{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت جایی میان ترس و سکوت

---

🖤🔥 پارت ۳ — جایی میان ترس و سکوت

در که بسته شد، صداش توی سینه‌ی یونا پیچید.
نه از جنس صدا…
از جنس «تمام شدنِ راه برگشت».

چند ثانیه همون‌جا ایستاد.
دست‌هاش می‌لرزید، اما نه اون‌قدر که بخواد گریه کنه.
گریه؟
برای دختری که از پرورشگاه بزرگ شده بود، گریه لوکس محسوب می‌شد.

نور کم‌جان چراغ‌ها روی دیوارهای سنگی می‌لغزید.
فضا سرد بود، اما خفه‌کننده نه.
بیشتر شبیه لانه‌ی کسی که عادت داشت پنهان زندگی کنه.

جونگ‌کوک چند قدم جلوتر ایستاده بود.
پشتش به او.
انگار عمداً نمی‌خواست نگاهش کند.

یونا بالاخره شکست سکوت را برداشت: «اگه فکر می‌کنی می‌ترسم…» نفسش لرزید. «بدجور اشتباه می‌کنی.»

جونگ‌کوک آرام برگشت.
چشمانش تاریک بود، اما خالی نه.

«می‌دونم.»
صدایش پایین و کنترل‌شده بود.
«اگه می‌ترسیدی، انتخابت نمی‌کردم.»

یونا اخم کرد. «انتخاب؟! من یه آدمم، نه پروژه.»

برای اولین‌بار…
لب گوشه‌ی لب جونگ‌کوک کمی تکان خورد.
نه لبخند.
چیزی شبیه خاطره‌ای تلخ.

«دقیقاً چون آدمی، اینجایی.»

او به سمت میز فلزی رفت و کلیدی را روی آن گذاشت.
کلید اتاق.

«می‌تونی بری داخل. در قفل نمی‌شه.»

یونا ماتش برد. «پس چرا—»

«چون اگه بخوای فرار کنی، راهش از در نیست.»
مکث کرد. «و من می‌خوام بدونم… می‌مونی یا نه.»

یونا کلید را برداشت.
سرد بود.
درست مثل تصمیمی که باید می‌گرفت.

وقتی وارد اتاق شد و در را نیمه‌باز گذاشت، قلبش تند می‌زد.
نه از ترس صرف.

از این حس عجیب که
این مرد خطرناک…
اولین کسی بود که به او حق انتخاب داده بود.

اسکی ممنوع 🚫

چند وقت نبودم
دیدگاه ها (۰)

---🖤🔥 پارت ۴ — شب اول در سایه‌نگاریونا روی تخت نشست.ملحفه‌ها...

🖤🔥 پارت ۵ — صبحِ بی‌اعتمادنور خاکستری صبح از پنجره‌ی باریک خ...

---🖤🔥 پارت ۲ — سایه نگار باران همچنان می‌بارید و خیابان خیس ...

جونگ‌کوک، ۳۰ ساله، رئیس مافیای سایه‌نگاریونا، ۱۸ ساله، دختر ...

پارت5یونا داشت کوک رو گیریم میکرد کوک: یونایونا: بلهکوک: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط