{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۹
0
0
0
---

وای، لحظه‌ی گرفتنِ اون لیوان، که دیگه نگو! مانلی، با اون همه تردید تو چشماش، دستشو برد سمتِ لیوانِ جونگکوک. بویِ خنکِ آبمیوه با اون عطرِ خاص و تلخِ جونگکوک قاطی شد، یه جور حسِ عجیبی بود، انگار که یه رازی تو هوا معلق بود. وقتی دستشون به هم خورد، یه جرقه‌ی نامحسوس، یه چیزی شبیه به شوکِ کوچولو، بینشون رد شد. یه زبونِ مشترک که فقط خودشون می‌فهمیدن.

جونگکوک هم فقط یه لبخندِ ریز زد، انقدر ریز که شاید فقط خودِ مانلی تونست قشنگ ببینه. همین کافی بود تا مینجی، که از حرص داشت منفجر می‌شد، نتونه دیگه تحمل کنه. «چی داری نگاه می‌کنی، مانلی؟ فکر کردی این یارو کیه که اینجوری بهش رو زدی؟» صدای مینجی، تیز و پر از تحقیر بود، ولی انگار که تو سکوتِ جونگکوک گم شد.

مانلی، اما، دیگه انگار تو اون مهمونی نبود. با همون نگاهِ خیره به جونگکوک، یه قلپ از آبمیوه خورد. خنک بود و خوش‌طعم، ولی تهِ گلوش یه تلخیِ خفیفی حس کرد. انگار که همین تلخی، خلاصه‌یِ حالِ خودش بود. «شاید... شاید جونگکوک داره کاری رو می‌کنه که تو اصلاً جرئتش رو نداری، مینجی. شاید داره کمکم می‌کنه از این وضعیتِ حوصله‌سربر، خلاص شم.»

این حرف، مثلِ آتیش، وسطِ جمع پخش شد. مینجی، دیگه کاملاً از کوره در رفته بود و داشت می‌رفت سمتِ مانلی که یهو دستِ جونگکوک، انگار که یه سپرِ نامرئی باشه، بینشون حائل شد. «آروم باش، مینجی.» صدای جونگکوک، بم و قشنگ بود، ولی هیچ تهدیدی توش نبود. «اینجا مهمونیه، نه میدونِ جنگ.»

جین، که تا اون لحظه ساکت بود، با همون شیطنتِ همیشگیش گفت: «وای، وای! چه صحنه‌ی دراماتیکی! انگار داریم فیلم می‌بینیم. و مانلی، نقشِ اولِ این صحنه‌ست.»

تهیونگ هم با چشمایِ نافذش سر تکون داد. «این قدرتِ مانلی که داره شکوفا می‌شه، خیلی جذابه.»

نامجون، با اون نگاهِ حسابگرش، اوضاع رو آنالیز می‌کرد. «این حرکتِ جونگکوک، خیلی فراتر از یه رفتارِ دوستانه‌ست. انگار داره یه سرمایه‌گذاریِ عمیق‌تر می‌کنه.»

شوگا، با اون نگاهِ بی‌تفاوتش، فقط یه پوزخند زد. انگار که این نمایش‌ها، از قبل براش قابلِ پیش‌بینی بوده. «هر انتخابی، یه پیامدی داره. باید دید مانلی تا کجا قراره بره.»

جیهوپ، اما، خواست جو رو عوض کنه: «هی، بچه‌ها! یه کم موسیقی پخش کنیم، این فضا زیادی سنگین شد!»

ولی دیگه خیلی دیر شده بود. حال و هوایِ مهمونی عوض شده بود. یه حسِ مرموز، یه هیجانِ پنهان، بینِ همه موج می‌زد. مانلی، اون لیوانِ نیمه‌پر رو تو دستش می‌چرخوند؛ هر چرخش، انگار که داشت فکر می‌کرد: «واقعاً دارم چیکار می‌کنم؟» آیا این لیوان، فقط یه نوشیدنی بود، یا کلیدِ ورود به یه دنیایِ جدید که جونگکوک، با اون نگاهِ مرموز و حرکاتِ حساب‌شده‌اش، داشت براش نقشه می‌کشید؟

جونگکوک، از اون دور، داشت مانلی رو تماشا می‌کرد. اون لبخندِ ریزِ روی لبش، انگار که می‌گفت: «این تازه اولِ ماجراست. مسیری که قراره تو رو به جاهایی بکشونه که اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردی.»

---
پارت هدیه. پارت بعد هم هدیه اس
دیدگاه ها (۹)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part10000---هوا هنوز کاملاً روشن...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۱---روزِ دانشگاه، که قرار ب...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part8---خب، بالاخره اون لحظه فرا...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part7---جونگکوک کمی فکر کرد، ناگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط