{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

<پارت ۱>

<پارت ۱>
《برادره ناتنیم》
ویو ا/ت
الان ۱ ماه میشه که بابام با مادر تهیونگ ازدواج کرده و منو از خونه بیرون کرده و من الان پیش تهیونگ زندگی میکنم من تهیونگ رو دوست دارم ولی اون نه منو دوست نداره
صدای در باز شودند اومد و دیدم تهیونگ هست
ا/ت: سلام خسته نباشی تهیونگ
ولی تهیونگ اصل بهم نگاه نکرد و از کنارم رد شود داشت از پله ها بالا میرفت
ا/ت: تهیونگ چیزی می خوری
تهیونگ: نه نه نه مگه من چندبار باید بهت بگم من نمیخوام تورو ببینم و نه میخوام غذات رو بخورم(منحرف😂) فهمیدی (حرف آخرش رو عربدع کشید)
اومد سمتم و اینقدر نزدیکم بود که نفس گرمش رو روی صورتم حس کنم و قلبم محکم به سینم می‌خورد که حس کردم داره صداش رو میشنوه با انگشته اشاره اش زیر چانه ام را گرفت و سرم رو بلا اورد
تهیونگ: من چند بار باید بگم تو یک مهمونی و مهمون نباید به صاحب خونه نزدیک بشه فهمیدی (سرد و ترسناک)
و من فقط سری تکون دادم و تهیونگ رفت طبقه بلا توی اتاق کارش و درو محکم بست من با چشم های پر از اشک و بغضی که توی گلوم بود رفتم داخل آشپز خونه غذا خوردم ظرف هارو شستم و رفتم طبقه بلا
ویو ا/ت
وقتی داشتم میرفتم سمت اتاقم که دیدم در اتاق تهیونگ نیمه بازه من کنجکاو شودم رفتم داخل دیدم.....
خماری
ادامه دارد...
میدونم بد شوده ولی اگه دوست داشتین ادامه میدم😊💖
دیدگاه ها (۰)

چیکار کردند با من......💔لایک۰۰۰و فالو یادت نره۰۰۰........

خوب میخوام چند پارتی بنویسم اسمش که برادر ناتنیم هست و بریم ...

پارت آخر

#زیبایی.توPart: 3_ لازم نکرده بخوری(جدی و سرد)« همه اعضا خند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط