نویسنده dLyn | 𓍯 ✎

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎
ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.³
طی چند روز بعد، آلیس دیگر حتی فرصت نكرد یک بار دیگر به چهره خودش در آیینه نگاه کند. قصر در سکوتی خفقان‌آور فرو رفته بود و همه چیز با سرعتی گیج‌کننده پیش می‌رفت.
اتاق بزرگ پرنسس الودی متوفی، حالا قلمرو آلیس شده بود. طراحان لباس و خیاط‌های مخصوص دربار، بدون آنکه کلمه‌ای حرف بزنند، دور او می‌چرخیدند. پارچه‌های مخمل سنگین، ابریشم‌های گران‌قیمت وارداتی و تورهای سوزن‌دوزی‌شده روی بدنش تراشیده می‌شدند. برای اولین بار در زندگی‌اش، تن‌پوش‌های مندرس و زمخت خدمتکاری جای خود را به گن‌های فنردار، دامن‌های چندلایه و ژپون‌های پرچین داده بودند که وزنشان مثل زرهی سنگین روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.
روز حرکت فرا رسید.
ملکه شخصاً جواهرات سلطنتی را روی بدن آلیس آراست. گردنبندی سنگین از یاقوت سرخ و الماس، مثل طوقی از آتش و یخ بر گردن نازکش نشست. تاج کوچک و ظریفِ پرنسس الودی با احتیاط روی موهای شینیون‌شده‌اش قرار گرفت. ملکه در حالی که تورِ توری و نازک کلاهش را روی چهره آلیس می‌کشید، نجوا کرد: «به یاد داشته باش آلیس... از این لحظه به بعد، تو پرنسس الودی هستی. کوچک‌ترین اشتباه، نه فقط مرگ تو، بلکه آتش جنگ رو به کشورمون می‌کشونه.»
آلیس تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد. چشم‌هایش از زیر تور، به مادرش افتاد که در دوردست، میان صف خدمتکاران ایستاده بود و با آستین لباسش اشک‌های بی‌صدا‌یش را می‌پاکرد. این آخرین باری بود که می‌توانست او را ببیند.
خروج از قصر، باشکوه و در عین حال ترساننده بود. کاروانی عظیم از کالسکه‌های سیاه و طلایی سلطنتی آماده حرکت بودند. گردانی از برترین سربازان و محافظان با زره‌های صقلی داده‌شده و اسب‌های تنومند، کاروان را احاطه کرده بودند. پرچم‌های گلدوزی‌شده‌ی خاندان سلطنتی در باد به اهتزاز درآمده بودند.
آلیس با قدم‌های موزون و محکم—دقیقاً همان‌طور که تمرین کرده بود—وارد کالسکه اصلی شد. دیواره‌های داخلی کالسکه از مخمل سرخ و چوب گردوی کنده‌کاری‌شده ساخته شده بود. با بسته‌شدن درِ سنگین کالسکه، صدای غرش شیپورها بلند شد و کاروان به سمت قلمروی انگلیس به راه افتاد.
سفر روزها به طول انجامید. روزهایی پر از اضطراب، صدای سم اسب‌ها و دغدغه‌هایی که لحظه‌ای ذهن آلیس را رها نمی‌کردند. او ساعه‌ها به منظره پشت پنجره زل می‌زد و نقش جدیدش را در ذهن مرور می‌کرد.
سرانجام، دروازه‌های عظیم و آهنینِ قصر سلطنتی انگلیس در میان مه صبحگاهی پدیدار شدند.
قصر انگلیس، با برج و باروهای سنگی، سنگین و تهدیدآمیز به نظر می‌رسید. با ورود کاروان به صحن اصلی قصر، صدای کوبیده شدن طبل‌های تشریفاتی در فضا پیچید. صفوف منظم سربازان انگلیس با نیزه‌های برافراشته در دو طرف مسیر ایستاده بودند.
کالسکه به آرامی متوقف شد. یکی از محافظان انگلیس با دستکش‌های سفیدش در کالسکه را باز کرد و تعظیم بلندی کرد: «به قصر سلطنتی خوش آمدید، پرنسس الودی. عالیجناب شاهزاده منتظر شما هستند.»
آلیس نفس عمیقی کشید. دستکش ابریشمی‌اش را روی دامن مجللش صاف کرد، پشتش را کاملاً مستقیم نگه داشت و اولین قدمش را روی خاک قلمروی دشمن گذاشت.
دیدگاه ها (۲۶)

پرنسس ناخواسته

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

𝖕𝖆𝖗𝖙1پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوس‌ها آن را در آغوش گرف...

و همین مکث کافی بود تا کوک بفهمد این بار، حتی آرون هم از چیز...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

👑 پارت اول | دعوت‌نامه‌ای از قصربوسان، ساعت شش عصر.صدای پیان...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

{محکوم به لمس } part ۲۳ 杂交种 دست دراز کرد سمت موهای آرو تند ...

پارت ۱۶ — انتخابکاروان بالاخره عصر همان روز اجازه‌ی حرکت گرف...

بازی با آتیش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط