★彡 Part 16 彡★
★彡 Part 16 彡★
زمزمه ی آرومش تو گوشیم پیچید: ببخشید
"چی؟"
"یه لحظه کنترلم رو از دست دادم. متاسفم."
یه لحظه وایستید!
الان یه بچه پولدار عذرخواهی کرد؟ اونم از من؟
نکنه دارم خواب میبینم؟
" پرنسس؟"
نگاهم رو به چشم های قهوه ای رنگش دوختم.
"منو میبخشی؟ هومم؟"
در کل میتونم یه نتیجه گیری ساده از این رفتار هاش بکنم.
اون ... دیوونه ... شده ...
قطعا همینطوره!
وگرنه این رفتار چه دلیلی داره؟
خب، به گمونم هیچ دلیلی.
عصبی بهش توپیدم: گوشیم رو شکستی بعد فکر میکنی با یه ببخشید ساده درست میشه؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت. بنده خدا حق هم داره، آخه چقدر من تاکسیک بازی درمیارم. باید روی رفتارم کار کنم.
یادش به خیر، مامان همیشه میگفت "نکنه پسر زاییدم خبر ندارم؟!"
انرژی زنانه ام واقعا خرابه.
"آقای کیم، من جونم به گوشیم وصله الان میخوای بدون اون چیکار کنم، هااااا؟!"
با دادی که من زدم، کل ستون قصرش لرزید.
اینبار هم انتظار داشتم متقابل اون هم داد و بیداد راه بندازه و بگه حق ندارم موقعیتم رو لو بدم.
ولی باز هم اشتباه فکر کردم.
"قبلا گفتم، دوباره هم میگم. ببخشید. فردا برات یکی دیگه میخرم."
چطور اینقدر راحت عذرخواهی میکرد وقتی من مقصر بودم؟
چون آدم آروم و صبوری نیستم رک و پوست کنده سوالم رو به زبون آوردم: چرا اینقدر راحت عذرخواهی میکنی؟ با اینکه مقصر نیستی؟
قدمی بلند به سمتم برداشت و فاصله ی بینمون رو صفر کرد.
خیلی ناگهانی سرش رو درست کنار گردنم گذاشت و آروم پچ زد: اوه پرنسس، من همیشه حاضرم بی دلیل ازت عذرخواهی کنم
نفس هاش، خیلی گرم بود.
لحظه ای، حس کردم آدرنالینم بالا رفته. به تته پته افتاده بودم.
سرش رو بلند کرد که من هم فورا سرم رو چرخوندم به سمتش.
اون ... خیلی ... نزدیک منه!
آب دهنم رو آروم قورت دادم.
"بخواب پرنسس، فردا کلی کار داریم."
و بی صدا اتاق رو ترک کرد.
زمزمه ی آرومش تو گوشیم پیچید: ببخشید
"چی؟"
"یه لحظه کنترلم رو از دست دادم. متاسفم."
یه لحظه وایستید!
الان یه بچه پولدار عذرخواهی کرد؟ اونم از من؟
نکنه دارم خواب میبینم؟
" پرنسس؟"
نگاهم رو به چشم های قهوه ای رنگش دوختم.
"منو میبخشی؟ هومم؟"
در کل میتونم یه نتیجه گیری ساده از این رفتار هاش بکنم.
اون ... دیوونه ... شده ...
قطعا همینطوره!
وگرنه این رفتار چه دلیلی داره؟
خب، به گمونم هیچ دلیلی.
عصبی بهش توپیدم: گوشیم رو شکستی بعد فکر میکنی با یه ببخشید ساده درست میشه؟
نگاهش رنگ تعجب گرفت. بنده خدا حق هم داره، آخه چقدر من تاکسیک بازی درمیارم. باید روی رفتارم کار کنم.
یادش به خیر، مامان همیشه میگفت "نکنه پسر زاییدم خبر ندارم؟!"
انرژی زنانه ام واقعا خرابه.
"آقای کیم، من جونم به گوشیم وصله الان میخوای بدون اون چیکار کنم، هااااا؟!"
با دادی که من زدم، کل ستون قصرش لرزید.
اینبار هم انتظار داشتم متقابل اون هم داد و بیداد راه بندازه و بگه حق ندارم موقعیتم رو لو بدم.
ولی باز هم اشتباه فکر کردم.
"قبلا گفتم، دوباره هم میگم. ببخشید. فردا برات یکی دیگه میخرم."
چطور اینقدر راحت عذرخواهی میکرد وقتی من مقصر بودم؟
چون آدم آروم و صبوری نیستم رک و پوست کنده سوالم رو به زبون آوردم: چرا اینقدر راحت عذرخواهی میکنی؟ با اینکه مقصر نیستی؟
قدمی بلند به سمتم برداشت و فاصله ی بینمون رو صفر کرد.
خیلی ناگهانی سرش رو درست کنار گردنم گذاشت و آروم پچ زد: اوه پرنسس، من همیشه حاضرم بی دلیل ازت عذرخواهی کنم
نفس هاش، خیلی گرم بود.
لحظه ای، حس کردم آدرنالینم بالا رفته. به تته پته افتاده بودم.
سرش رو بلند کرد که من هم فورا سرم رو چرخوندم به سمتش.
اون ... خیلی ... نزدیک منه!
آب دهنم رو آروم قورت دادم.
"بخواب پرنسس، فردا کلی کار داریم."
و بی صدا اتاق رو ترک کرد.
- ۶۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط