رززخمیمن
#رُز_زخمی_من
Part.3
ات. هی اروم باش من و یونگی تمام تلاشمونو میکنیم، باشه؟
یونگی. روی من حساب باز نکن
ات. یونگییی
یونگی. ات خودت هم گفتی که ما زورمون به اونا نمیرسه
ات. اره، ولی باید حداقل تلاشمونو بکنیم،لطفا
یونگی. ات تو نباید به خاطر دوستت جون خودتو به خطر بندازی، درسته لین سوک مثل خوانواده ما هست، اما به خودتم فکر کردی؟
ات. اگر ما بتونیم از ازدواج اون با لین سوک جلوگیری بکنیم پس قطعا میتونیم از ازدواج منم جلوگیری بکنیم، نه؟
یونگی. ات خودت همه تصمیما رو بگیر من فقط کمکمتون میکنم
ات. ایییی ممنون، لین سوک قرار ازدواجتون کیه؟
لین سوک. اخر هفته
ات. خوبه پس زمان کافی رو داریم
لین سوک. چجوری از اون ازدواج جلوگیری بکنیم؟
ات. خب فقط تو داخل اون ازدواج شرکت نمیکنی و ما هم فرار میکنیم
ویو ات
لین سوک برگشت خونه خودش ات رفت توی اتاقش و روی تخت نشست و وا گوشیش ور میرفت
ویو جونگکوک
برای تجارت به خونه یکی از شریک های ایندم رفتم و گرم صحبت بودیم که..
ویو ات
یونگی بهم زنگ زد و گفت که رفته لب ساحل، و گفت که برم پیشش، یه لباس پوشیدم و*عکس گذاشتم*رفتم پایین بابام با یه مردی نشسته بود لامصب خیلی جذاب بود چند ثانیه بهش نگاه کردم که بابام گفت
: کجا میری؟
ات. میرم پیش یونگی
: باشه ولی هردو زود برگردین
ات. باشه، من رفتم
Part.3
ات. هی اروم باش من و یونگی تمام تلاشمونو میکنیم، باشه؟
یونگی. روی من حساب باز نکن
ات. یونگییی
یونگی. ات خودت هم گفتی که ما زورمون به اونا نمیرسه
ات. اره، ولی باید حداقل تلاشمونو بکنیم،لطفا
یونگی. ات تو نباید به خاطر دوستت جون خودتو به خطر بندازی، درسته لین سوک مثل خوانواده ما هست، اما به خودتم فکر کردی؟
ات. اگر ما بتونیم از ازدواج اون با لین سوک جلوگیری بکنیم پس قطعا میتونیم از ازدواج منم جلوگیری بکنیم، نه؟
یونگی. ات خودت همه تصمیما رو بگیر من فقط کمکمتون میکنم
ات. ایییی ممنون، لین سوک قرار ازدواجتون کیه؟
لین سوک. اخر هفته
ات. خوبه پس زمان کافی رو داریم
لین سوک. چجوری از اون ازدواج جلوگیری بکنیم؟
ات. خب فقط تو داخل اون ازدواج شرکت نمیکنی و ما هم فرار میکنیم
ویو ات
لین سوک برگشت خونه خودش ات رفت توی اتاقش و روی تخت نشست و وا گوشیش ور میرفت
ویو جونگکوک
برای تجارت به خونه یکی از شریک های ایندم رفتم و گرم صحبت بودیم که..
ویو ات
یونگی بهم زنگ زد و گفت که رفته لب ساحل، و گفت که برم پیشش، یه لباس پوشیدم و*عکس گذاشتم*رفتم پایین بابام با یه مردی نشسته بود لامصب خیلی جذاب بود چند ثانیه بهش نگاه کردم که بابام گفت
: کجا میری؟
ات. میرم پیش یونگی
: باشه ولی هردو زود برگردین
ات. باشه، من رفتم
- ۳.۶k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط