[ادامه...]
[ادامه...]
صبح روز بعد...
صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود.
کوک با موهای بههمریخته از اتاق بیرون اومد.
کوک: کی داره این وقت صبح...
وسط جملهش وایساد.
تهیونگ با یه دست جاروبرقی میکشید و با دست دیگه یه دستمال روی میز میکشید.
کوک: ...
کوک: تو از کی انقدر خونهدار شدی؟
تهیونگ: از وقتی با شما دوتا همخونه شدم.
همون موقع جیمین هم با چشمهای خوابآلود بیرون اومد.
جیمین: صبح بخیر...
بعد جاروبرقی رو دید.
جیمین: اههه...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
تهیونگ: امروز نظافت داریم.
جیمین همون لحظه خواست برگرده داخل اتاق.
تهیونگ: وایسا.
جیمین خشکش زد.
آروم برگشت.
جیمین: بله؟
تهیونگ: کجا؟
جیمین: داشتم... دنبال انگیزه میگشتم.
کوک خندید.
کوک: انگیزه زیر تختته؟
جیمین: شاید.
تهیونگ جاروبرقی رو خاموش کرد.
تهیونگ: تقسیم کار.
من آشپزخونه.
کوک پذیرایی.
جیمین...
اتاقت.
جیمین با تعجب گفت:
جیمین: چرا فقط اتاق من؟
تهیونگ یه نگاه معنیدار بهش کرد.
تهیونگ: چون اتاقت بیشتر شبیه انباره.
...
بیست دقیقه بعد...
کوک داشت قفسهها رو مرتب میکرد.
تهیونگ ظرفها رو میشست.
اما از اتاق جیمین...
هیچ صدایی نمیاومد.
کوک اخم کرد.
کوک: زیادی ساکته.
تهیونگ سر تکون داد.
تهیونگ: بریم ببینیم.
هر دو جلوی در اتاق ایستادن.
تهیونگ در رو باز کرد.
...
اتاق برق میزد.
همهچیز مرتب بود.
تخت جمع شده.
لباسها تا شده.
کتابها سر جاشون.
کوک: ...
تهیونگ: ...
کوک: غیرممکنه.
همون لحظه صدایی از داخل کمد اومد.
جیمین: هنوز تموم نشده...
کوک در کمد رو باز کرد.
تمام وسایل نامرتب اتاق، داخل کمد روی هم تلنبار شده بودن.
جیمین با زحمت در کمد رو نگه داشته بود که باز نشه.
همین که در باز شد...
همهی وسایل روی سر هر سه نفر ریخت.
«تق!»
«پوف!»
«تالاپ!»
سه ثانیه سکوت...
جیمین که زیر لباسها گیر کرده بود، آروم گفت:
جیمین: ...
جیمین: از دور خیلی مرتب به نظر میاومد.
کوک زد زیر خنده.
تهیونگ هم با اینکه سعی میکرد جدی بمونه، آخرش خندهش گرفت.
تهیونگ: تو به جای تمیز کردن...
همهچی رو قایم کردی؟
جیمین سرش رو خاروند.
جیمین: اسمش مدیریت فضاست.
کوک: نه...
اسمش تنبلیه.
جیمین از زیر لباسها بلند شد و با لبخند گفت:
جیمین: مهم نتیجهست.
تهیونگ به کمد نیمهباز نگاه کرد.
بعد به اتاق.
بعد دوباره به جیمین.
تهیونگ: نتیجه اینه که از اول شروع میکنی.
جیمین آه بلندی کشید.
جیمین: این زندگی خیلی سخته...
کوک در حالی که هنوز میخندید، یه جعبه برداشت و گفت:
کوک: بیا نابغه...
این دفعه واقعاً جمعش کنیم.
جیمین چند ثانیه به دوستهاش نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
جیمین: باشه...
ولی اگه چیزی گم شد، تقصیر من نیست.
تهیونگ و کوک همزمان گفتن:
چرا، هست!
صدای خندهی هر سه نفر دوباره توی خونه پیچید...
صبح روز بعد...
صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود.
کوک با موهای بههمریخته از اتاق بیرون اومد.
کوک: کی داره این وقت صبح...
وسط جملهش وایساد.
تهیونگ با یه دست جاروبرقی میکشید و با دست دیگه یه دستمال روی میز میکشید.
کوک: ...
کوک: تو از کی انقدر خونهدار شدی؟
تهیونگ: از وقتی با شما دوتا همخونه شدم.
همون موقع جیمین هم با چشمهای خوابآلود بیرون اومد.
جیمین: صبح بخیر...
بعد جاروبرقی رو دید.
جیمین: اههه...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
تهیونگ: امروز نظافت داریم.
جیمین همون لحظه خواست برگرده داخل اتاق.
تهیونگ: وایسا.
جیمین خشکش زد.
آروم برگشت.
جیمین: بله؟
تهیونگ: کجا؟
جیمین: داشتم... دنبال انگیزه میگشتم.
کوک خندید.
کوک: انگیزه زیر تختته؟
جیمین: شاید.
تهیونگ جاروبرقی رو خاموش کرد.
تهیونگ: تقسیم کار.
من آشپزخونه.
کوک پذیرایی.
جیمین...
اتاقت.
جیمین با تعجب گفت:
جیمین: چرا فقط اتاق من؟
تهیونگ یه نگاه معنیدار بهش کرد.
تهیونگ: چون اتاقت بیشتر شبیه انباره.
...
بیست دقیقه بعد...
کوک داشت قفسهها رو مرتب میکرد.
تهیونگ ظرفها رو میشست.
اما از اتاق جیمین...
هیچ صدایی نمیاومد.
کوک اخم کرد.
کوک: زیادی ساکته.
تهیونگ سر تکون داد.
تهیونگ: بریم ببینیم.
هر دو جلوی در اتاق ایستادن.
تهیونگ در رو باز کرد.
...
اتاق برق میزد.
همهچیز مرتب بود.
تخت جمع شده.
لباسها تا شده.
کتابها سر جاشون.
کوک: ...
تهیونگ: ...
کوک: غیرممکنه.
همون لحظه صدایی از داخل کمد اومد.
جیمین: هنوز تموم نشده...
کوک در کمد رو باز کرد.
تمام وسایل نامرتب اتاق، داخل کمد روی هم تلنبار شده بودن.
جیمین با زحمت در کمد رو نگه داشته بود که باز نشه.
همین که در باز شد...
همهی وسایل روی سر هر سه نفر ریخت.
«تق!»
«پوف!»
«تالاپ!»
سه ثانیه سکوت...
جیمین که زیر لباسها گیر کرده بود، آروم گفت:
جیمین: ...
جیمین: از دور خیلی مرتب به نظر میاومد.
کوک زد زیر خنده.
تهیونگ هم با اینکه سعی میکرد جدی بمونه، آخرش خندهش گرفت.
تهیونگ: تو به جای تمیز کردن...
همهچی رو قایم کردی؟
جیمین سرش رو خاروند.
جیمین: اسمش مدیریت فضاست.
کوک: نه...
اسمش تنبلیه.
جیمین از زیر لباسها بلند شد و با لبخند گفت:
جیمین: مهم نتیجهست.
تهیونگ به کمد نیمهباز نگاه کرد.
بعد به اتاق.
بعد دوباره به جیمین.
تهیونگ: نتیجه اینه که از اول شروع میکنی.
جیمین آه بلندی کشید.
جیمین: این زندگی خیلی سخته...
کوک در حالی که هنوز میخندید، یه جعبه برداشت و گفت:
کوک: بیا نابغه...
این دفعه واقعاً جمعش کنیم.
جیمین چند ثانیه به دوستهاش نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
جیمین: باشه...
ولی اگه چیزی گم شد، تقصیر من نیست.
تهیونگ و کوک همزمان گفتن:
چرا، هست!
صدای خندهی هر سه نفر دوباره توی خونه پیچید...
- ۲۸۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط