باید باهام صحبت کنیم ، سریع بیا اتاقم 》

و به سمت اتاقش راهی شد و تهیونگ هم پشت سرش راهی شد
بغض گلوی جونگ کوک رو فشرده بود ...
تهیونگ خیلی دور از انتظارش بود ..

بعد از اینکه تهیونگ به اتاق سوآ رفت و در رو بست سوآ دستشو روی سر تهیونگ کشید و با مهربانی گفت :

《 پسر من تو دیگه بزرگ شدی ... بعضی حرفارو نباید بزنی 》

تهیونگ خیلی تند در جواب سوآ گفت:

《 من خودم تصمیم میگیرم چه حرفی بزنم به کسی هم ربطی نداره .. چی با خودت فکر کردی که اون بچه یتیم رو تو خونه راه داری ؟ 》

《 تهیونگ .. اون الان دیگه عضوی از خانوادمونه.. اینجوری نگو دلش میشکنه ... اون الان برادر توعه 》

《 برام مهم نیست دلش میشکنه ... در زمن اون در حدی نیست که برادر من باشه اگر خیلی بهش بر میخوره برگرده به همون پرورشگاهی که ازش اومده 》

جونگ کوک که داست به سمت اتاقش میرفت و اتفاقی از کنار اتاق سوآ رد شد و حرف تهیونگ به گوشش خورد انگار دنیا روی سرش خراب شده بود
حالا دیگه بغلش ترکیده بود و بی صدا اشک می‌ریخت
به سمت اتاقش رفت ..
روی تخت دراز کشید و پتو رو به آغوش کشید ..
صورتش رو در پتو فرو برد و بی صدا اشک ریخت...

خب خب آشتی میکنم باهاتون
نظراتتون رو ازم درغ نکنید حتما بگید دوست دارید در ادامه چطور باشه و همین دیگه ...
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
دیدگاه ها (۱۲)

خب خب رمان جدیددد داریممماینبار میخوام شما حدث بزنید فیک درم...

بانو فالوشه @jeon_nnn100

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part 5《 سلام 》خانم کیم دوبار...

پلیس من...p3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط