{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتییی از شوگاییییی

تک‌پارتییی از شوگاییییی؟؟؟؟:)))

استودیوی شوگا مثل همیشه غرق در سکوت بود، سکوتی که فقط با ضربه‌های منظم کیبورد و صدای نفس‌های عمیقش شکسته می‌شد. نور ملایم چراغ مطالعه روی نت‌های پراکنده روی میز می‌تابید و سایه‌های بلند و رقصانی روی دیوار می‌انداخت. بیرون، شهر خوابیده بود، اما ذهن شوگا پر از ملودی‌های ناتمام و احساساتی بود که هیچ‌وقت فرصت بروز پیدا نکرده بودند.

در همین حین، صدای آهسته‌ی باز شدن در، او را از دنیای درونی‌اش بیرون کشید. سرش را بلند کرد و با چشمان گرد شده به دری که حالا کمی باز مانده بود، خیره شد. پشت در، **مینا** ایستاده بود. مینا، طرفدار دوآتیشه‌ی شوگا، کسی که با اشتیاق کنسرت‌هایش را دنبال می‌کرد، پیام‌هایش را در انجمن‌ها می‌خواند و حتی سبک موسیقی‌اش را با جان و دل درک می‌کرد. او معمولاً در چنین وقت‌هایی اینجا نبود.

شوگا، با دستپاچگی، کیبورد را خاموش کرد. "مینا؟ اینجا چیکار می‌کنی؟" صدایش کمی گرفته بود، انگار که مدت‌ها بود حرف نزده.

مینا با لبخندی لرزان جلو آمد. در دستش یک لیوان دمنوش بابونه بود. "ببخشید مزاحم شدم، یونگی-شی. دیدم هنوز اینجایید، گفتم شاید یه چیزی لازم داشته باشید. یکم سرما خوردم، گفتم شاید شما هم لازم داشته باشید." صدایش مثل همیشه گرم و پر از صمیمیت بود.

شوگا به لیوان نگاه کرد، سپس به چشمان مینا. یک حس آشنا، گرم و دلنشین در سینه‌اش پیچید. "ممنونم." گفت و لیوان را گرفت. بخار دمنوش صورت مینا را کمی پوشانده بود و او را در هاله‌ای از نور نرم فرو برده بود.

مینا کمی جلوتر رفت و به کیبورد شوگا نگاه کرد. "دارید روی چیز جدیدی کار می‌کنید؟"

شوگا سری تکان داد. "آره، ولی... انگار یه چیزی کمه."

مینا با احتیاط نزدیک‌تر شد و به نت‌ها نگاه کرد. "شاید... شاید یه نت گمشده وجود داره که همه چیز رو کامل می‌کنه؟"

شوگا متعجب به او نگاه کرد. مینا با دقت به دست‌های شوگا روی کیبورد نگاه می‌کرد. ناگهان، مینا صدایش را بالا برد، نه آنقدر که شوگا را بترساند، بلکه آنقدر که حس درونی‌اش را بیان کند. "گاهی اوقات... یه سری احساسات هستن که کلمات نمی‌تونن بیانشون کن. فقط موسیقی می‌تونه. انگار که هر نت، یه حرف ناگفته باشه."

شوگا به چشمان مینا خیره شد. در آن نگاه، چیزی فراتر از یک طرفدار عادی دیده می‌شد. اشتیاقی عمیق، درکی بی‌واسطه و شاید... علاقه‌ای دوطرفه. او به آرامی دستش را روی کیبورد برد و شروع به نواختن کرد. ملودی‌ای که از زیر انگشتانش بیرون می‌آمد، نرم، آرام و پر از احساس بود. نت‌ها به هم می‌پیچیدند، داستانی از دلتنگی، امید و عشقی پنهان را روایت می‌کردند.

مینا چشمانش را بست و سرش را به آرامی تکان داد. گویی موسیقی، کلماتی را که او همیشه می‌خواست به شوگا بگوید، به زبان می‌آورد. شوگا همزمان که می‌نواخت، به مینا نگاه می‌کرد. لبخندی کم‌رنگ روی لب‌هایش نشست. او متوجه شد که آن نت گمشده، نه در موسیقی، که در حضور همین دختر بود.

وقتی نواختن تمام شد، سکوت دوباره حکمفرما شد، اما این بار سکوت پر از معنا بود. شوگا به مینا نگاه کرد. "فکر کنم... پیداش کردم."

مینا لبخندی زد، لبخندی که انگار تمام حرف‌هایش را در خود داشت. "منم همینطور."

در آن استودیوی آرام، زیر نور کم‌جان چراغ مطالعه، دو قلب در سکوت شب، با زبانی جهانی‌تر از کلمات، با هم هماهنگ شدند. سمفونی سکوت نیمه‌شب، نه تنها برای گوش‌ها، که برای دل‌ها نواخته شده بود....

خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه:)))) حمایت؟؟؟:)))
دیدگاه ها (۱۵)

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی؟؟نور خورشید از پنجره‌های بزرگ ک...

تک‌پارتییی از سوکجینییی؟؟:)))هوای سرد و مطبوع کوهستان، پوست ...

تک‌پارتییی از جونگکوکییی؟؟؟؟هوای پاییزی از لای پنجره‌های بلن...

تکپارتییییی نامجون شیییی؟؟؟؟صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر رو...

P19ساعت ۱۱:۴۸ شب.دخترک داشت آرایش میکرد.ساده و شیک.لباس مشکی...

get drunk. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط