[ادامه...]
[ادامه...]
صبح روز بعد...
ساعت...
۸:۰۰
تهیونگ از خواب بیدار شد.
خونه...
بیش از حد ساکت بود.
چند ثانیه روی تخت نشست.
تهیونگ: ...
چرا انقدر آرومه؟
آروم از اتاق بیرون اومد.
کوک روی مبل خوابش برده بود و کتابش هنوز روی صورتش بود.
تهیونگ: ...
این یکی که بیخطره.
فقط یه نفر مونده بود...
جیمین.
تهیونگ کل خونه رو گشت.
اتاق...
حموم...
آشپزخونه...
بالکن...
هیچی.
تهیونگ: کوک...
کوک با صدای خوابآلود گفت:
کوک: هوم...؟
تهیونگ: جیمین نیست.
کوک همون لحظه کتاب افتاد روی زمین.
کوک: چی؟!
هردوشون با عجله همه جا رو دوباره گشتن.
...
بازم خبری نبود.
کوک اخم کرد.
کوک: این دفعه دیگه مطمئنم یه خرابکاری کرده.
همون موقع...
از داخل کمد لباس...
یه عطسه شنیده شد.
«هااااااااااااااچوووو!»
هر دو آروم برگشتن سمت کمد.
تهیونگ در کمد رو باز کرد.
...
جیمین وسط لباسها خوابش برده بود.
یه پتو هم دور خودش پیچیده بود.
تهیونگ: ...
کوک: ...
جیمین چشمهاشو باز کرد.
جیمین: صبح بخیر.
کوک: تو...
تهیونگ: داخل کمد چیکار میکنی؟
جیمین خمیازه کشید.
جیمین: دیشب خواستم قایمباشک بازی کنم...
بعد خوابم برد.
سه ثانیه سکوت...
کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره.
کوک: تو... با کی قایمباشک بازی میکردی؟
جیمین: با خودم.
کوک: ...
تهیونگ: ...
جیمین: داشتم تمرین میکردم.
کوک نشست روی زمین و از خنده شکمشو گرفت.
کوک: تمرین؟!
جیمین: آره.
تهیونگ: تمرین برای چی؟
جیمین: شاید یه روز لازم شد.
تهیونگ دستشو روی پیشونیش گذاشت.
تهیونگ: من دیگه هیچ سؤالی ندارم.
...
چند دقیقه بعد...
هر سه دور میز صبحونه نشسته بودن.
تهیونگ نون تست میخورد.
کوک قهوه دستش بود.
جیمین...
به بشقاب تهیونگ زل زده بود.
تهیونگ: نه.
جیمین: هنوز چیزی نگفتم.
تهیونگ: میخوای نونمو بخوری.
جیمین: از کجا فهمیدی؟
تهیونگ: قیافهتو حفظ شدم.
جیمین لبخند زد.
جیمین: فقط یه لقمه.
تهیونگ: نه.
جیمین برگشت سمت کوک.
جیمین: تو بده.
کوک: منم نه.
جیمین با ناراحتی دست به سینه نشست.
جیمین: خیلی نامردین.
...
ده ثانیه بعد...
کوک احساس کرد یه چیزی سبک شده.
به بشقابش نگاه کرد.
یه تیکه نون نبود.
آروم سرشو برگردوند.
جیمین داشت همون تیکه نون رو خیلی بیگناه میجوید.
کوک: ...
جیمین: ...
کوک: نون منو خوردی؟
جیمین با دهن پر گفت:
جیمین: نه.
کوک: الان توی دهنت چیه پس؟
جیمین چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
جیمین: مدرک جرم.
تهیونگ چنان خندید که نزدیک بود قهوه از گلوش بپره.
کوک بالش کنار مبل رو برداشت.
کوک: بیا اینجا ببینم!
جیمین همون لحظه از روی صندلی پرید.
جیمین: گرفتی منو؟!
شروع کرد دور میز دویدن.
کوک هم دنبالش.
کوک: وایسا!
جیمین: اول تو وایسا!
سه دور...
چهار دور...
پنج دور...
تهیونگ که هنوز روی صندلی نشسته بود، فقط سرش رو با حرکتشون میچرخوند.
آخر سر هر دو خسته شدن.
همونجا روی زمین ولو شدن.
نفسنفس میزدن.
تهیونگ جرعهای از قهوهش خورد و خیلی آروم گفت:
تهیونگ: شما دوتا...
جیمین و کوک: هوم؟
تهیونگ: اگه یه روز پیر بشین...
قول بدین همینقدر اعصابمو خرد کنین.
جیمین خندید.
جیمین: قول میدم.
کوک لبخند زد.
کوک: منم.
تهیونگ هم برای اولین بار بدون اینکه غر بزنه، لبخند زد.
تهیونگ: خوبه...
حداقل میدونم تا آخر عمرم حوصلهم سر نمیره.
صبح روز بعد...
ساعت...
۸:۰۰
تهیونگ از خواب بیدار شد.
خونه...
بیش از حد ساکت بود.
چند ثانیه روی تخت نشست.
تهیونگ: ...
چرا انقدر آرومه؟
آروم از اتاق بیرون اومد.
کوک روی مبل خوابش برده بود و کتابش هنوز روی صورتش بود.
تهیونگ: ...
این یکی که بیخطره.
فقط یه نفر مونده بود...
جیمین.
تهیونگ کل خونه رو گشت.
اتاق...
حموم...
آشپزخونه...
بالکن...
هیچی.
تهیونگ: کوک...
کوک با صدای خوابآلود گفت:
کوک: هوم...؟
تهیونگ: جیمین نیست.
کوک همون لحظه کتاب افتاد روی زمین.
کوک: چی؟!
هردوشون با عجله همه جا رو دوباره گشتن.
...
بازم خبری نبود.
کوک اخم کرد.
کوک: این دفعه دیگه مطمئنم یه خرابکاری کرده.
همون موقع...
از داخل کمد لباس...
یه عطسه شنیده شد.
«هااااااااااااااچوووو!»
هر دو آروم برگشتن سمت کمد.
تهیونگ در کمد رو باز کرد.
...
جیمین وسط لباسها خوابش برده بود.
یه پتو هم دور خودش پیچیده بود.
تهیونگ: ...
کوک: ...
جیمین چشمهاشو باز کرد.
جیمین: صبح بخیر.
کوک: تو...
تهیونگ: داخل کمد چیکار میکنی؟
جیمین خمیازه کشید.
جیمین: دیشب خواستم قایمباشک بازی کنم...
بعد خوابم برد.
سه ثانیه سکوت...
کوک دیگه نتونست خودشو نگه داره.
کوک: تو... با کی قایمباشک بازی میکردی؟
جیمین: با خودم.
کوک: ...
تهیونگ: ...
جیمین: داشتم تمرین میکردم.
کوک نشست روی زمین و از خنده شکمشو گرفت.
کوک: تمرین؟!
جیمین: آره.
تهیونگ: تمرین برای چی؟
جیمین: شاید یه روز لازم شد.
تهیونگ دستشو روی پیشونیش گذاشت.
تهیونگ: من دیگه هیچ سؤالی ندارم.
...
چند دقیقه بعد...
هر سه دور میز صبحونه نشسته بودن.
تهیونگ نون تست میخورد.
کوک قهوه دستش بود.
جیمین...
به بشقاب تهیونگ زل زده بود.
تهیونگ: نه.
جیمین: هنوز چیزی نگفتم.
تهیونگ: میخوای نونمو بخوری.
جیمین: از کجا فهمیدی؟
تهیونگ: قیافهتو حفظ شدم.
جیمین لبخند زد.
جیمین: فقط یه لقمه.
تهیونگ: نه.
جیمین برگشت سمت کوک.
جیمین: تو بده.
کوک: منم نه.
جیمین با ناراحتی دست به سینه نشست.
جیمین: خیلی نامردین.
...
ده ثانیه بعد...
کوک احساس کرد یه چیزی سبک شده.
به بشقابش نگاه کرد.
یه تیکه نون نبود.
آروم سرشو برگردوند.
جیمین داشت همون تیکه نون رو خیلی بیگناه میجوید.
کوک: ...
جیمین: ...
کوک: نون منو خوردی؟
جیمین با دهن پر گفت:
جیمین: نه.
کوک: الان توی دهنت چیه پس؟
جیمین چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
جیمین: مدرک جرم.
تهیونگ چنان خندید که نزدیک بود قهوه از گلوش بپره.
کوک بالش کنار مبل رو برداشت.
کوک: بیا اینجا ببینم!
جیمین همون لحظه از روی صندلی پرید.
جیمین: گرفتی منو؟!
شروع کرد دور میز دویدن.
کوک هم دنبالش.
کوک: وایسا!
جیمین: اول تو وایسا!
سه دور...
چهار دور...
پنج دور...
تهیونگ که هنوز روی صندلی نشسته بود، فقط سرش رو با حرکتشون میچرخوند.
آخر سر هر دو خسته شدن.
همونجا روی زمین ولو شدن.
نفسنفس میزدن.
تهیونگ جرعهای از قهوهش خورد و خیلی آروم گفت:
تهیونگ: شما دوتا...
جیمین و کوک: هوم؟
تهیونگ: اگه یه روز پیر بشین...
قول بدین همینقدر اعصابمو خرد کنین.
جیمین خندید.
جیمین: قول میدم.
کوک لبخند زد.
کوک: منم.
تهیونگ هم برای اولین بار بدون اینکه غر بزنه، لبخند زد.
تهیونگ: خوبه...
حداقل میدونم تا آخر عمرم حوصلهم سر نمیره.
- ۲۱۱
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط