{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتییی از جونگکوکییی

تک‌پارتییی از جونگکوکییی؟؟؟؟

هوای پاییزی از لای پنجره‌های بلند کتابخانه قدیمی نفوذ می‌کرد و بوی خاک و کتاب‌های کهنه را با خود به ارمغان می‌آورد. اینجا، جایی که زمان معنایی نداشت و هر قفسه، دنیایی پنهان در خود داشت، بهشت هانا بود. هانا، با عینک گرد و موهایی که همیشه چند تارشان از پشت گوشش فرار می‌کرد، در میان ردیف‌های بی‌پایان کتاب‌ها راه می‌رفت و گاهی با نوک انگشت، عطف چرمی یک کتاب قدیمی را لمس می‌کرد. شغلش را دوست داشت؛ کتابدار یک کتابخانه که به نظر می‌رسید خودِ تاریخ در آن نفس می‌کشد.

آن روز بعدازظهر، سکوت دلنشین کتابخانه با ورود ناگهانی مردی بلندقامت و کمی گیج به هم خورد. سرش را به چپ و راست می‌چرخاند، نگاهش پر از سردرگمی بود، گویی به دنبال گنجی گمشده می‌گشت. هانا از پشت میز امانت، نگاهی کنجکاوانه به او انداخت. مرد، که بعداً فهمید جونگکوک است، با قدم‌هایی مردد به سمت میز او آمد.

"سلام، ببخشید مزاحم شدم." صدایش کمی بم و آرام بود. "من دنبال یک کتاب خاص می‌گردم. 'تاریخچه‌ی رمز و رازهای شرقی'. شنیدم اینجا پیدا میشه."

هانا لبخند ملایمی زد. "بله، کتاب کمیابیه. نویسنده و انتشاراتش رو می‌دونید؟"

جونگکوک سرش را با خجالت خاراند. "راستش نه... فقط اسمش رو شنیدم. برای یک تحقیق خیلی مهمه."

هانا از پشت میز بلند شد. "مشکلی نیست. با من بیاید."

در میان ردیف‌های پرپیچ‌وخم قفسه‌ها، هانا راهنمای جونگکوک شد. نور کم‌رمق لامپ‌های آویز بر روی صورت جونگکوک می‌افتاد و هانا متوجه نگاه‌های خیره و گاه دزدکی او می‌شد. در حین جستجو، دستش به طور اتفاقی با دست او برخورد کرد؛ لحظه‌ای برق کوچکی در هوا چرخید.

بعد از چند دقیقه گشتن، هانا با لبخندی پیروزمندانه، کتابی با جلد قهوه‌ای تیره و حروف زرکوب را از قفسه‌ای بلند بیرون کشید. "اینجاست! 'تاریخچه‌ی رمز و رازهای شرقی'."

چشمان جونگکوک از خوشحالی برق زد. "باورم نمیشه پیداش کردید! ممنون، واقعاً ممنون."

او کتاب را گرفت و برای لحظه‌ای، نگاهشان در هم گره خورد. در آن عمق چشمان قهوه‌ای و پر از ستاره‌های جونگکوک، هانا چیزی دید... چیزی فراتر از قدردانی ساده. یک کشش، یک جرقه که نمی‌توانست انکارش کند.

جونگکوک که انگار متوجه نگاه عمیق هانا شده بود، کمی معذب شد اما لبخند شیرینی زد. "راستش... از وقتی اومدم اینجا، نگاهم فقط به شما بود. خیلی... خاص هستید." گونه‌های هانا گل انداخت. "و کمک شما... خب، باعث شد حس کنم باید دوباره به این کتابخانه بیام. حتی اگه فقط برای دیدن شما باشه."

هانا با لبخندی که سعی می‌کرد شیطنتش را پنهان کند، گفت: "کتابخانه همیشه بازه... برای عاشقان کتاب."

جونگکوک خندید، خنده‌ای که فضای کلاسیک کتابخانه را پر از شور زندگی کرد. "فکر می‌کنم من الان هم عاشق کتاب شدم و هم عاشق کسی که بهم کمک کرد پیداش کنم."

آن روز، جونگکوک کتاب را امانت گرفت، اما قلبش را جا گذاشت. و هانا می‌دانست که این تازه شروع یک داستان است، داستانی که در پیچ‌وخم قفسه‌های "کتابخانه عشق" آنها رقم خورده بود، با فصلی شاد و پر از امید که در انتظارشان بود. هر از گاهی صدای خنده جونگکوک در گوش هانا می‌پیچید، صدای خوشایندی که حالا قسمتی از موسیقی زندگی‌اش شده بود.....

خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه بوس بهتون:)))
دیدگاه ها (۱۴)

تک‌پارتییی از شوگاییییی؟؟؟؟:)))استودیوی شوگا مثل همیشه غرق د...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی؟؟نور خورشید از پنجره‌های بزرگ ک...

تکپارتییییی نامجون شیییی؟؟؟؟صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر رو...

ادیت من از چالش خودم و رفیقم:))) ادیتش با من بود:)))کوک منم ...

#پارت12#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم ---------------------------...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"3"تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .....‌☆ویو هانا☆دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط