عشق حقیقیپارتآخر
عشق حقیقی...★(پارت:آخر)
جونگکوک:وایسا چطوری اومدی داخل؟!
جانی:به سختی
جونگکوک:جالبه
جانی به طبقه بالا رفت و خوابید
جونگکوک:چطوری قراره ازدواج کنیم تهیونگ؟!
تهیونگ:میکنیم...بیا بریم ما هم بخوابیم
جونگکوک:باشه بریم
«پنج سال بعد»
جونگکوک و تهیونگ همراه لیا و جانی به آمریکا رفتن...
عاقد:جناب جعون جونگکوک آیا حاضرید با جناب کیم تهیونگ چه در خوشی چه در غم زندگی کنید؟!
جونگکوک:بله!
عاقد:جناب کیم تهیونگ آیا حاضرید با جناب جعون جونگکوک چه در خوشی و چه در غم
زندگی کنید؟!
تهیونگ:بله!
عاقد:میتونید هم و ببوسید
تهیونگ دستش و پشت گردن پسر گذاشت و بوسه ای شروع کرد...جونگکوک دست های کوچولوش و رو شونه های تهیونگ گذاشت و همراهی کرد...
تهیونگ:میدونستی خیلی دوست دارم؟!
جونگکوک:میدونم!
تهیونگ لبخند زدی...
از ازدواج جونگکوک و تهیونگ سه سال میگذره...لیا با جونگ سه ازدواج کرد که پسر خوب و مهربونی بود...
تهیونگ:من دلم بچه میخواد جونگکوک!
جونگکوک:ولی من پسرم تهیونگ
تهیونگ:بیا از پرورشگاه یه بچه بیاریم
جونگکوک:چرا که نه موافقم
اون دو از پروشگاه بچه آوردن...بچه ای دختر که اسمش هانول بود
هانول:بابایی!
جونگکوک:بله دخترم؟!
هانول:بابا تهیونگ یه چیزی گفت ولی گفت به تو نگم اما من میگم!
جونگکوک:بگو چی گفت عزیزم؟!
هانول:بابا تهیونگ گفت من یه نفر و خیلی دوست دارم که حاضرم واسش هرکاری بکنم
جونگکوک:اون یه نفر کیه؟!
هانول:گفت اون یه نفر تویی بابایی
جونگکوک خندید و هانول و به آغوش کشید
جونگکوک:دیگه وقت خوابته هانول کوچولو نظرت چیه بریم بخوابیم؟!
هانول:بریم!
تهیونگ و جونگکوک به علاوه هانول کوچولو زندگی خوبی و خوشی داشتن...
«پایان»
چطور بودددد؟🎀
جونگکوک:وایسا چطوری اومدی داخل؟!
جانی:به سختی
جونگکوک:جالبه
جانی به طبقه بالا رفت و خوابید
جونگکوک:چطوری قراره ازدواج کنیم تهیونگ؟!
تهیونگ:میکنیم...بیا بریم ما هم بخوابیم
جونگکوک:باشه بریم
«پنج سال بعد»
جونگکوک و تهیونگ همراه لیا و جانی به آمریکا رفتن...
عاقد:جناب جعون جونگکوک آیا حاضرید با جناب کیم تهیونگ چه در خوشی چه در غم زندگی کنید؟!
جونگکوک:بله!
عاقد:جناب کیم تهیونگ آیا حاضرید با جناب جعون جونگکوک چه در خوشی و چه در غم
زندگی کنید؟!
تهیونگ:بله!
عاقد:میتونید هم و ببوسید
تهیونگ دستش و پشت گردن پسر گذاشت و بوسه ای شروع کرد...جونگکوک دست های کوچولوش و رو شونه های تهیونگ گذاشت و همراهی کرد...
تهیونگ:میدونستی خیلی دوست دارم؟!
جونگکوک:میدونم!
تهیونگ لبخند زدی...
از ازدواج جونگکوک و تهیونگ سه سال میگذره...لیا با جونگ سه ازدواج کرد که پسر خوب و مهربونی بود...
تهیونگ:من دلم بچه میخواد جونگکوک!
جونگکوک:ولی من پسرم تهیونگ
تهیونگ:بیا از پرورشگاه یه بچه بیاریم
جونگکوک:چرا که نه موافقم
اون دو از پروشگاه بچه آوردن...بچه ای دختر که اسمش هانول بود
هانول:بابایی!
جونگکوک:بله دخترم؟!
هانول:بابا تهیونگ یه چیزی گفت ولی گفت به تو نگم اما من میگم!
جونگکوک:بگو چی گفت عزیزم؟!
هانول:بابا تهیونگ گفت من یه نفر و خیلی دوست دارم که حاضرم واسش هرکاری بکنم
جونگکوک:اون یه نفر کیه؟!
هانول:گفت اون یه نفر تویی بابایی
جونگکوک خندید و هانول و به آغوش کشید
جونگکوک:دیگه وقت خوابته هانول کوچولو نظرت چیه بریم بخوابیم؟!
هانول:بریم!
تهیونگ و جونگکوک به علاوه هانول کوچولو زندگی خوبی و خوشی داشتن...
«پایان»
چطور بودددد؟🎀
- ۶.۴k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط